Category: عمومی

خیام و گل لاله و بهشتی به نام پارک کوکنهوف

در تعطیلات نوروزی فرصتی دست داد تا مهمان پارک زیبای Keukenhof در کشور شگفت انگیز هلند باشم. علیرغم اینکه خیلی اهل عکس گرفتن در مواقع اینچنینی نیستم دریغم آمد که از اینهمه زیبایی تنهایی لذت ببرم و در نتیجه از حاصل عکاسیهای کج و کوله ام این کلیپ را درست کردم.

برای دیدن نمونه ایرانی باغ لاله ها میتوانید به باغ ایرانی واقع در ده ونک و یا خیابان زرافشان تهران واقع در شهرک غرب بروید و صد البته که عمر لاله هم مثل طول زندگی کوتاه است.

به قول خیام عزیز:

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

برخیز و به جام باده کن عزم درست

کاین سبزه که امروز تماشاگه توست

فردا همه از خاک تو برخواهد رست.

چرا اینستاگرام ندارم؟

در روزهای پایانی سال گذشته دعوت شدم تا در مورد آثار انقلاب دیجیتال بر یادگیری و آموزش سخنرانی کنم. اینگونه سمینارها را که از سال پیش به برنامه زندگی خودم اضافه کردم بسیار دوست دارم. باعث میشود تا مطالعه کنم و هم اینکه در تعامل نزدیک با اقشار مختلفی از جامعه که به هر دلیلی امکان ارتباط با آنها را از دست داده ام قرار بگیرم و خودم را محک بزنم.

در پایان برنامه وقتی قصد ترک سالن را داشتم، یک خانم محترمی از مدعوین ضمن ابراز لطف گفتند که نیم ساعتی به دنبال اکانت اینستاگرام من گشتند و پیدا نکردند و از من مشخصات اکانت اینستاگرامم را خواستند.

وقتی گفتم که در اینستاگرام نیستم، سوال به فیسبوک و توییتر و لینکدین رسید و هر بار که میگفتم ندارم ایشان با تردید زیادی با پاسخ منفی برخورد میکردند. آخرالامر عرض کردم که با یک جستجوی ساده در گوگل وبلاگ من پیدا میشود و نیاز نبود اینهمه وقت به دنبال من در شبکه های اجتماعی بگردید. با شگفتی گفت: آقای دکتر شما ۴۵ دقیقه در باب فواید اینترنت و فضای مجازی حرف زدین بعد چرا خودتون در هیچ جا نیستید؟ آدم باید به حرفی که میزنه عمل کنه!

از آنجا که من دکتر نیستم و خیلی هم علاقه ای ندارم باشم و از آنجا که کلا از دهان من کلمه منحوس دنیای مجازی خارج نمیشود و از آنجا که ایشان وبلاگ را جز دنیای دیجیتال به حساب نمیآوردند و از آنجا که کلا اهل بحثهای بی حاصل نیستم، مودبانه گفتم چشم. امشب درست میکنم و سریعا از محل دور شدم.

اگر چه نوشته بردگان عصر دیجیتال خودم را بسیار دوست دارم (قبلا در بردگان عصر دیجیتال نوشته بودم که اینستاگرام و فیسبوک ما را به عنوان عمله های بی جیره و مواجب آقای زاکربرگ تبدیل کرده اند که به صورت بیمارگونه ای در حال تولید محتوی و دیتا بیرون دادن هستیم تا حضرات هر چه بیشتر ما را بشناسند تا بتوانند بهتر سرمان کلاه بگذارند.) اما از آن روز با خودم قرار گذاشتم که در باب اینستاگرام و اینکه چرا حساب کاربری در شبکه های اجتماعی را مدتهاست حذف کرده ام پستی بنویسم و امروز در هنگامه چند طوفان نابهنگام فرصتی دست داد.

اینستاگرام

ابتدا بد نیست تیتروار نگاهی بیاندازیم به این دستاورد نه چندان دوست داشتنی انقلاب دیجیتال.

اینستاگرام در سال ۲۰۱۰ توسط آقای اریک سیستروم برای به اشتراک گذاشتن عکس و در ابتدا فقط برای سیستم عامل iOs به بازار آمد و تا امروز که ۸ سال از حیاتش میگذرد و به مالکیت فیسبوک درآمده ، بسیار زیاد تکامل یافته است.

درآمد اینستاگرام از تبلیغات در سال ۲۰۱۸ بالغ بر ۷ میلیارد دلار خواهد شد. مزید اطلاع عرض کنم که این مبلغ معادل ۱۰ درصد درآمد نفت ایران در سال ۹۶ خواهد بود.

روزانه ۹۵ میلیون عکس توسط ۸۰۰ میلیون کاربر فعال اینستاگرام به اشتراک گذاشته شده و حدود ۷۰ درصد کاربران به طور روزانه اکانت خود را چک میکنند. تقریبا دو سوم پستهای اینستاگرام منتشر شده توسط کاربران اصلا دیده نمیشوند.

میانگین مدت زمان استفاده از این قوطی بگیر و بنشان برای کاربران زیر ۲۵ سال ۳۲ دقیقه و برای کاربران بالای ۲۵ سال معادل ۲۴ دقیقه است.

تقریبا ۷۰ درصد کاربران خانمها هستند و کلا ۶۰ درصد کاربران زیر ۲۹ سال سن دارند.

کاربران اینستاگرام

کشور قهرمان پرور ما ایران، با هشتاد میلیون جمعیت حدود ۲۴ میلیون کاربر در اینستاگرام دارد و صد البته که کشورهایی که کاربران بیشتری دارند به جز دو کشور اقلا ۴ برابر ایران جمعیت دارند. این یعنی این که ما ایرانیها اینستاگرام را خیلی دوست داریم.

این داده ها را از این باب مطرح کردم که کمی ذهنمان شکل بگیرد و بدانیم در مورد چه چیزی میخواهیم حرف بزنیم و چرا من اینهمه با اینستاگرام و امثالهم موضع مخالف دارم.

اول اینکه، مستقل از اینکه اصلا دوست ندارم کسی بداند که کجا هستم و چکار میکنم و چه چیزی میخورم و یا به چه چیزهایی علاقه دارم یا ندارم، کلا با برداشتهای اسلایدوار از موضوعات خیلی حالم خوب نیست و برداشتهای فیلم گونه را ترجیح میدهم. برای همین هم آپشن لایو فوتو آیفون در ثبت چند ثانیه قبل و بعد عکس را بیشتر دوست دارم.

دوم اینکه، اینستاگرام یعنی بیا من را ببین و قضاوت کن، من نمیدانم از کی بشر اینهمه محتاج دیده شدن شده که حتی حاضر است کثیفترین برخوردها را تحمل کند ولی دیده شود. بیا من را ببین، حتی اگر فحش هم میدهی بده فقط بگو من را دیده­ ای. اینکه کسی مثل نیلوفر لاری پور با آنهمه شعر و ترانه زیبایی که سروده هم به این التماس رو آورده واقعا عبرت انگیز است.

 

سوم اینکه، اینستاگرام یعنی به دنبال سلیقه مخاطب رفتن و نتیجه آن این است که کار مردم به اینجا میرسد که هر روز عریان تر و مبتذل تر از دیروز بشوند.

بی شعوری محض

توضیح: ضمن پوزش از خوانندگان محترم جهت بازنشر اینهمه بی شعوری و ابتذال، این شاهکار تولید محتوی صرفا برای تشریح عمق فاجعه ای که بوجود آمده استفاده شده است.

چهارم اینکه، اینگونه نیست که همه چیز در اینستا مبتذل و بد باشد. خیلی آدمها هم هستند که حضور محترمانه ای دارند و عموما حرفهای خوبی هم میزنند و متنها و عکسهای بعضا جالبی هم قرار میدهند اما واقعا معتقد نیستم که این متنها و عکسها به اندازه کافی جدی گرفته شده و یا حتی خوانده میشوند. این یعنی برای کسانی وقت بگذاری و محتوی تولید کنی که فاصله دیدنشان (اگر ببینند) تا لایک کردن و یا عبور کردنشان ۳ ثانیه هم نیست.

به قول محمدرضا شعبانعلی: آیا کسی که به سراغ کامپیوترش میآید سایت من را باز می‌کند. اسم و آدرس ایمیلش را می‌زند و پیغامش را می‌نویسد، نباید در مقایسه با کسی که در لابه‌لای ده‌ها عکس خانه و خیابان و سگ و گربه و مهمانی و شور و شراب، جمله‌ای هم زیر مطلب من نوشته و گفته: “آقای دکتر شعبانعلی. این مطلب چرا دکترا نمی‌خوانم را شما نوشته‌اید؟” در اولویت باشد.

رهش ، داستان تهران امروز و خودبس

دوستی داشتم که خانه اش در خیابان فرشته مشرف بود به باغ سفارت روسیه و یک تراس بی نظیر داشت که رو به این باغ زیبا باز میشد. معدود دفعاتی که در این تراس زیبا نشستم با خودم فکر میکردم که ای کاش همه الهیه و فرشته را میدادند دست خارجیها تا همینجور ناب و دست نخورده برایمان نگهش دارند.

نقل الهیه و فرشته نیست، همه جای تهران چنین شده است و تنها جاهایی که زورمان نرسیده در آن برج و مرکز خرید بسازیم، همین املاک تحت مالکیت اجانب خونخوار هستند. شما فکر کنید، ملک سفارت آمریکا در خیابان طالقانی و یا ملک سفارت انگلیس در خیابان فردوسی و باغش در خیابان شریعتی و چندین ملک ممتاز دیگر، قابل تغییر کاربری بود. معلوم نیست چند سال پیش همه را بنه کن کرده بودیم که هیچ بسازیم به جایش.

راستش این است که همه ایران شده تهران و تهران هم شده مجموعه ای از بی قاعدگی ها و بی عشقیهای پایان ناپذیر با مردمی که در این هزارتوی بی عشقی و بی قاعدگی که فقط و فقط پول در آن حرف میزند، سخت در تلاشند تا ادای زندگی را دربیاورند.

رهش

رضا امیرخانی در کتاب جدیدش به نام رهش ، چنان قلم زده است که وقتی کتاب را برداشتم نتوانستم زمینش بگذارم تا تمام شود و وقتی تمام شد، حیرت زده این بودم که پنداری من و نویسنده هر دو از یک پنجره به موضوع نگاه کرده­ ایم و من هم اگر قلم او را میداشتم و هوشش را، حتما همینها را قلمی میکردم.

امیرخانی آنچه ما با تهران و خودمان میکنیم را به مجازاتی قدیمی به نام خودبس تشبیه میکند، که طی آن اعضای بدن محکوم را بریده و به خوردش میدهند تا به حیات رنج آورش ادامه دهد. او مینویسد:

از جسمش ببرانید و بر جانش بخورانید… و همین ماند تا رسید به من. حک شد و ماند روی دیوارهای کاهگلی منازل و سنگچین باغها تا از ایشان ببرند و مجوز صد و بیست درصدی و صد هشتاد درصدی و بالاتر بدهند که از جسمم ببرانند و بر جانم بخورانند.

و من نمیفهمیدم که این عذابی است تاریخ مند به نام نامی خودبس که زجرآورترین عذابهای دربار بوده است. و همین امروز در جلسات اداری و شورایی و تشکیلاتی آن بالا مینویسند که “عالم محضر خداست” و “ما شیفتگان خدمتیم” و …. اما اگر گوش بسپاری به دیوارها، صدای میشنوی که میگوید از “جسمش ببرانید و بر جانش بخورانید…

کتاب نقل داستان مادری است که فرزندش در هیاهوی خودبس در تهران امروز، ساکن خانه ویلایی موروثی پدری است با فرزندی که آسم دارد و همسری که معاون شهرداری است. داستانی به شدت واقعی که در صفحاتی از کتاب بی تاب میکند خواننده را از فرط اینهمه واقعیتی که هر روز نمیبینیم.

“چه فرقی دارد فرزند من با جانباز شیمیایی که در جنگ آسیب دیده است؟ صدام فرزند من کیست؟ ایلیا را چه کسی به این روز انداخت. آن صدام گوشت داشت و پوست و استخوان، اما این صدام کاغذ است و آیین نامه شهرسازی و قانون ترافیک و شماره گذاری پلاک و معاینه فنی و این شهر آلوده …. ”

آنها که “ارمیا” ی امیرخانی را هم خوانده ­اند، دمی را هم با ارمیای رهش خوش خواهند بود که پایان بندی داستان را هم رقم میزند و کودک مسلول را وا میدارد تا شماره یک بکند به همه این شهر بی قاعده و مریض و همه ما.

هرگز فکر نمیکردم که بعد از نفحات نفت بتوانم نوشته دیگری از امیرخانی را همانقدر دوست داشته باشم، اما رهش را امسال عیدی خواهم داد و بارها خواهم خواندش.

جشنواره گل لاله و چند نکته

اینجا نوشته بودم که یک آقای محترمی هر سال خیابان زرافشان تهران را به هنگامه ای از زیبایی بی بدیل گلهای لاله تبدیل میکنند.

امسال نیز ظاهرا قرار است همین جشنواره زیبایی به پا شود و البته ظاهرا مساحت بیشتری از کنارگذر خیابان را به این کار اختصاص خواهند داد. مسلما اینکه ایشان با هزینه و همت شخصی چنین هدیه زیبایی به شهر ما میدهند جای ستایش دارد، اما آدمیزاد که احتمالا ما باشیم مریضی غر زدن و فضولی دارد و ترک عادت هم لابد موجبات مرض است.

من اما در گذر هر روزه ام از این خیابان، متوجه شدم که دو سه نفر دائما در کنار محوطه ای که زیر کشت پیاز  گلها است، قراول میروند! هر ساعت روز و هر ساعت شب! عاقبت کنجکاوی قافیه را بر من تنگ کرد و از یکی از آنها پرسیدم که شبانه روز آنجا چه میکنند؟ داستان این است که این آقایی که در تصویر میبینید و دو نفر دیگر توسط همان آقای محترم برای جلوگیری از سرقت پیاز گلها آنجا به نگهبانی مشغولند!

اینجا چند نکته باریک وجود دارد که شاید بد نباشد گفته شود.

اینکه مردم جامعه ما به پیاز گل لاله کاشته شده رحم نمیکنند نشانه چیست؟

اینکه که یک نفر حاضر شده در سرمای زمستان بدون هیچ امکاناتی (واقعا هیچ امکاناتی) وسط خیابان نگهبانی بدهد نشانه چه وضعیتی در اشتغال کشور است؟

اینکه آقای دکتر عزیز ما چاره ای جز اینکار نداشته اند قابل درک است، اما وجود امکان استخدام کردن آدمها برای کار در شرایط غیر انسانی (ولو اینکه داوطلب داشته باشد) در مورد قانون کار و نظام حمایت اجتماعی کشور ما چه میگوید؟

پاییز برگ ریز هزار رنگ

پنجره زیبایی در خانه دارم که از اول پاییز هر روز به رنگی در میاید، گفتم شاید در دنیای که رنجهایش را شبانه روز با ما تقسیم میکند نگه داشتن اینهمه زیبایی برای یک نفر خودخواهانه باشد.

تلاویچ ،یک خلاقیت دوست داشتنی

شرکت تلاونگ که از جمله اولین شرکتهای تولید کننده تخم مرغ در معنای مدرن آن است، محصولی به بازار داده که آنقدر خوب بود که تصمیم گرفتم برای قدردانی از یک فکر زیبا در موردش بنویسم.

تلاویچ در واقع یک ساندویچ سلامتی است که از سفیده تخم مرغ و نان گاتا و پنیر گودا درست شده و در یک بسته بندی بسیار شکیل و زیبا به قیمت ۵ هزار تومان بازار عرضه شده است.

تلاویچ بعد از ورزش میتواند شبیه یک مائده آسمانی جلوه میکند و همچنین یک صبحانه بسیار مناسب و مقوی به شمار میرود.

تلاویچ از جمله محصولاتی است که تا وقتی وجود ندارد کسی احساس کمبودی نمیکند، اما وقتی به بازار می آید احساس میشود که چرا اینهمه وقت کسی به فکر تولیدش نیافتاده است.

اینکه مدیران ارشد تلاونگ با فکر و خلاقیت تنها به تولید و توزیع تخم مرغ اکتفا نکرده و روی صنایع تبدیلی سرمایه گذاری کرده‌اند، جای تحسین و تقدیر دارد. خواستم به سهم خودم برایشان تبلیغ کنم.

پانوشت: چون مدیران تلاونگ تا این لحظه حق حساب مربوطه را واریز نکرده اند باید بگویم که عکسی که از محصول وجود دارد به شدت از خود محصول زیباتر و خواستنی تر است اما این موضوع چیزی از ارزشهای آن کم نمیکند.

تعلق به سرزمین از دیدگاه مسعود بهنود و دکتر سریع القلم

این ویدئوی شاهکار از مسعود بهنود را دیدم و یاد متنی از دکتر سریع القلم عزیز افتادم.

 

دکتر سریع القلم مینویسند:

یکی از بزرگترین مشکلات ایران این است که در کشور ما ” تعلق به سرزمین” بسیار ضعیف است. یعنی ایران هنوز یک “کشور- ملت” نیست
در کشورهای پیشرفته دنیا، افراد تفکر خود را دارند، بعد در یک مدار بزرگتربه یک گروه تعلق دارند و درمدار بزرگتر ازآن احساس تعلق به سرزمین دارند.
شما اگر تاریخ غرب را بخوانید مقدم تر از دولت بخش خصوصی بوده و مقدم تر از بخش خصوصی اصل دیگری بوده است وآن ثروت و قدرت سرزمین بوده که خیلی اهمیت داشته است
آلمان و ژاپن در تابستان 1945 براثر جنگ جهانی دوم یک کشور مخروبه بودند، اما به جزکسانی که آمریکایی ها بالاجبار از آلمان برداشتند و بردند، سندی دال برمهاجرت آنها موجود نیست. این خیلی مهم است. بعد دیدیم که درعرض 30-20 سال کشور خود را اصلاح کردند و دومین و سومین قدرت اقتصادی جهانی شدند.
این که یک شهروند در جامعه ما به راحتی از ماشین آشغال بیرون می اندازد و تعریف از تمیزی خیابانهای اروپا می کند، یک معنی تربیتی دارد، یک معنای عمیق دیگری هم دارد که به این سرزمین تعلق خاطرندارد.
ما یک ناسیونالیسم احساسی داریم و یک ناسیونالیسم عقلایی. در ناسیونالیسم احساسی قوی هستیم، یعنی اینکه من غذا و موسیقی ایرانی دوست دارم، خانواده ام و زبان فارسی را دوست دارم، به فرهنگ دیرینه ام می بالم و… ولی یک قدم که بالاتر بیایم و ببینم حالا که من در این سرزمین به دنیا آمده ام، من چه مسئولیتی دارم؟ اینجا کم میارم! اینجا سکوت می کنم! این یعنی فقدان ناسیونالیسم عقلایی.

تعلق به سرزمین

بخاطر همین است که من و شما وقتی از یک اتاق می خواهیم بیرون برویم، چون همدیگر را می شناسیم، به هم احترام می گذاریم و کلی باهم تعارف می کنیم، ولی وقتی که در خیابان رانندگی می کنیم یک سانتیمتراجازه نمی دهیم کسی ازما جلوبزند! چون هیچ احساس تعلقی به همدیگر نداریم
چرا هنر شنیدن یک ایرانی ضعیف است؟ چرامن اصراردارم که حرف خودم درست است؟
چون من ایرانی درحلقه اول فردی و نهایتا” درحلقه دوم گروهی گیرکرده ام. آن حلقه مهم تر و سوم ملی که همه این ها را به هم ربط می دهد، وجود ندارد.
کسی به من آموزش نداده که سرنوشت حلقه اول و حلقه دوم به حلقه سوم ربط دارد. تا وقتی ناسیونالیسم عقلایی نداشته باشیم و به این سرزمین فکر نکنیم، هیچ تحولی در ما و سرزمینمان صورت نخواهدگرفت.

آدرس جدید کانال تلگرام کافه دیجیتال

با سلام خدمت مخاطبان گرامی

متاسفانه کانال تلگرام قبلی کافه دیجیتال در اثر اشتباه شخصی من پاک شد. ضمن پوزش از شما در کانال جدید خدمت شما خواهم بود.

https://t.me/cafedigitalll

برنامه نود ، ساعت صداقت

دوشنبه شب گذشته به روال همه دوشنبه شبهای دیگر در کشور ما، برنامه نود جلوی دوربین رفت. برنامه ای که بی تردید روی کاکل مجری دوست داشتنی آن میچرخد.

عادل فردوسی پور بی تردید بهترین گزارشگر حال حاضر فوتبال ایران است و از نظر درک فوتبالی و اطلاعات دست اول در بین همکارانش کسی به گرد پایش هم نمیرسد. اما از نظر من اصلا نه صدای خوبی دارد و نه فیزیک مناسبی و نه حتی از نظر فنی مجری خوبی است. آنچه اما برنامه نود را برای من جذاب میکند، صداقت نسبی این برنامه در این وانفسای تزویر و ریا است.

دوشنبه شب گذشته در برنامه نود بحث ۵ نفره ای مابین عادل فردوسی پور، مدیر عامل، عضو هیات مدیره، مربی و کاپیتان باشگاه استقلال شکل گرفت که طی آن دروغگویی مربی باشگاه با شهادت عضو هیات مدیره باشگاه استقلال روی آنتن زنده به اثبات رسید. جالب این بود که هر دو طرف هم قسمهای غلیظی را برای اثبات صداقت خود میخوردند. از جان بچه‌اشان تا مقدس‌ترین مقدسات مذهبی.

تا اینجای کار البته خیلی چیز عجیبی نیست. خود ما خوب میدانیم که در چه لجنزار متعفنی از ریا و دروغ زندگی میکنیم. آنچه برای من جالب آمد این بود که فردای آن روز، بزرگان فوتبالی کشور به جای اینکه دروغگو را نکوهش کنند فریادشان بر سر عادل بلند شد که ای موجود خبیث چرا جو آرام ورزش کشور را بر هم میزنی؟ از جان فوتبال چه میخواهی؟ چه چیزی را میخواهی ثابت کنی؟ چرا بزرگان فوتبال را به جان هم می اندازی؟

واقعا آدمیزاد حیرت میکند! دو نفر آدم عاقل و بالغ روز روشن و جلوی میلیونها نفر دروغ گفته اند و به هم تهمت زده‌اند آنوقت مردم به جای اینکه دروغگو را مورد عتاب قرار دهند و پوستش را بکنند، از کسی که پرده دروغ را بالا زده  گله میکنند که چرا آرامش ما را بر هم زده‌ای و بزرگان را به جان هم میاندازی؟

واقعا چه به روز خودمان آورده ایم؟ طرف مردم را نصیحت به حجاب برتر میکند و خودش آبجو به دست در پارک ژنو کله‌اش را باد میدهد بعد طلبکار مردم میشود که چرا وارد حریم خصوصی من شده‌اید! آن یکی راست راست در دوربین نگاه میکند و دروغ میگوید و بعد که دستش رو میشود، شاکی هم هست که چرا روی ما را به روی هم باز میکنید و از جان ما چه میخواهید!

اینقدر به دروغ و ریا عادت کرده ایم که وقتی کسی آنرا برملا میکند میشود تقصیر کار و بر هم زننده آرامش!!! واقعا گند همه چیز را درآورده ایم.

ای کاش روزی برای سیاست و اقتصاد این کشور هم برنامه نود تولید شود چون فقط آن روز است که میشود به اصلاح امور امید داشت.

داستانی زیبا در مورد قدرت کلمات

قدیم‌ها یک کارگر عرب داشتم که خیلی می‌فهمید. اسمش قاسم بود. از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری. اول‌ها ملات سیمان درست می‌کرد و می‌برد وردست اوستا تا دیوار مستراح و حمام را علم کنند. جنم داشت. بعد از چهار ماه شد همه‌کاره‌ی کارگاه. حضور و غیاب کارگرها. کنترل انبار. سفارش خرید. همه چیز. قشنگ حرف می‌زد. دایره‌ی لغات وسیعی داشت. تن صدایش هم خوب بود. شبیه آلن دلون. اما مهمترین خاصیتش همان بود که گفتم. قشنگ حرف می‌زد.

یک بار کارگر مقنی قوچانی‌مان رفت توی یک چاه شش متری که خودش کنده بود. بعد خاک آوار شد روی سرش. قاسم هم پرید به رییس کارگاه خبر داد. رییس کارگاه درجا شاشید به خودش. رنگش شد مثل پنیر لیقوان. حتی یادش رفت زنگ بزند آتش‌نشانی. قاسم موبایل رییس کارگاه را از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد. گفت که کارگرمان مانده زیر آوار. خیلی خوب و خلاصه گفت. تهش هم گفت مقنی‌مان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیم‌هایش به هیچ جا بند نیست.

بعد قاسم رفت سر چاه تا کمک کند برای پس زدن خاک‌ها. خاک که نبود. گِل رس بود و برف یخ‌زده‌ی چهار روز مانده. تا آتش‌نشانی برسد، رسیده بودند به سر مقنی. دقیقا زیر چانه‌اش. هنوز زنده بود. اورژانس‌چی آمد و یک ماسک اکسیژن زد روی دک و پوزش. آتش‌نشان‌ها گفتند چهار ساعت طول می‌کشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون. چهار ساعت برای چاهی که مقنی دو ساعته و یک‌نفره کنده بودش.

قدرت کلمات

بعد هم شروع کردند. همه چیز فراهم بود. آتش‌نشان بود. پرستار بود. چای گرم بود. رییس کارگاه شاشو هم بود. فقط امید نبود. مقنی سردش بود و ناامید. قاسم رفت روی برف‌ها کنارش خوابید و شروع کرد خیلی قشنگ و آلن دلونی برایش حرف زد. حرف که نمی‌زد. لاکردار داشت برایش نقاشی می‌کرد . می‌خواست آسمان ابری زمستان دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند. می‌خواست امید بدهد. همه می‌دانستند خاک رس و برف چهار روزه چقدر سرد است. مخصوصا اگر قرار باشد چهار ساعت لای آن باشی. دو تا دختر فسقلی هم توی قوچان داشته باشی. بی‌شناسنامه. اما قاسم بی‌شرف کارش را خوب بلد بود. خوب می‌دانست کلمات منبع لایتناهی انرژی و امیدند. اگر درست مصرف‌شان کند. چهارساعت تمام ماند کنار مقنی و ریز ریز دنیای خاکستری و واقعی دور و برش را برایش رنگ کرد. آبی. سبز. قرمز. امید را گاماس گاماس تزریق کرد زیر پوستش. چهار ساعت تمام. مقنی زنده ماند. بیشتر هم به همت قاسم زنده ماند.

آدم‌ها همه توی زندگی یک قاسم می‌خواهند برای خودشان. زندگی از ازل تا ابد خاکستری بوده و هست. فقط این وسط یکی باید باشد که به دروغ هم که شده رنگ بپاشد روی این همه ابر خاکستری. اصلا دروغ خیلی هم چیز بدی نیست. دروغ گاهی وقت‌ها منشا امید است. امید هم منشا ماندگاری. یکی باید باشد که رنگی کند دنیا را. کلمه‌ها را قشنگ مصرف کند و شیاف‌شان کند به آدم. رمز زنده ماندن زیر آوار زندگی فقط کلمات هستند. کلمات را قبل از انقضا، درست مصرف کنید. قاسم زندگی‌تان را پیدا کنید.

پانوشت: این داستان نوشته فهیم عطار است.