Category: عمومی

برنامه نود ، ساعت صداقت

دوشنبه شب گذشته به روال همه دوشنبه شبهای دیگر در کشور ما، برنامه نود جلوی دوربین رفت. برنامه ای که بی تردید روی کاکل مجری دوست داشتنی آن میچرخد.

عادل فردوسی پور بی تردید بهترین گزارشگر حال حاضر فوتبال ایران است و از نظر درک فوتبالی و اطلاعات دست اول در بین همکارانش کسی به گرد پایش هم نمیرسد. اما از نظر من اصلا نه صدای خوبی دارد و نه فیزیک مناسبی و نه حتی از نظر فنی مجری خوبی است. آنچه اما برنامه نود را برای من جذاب میکند، صداقت نسبی این برنامه در این وانفسای تزویر و ریا است.

دوشنبه شب گذشته در برنامه نود بحث ۵ نفره ای مابین عادل فردوسی پور، مدیر عامل، عضو هیات مدیره، مربی و کاپیتان باشگاه استقلال شکل گرفت که طی آن دروغگویی مربی باشگاه با شهادت عضو هیات مدیره باشگاه استقلال روی آنتن زنده به اثبات رسید. جالب این بود که هر دو طرف هم قسمهای غلیظی را برای اثبات صداقت خود میخوردند. از جان بچه‌اشان تا مقدس‌ترین مقدسات مذهبی.

تا اینجای کار البته خیلی چیز عجیبی نیست. خود ما خوب میدانیم که در چه لجنزار متعفنی از ریا و دروغ زندگی میکنیم. آنچه برای من جالب آمد این بود که فردای آن روز، بزرگان فوتبالی کشور به جای اینکه دروغگو را نکوهش کنند فریادشان بر سر عادل بلند شد که ای موجود خبیث چرا جو آرام ورزش کشور را بر هم میزنی؟ از جان فوتبال چه میخواهی؟ چه چیزی را میخواهی ثابت کنی؟ چرا بزرگان فوتبال را به جان هم می اندازی؟

واقعا آدمیزاد حیرت میکند! دو نفر آدم عاقل و بالغ روز روشن و جلوی میلیونها نفر دروغ گفته اند و به هم تهمت زده‌اند آنوقت مردم به جای اینکه دروغگو را مورد عتاب قرار دهند و پوستش را بکنند، از کسی که پرده دروغ را بالا زده  گله میکنند که چرا آرامش ما را بر هم زده‌ای و بزرگان را به جان هم میاندازی؟

واقعا چه به روز خودمان آورده ایم؟ طرف مردم را نصیحت به حجاب برتر میکند و خودش آبجو به دست در پارک ژنو کله‌اش را باد میدهد بعد طلبکار مردم میشود که چرا وارد حریم خصوصی من شده‌اید! آن یکی راست راست در دوربین نگاه میکند و دروغ میگوید و بعد که دستش رو میشود، شاکی هم هست که چرا روی ما را به روی هم باز میکنید و از جان ما چه میخواهید!

اینقدر به دروغ و ریا عادت کرده ایم که وقتی کسی آنرا برملا میکند میشود تقصیر کار و بر هم زننده آرامش!!! واقعا گند همه چیز را درآورده ایم.

ای کاش روزی برای سیاست و اقتصاد این کشور هم برنامه نود تولید شود چون فقط آن روز است که میشود به اصلاح امور امید داشت.

داستانی زیبا در مورد قدرت کلمات

قدیم‌ها یک کارگر عرب داشتم که خیلی می‌فهمید. اسمش قاسم بود. از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری. اول‌ها ملات سیمان درست می‌کرد و می‌برد وردست اوستا تا دیوار مستراح و حمام را علم کنند. جنم داشت. بعد از چهار ماه شد همه‌کاره‌ی کارگاه. حضور و غیاب کارگرها. کنترل انبار. سفارش خرید. همه چیز. قشنگ حرف می‌زد. دایره‌ی لغات وسیعی داشت. تن صدایش هم خوب بود. شبیه آلن دلون. اما مهمترین خاصیتش همان بود که گفتم. قشنگ حرف می‌زد.

یک بار کارگر مقنی قوچانی‌مان رفت توی یک چاه شش متری که خودش کنده بود. بعد خاک آوار شد روی سرش. قاسم هم پرید به رییس کارگاه خبر داد. رییس کارگاه درجا شاشید به خودش. رنگش شد مثل پنیر لیقوان. حتی یادش رفت زنگ بزند آتش‌نشانی. قاسم موبایل رییس کارگاه را از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد. گفت که کارگرمان مانده زیر آوار. خیلی خوب و خلاصه گفت. تهش هم گفت مقنی‌مان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیم‌هایش به هیچ جا بند نیست.

بعد قاسم رفت سر چاه تا کمک کند برای پس زدن خاک‌ها. خاک که نبود. گِل رس بود و برف یخ‌زده‌ی چهار روز مانده. تا آتش‌نشانی برسد، رسیده بودند به سر مقنی. دقیقا زیر چانه‌اش. هنوز زنده بود. اورژانس‌چی آمد و یک ماسک اکسیژن زد روی دک و پوزش. آتش‌نشان‌ها گفتند چهار ساعت طول می‌کشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون. چهار ساعت برای چاهی که مقنی دو ساعته و یک‌نفره کنده بودش.

قدرت کلمات

بعد هم شروع کردند. همه چیز فراهم بود. آتش‌نشان بود. پرستار بود. چای گرم بود. رییس کارگاه شاشو هم بود. فقط امید نبود. مقنی سردش بود و ناامید. قاسم رفت روی برف‌ها کنارش خوابید و شروع کرد خیلی قشنگ و آلن دلونی برایش حرف زد. حرف که نمی‌زد. لاکردار داشت برایش نقاشی می‌کرد . می‌خواست آسمان ابری زمستان دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند. می‌خواست امید بدهد. همه می‌دانستند خاک رس و برف چهار روزه چقدر سرد است. مخصوصا اگر قرار باشد چهار ساعت لای آن باشی. دو تا دختر فسقلی هم توی قوچان داشته باشی. بی‌شناسنامه. اما قاسم بی‌شرف کارش را خوب بلد بود. خوب می‌دانست کلمات منبع لایتناهی انرژی و امیدند. اگر درست مصرف‌شان کند. چهارساعت تمام ماند کنار مقنی و ریز ریز دنیای خاکستری و واقعی دور و برش را برایش رنگ کرد. آبی. سبز. قرمز. امید را گاماس گاماس تزریق کرد زیر پوستش. چهار ساعت تمام. مقنی زنده ماند. بیشتر هم به همت قاسم زنده ماند.

آدم‌ها همه توی زندگی یک قاسم می‌خواهند برای خودشان. زندگی از ازل تا ابد خاکستری بوده و هست. فقط این وسط یکی باید باشد که به دروغ هم که شده رنگ بپاشد روی این همه ابر خاکستری. اصلا دروغ خیلی هم چیز بدی نیست. دروغ گاهی وقت‌ها منشا امید است. امید هم منشا ماندگاری. یکی باید باشد که رنگی کند دنیا را. کلمه‌ها را قشنگ مصرف کند و شیاف‌شان کند به آدم. رمز زنده ماندن زیر آوار زندگی فقط کلمات هستند. کلمات را قبل از انقضا، درست مصرف کنید. قاسم زندگی‌تان را پیدا کنید.

پانوشت: این داستان نوشته فهیم عطار است.

بنیاد کودک نازنین و ریاکاریهای من

یکی از معضلاتی که در  اثر حضور در دنیای آنلاین گریبانگیر آدم میشود این است که خیلی وقتها باید خودت را برای دیگران توضیح بدهی.

یکی از موارد توضیح لازم هم به نظر میرسد که داستان بنیاد کودک باشد. واقعیت این است که بارها به من گفته شده که چرا مثل خیلی از کسانی که کارهای عام المنفعه میکنند سرت را پایین نمی اندازی و بی سر و صدا ادامه نمیدهی؟ دلیل این علنی و عمومی کردن موضوع چیست؟ حتی به خودم گفته اند که تو ریاکاری میکنی و دنبال تمیز کردن چهره خودت هستی!بنیاد کودک

مسلما اعتیاد و جرائم مواد مخدر، طلاق، تصادفات رانندگی، بلایای طبیعی و فقر مطلق از جمله ناهنجاریها اجتماعی و اقتصادی هستند و تقریبا همه خیریه ها به دنبال رفع پیامدهای ناشی از این ناهنجاریها هستند.

مستقل از نگاه انسان دوستانه به موضوع کودکان بدسرپرستی که امکان ادامه تحصیل ندارند، بر این باورم که نگرش سیستمی به موضوع امنیت و رفاه در جامعه هم حکم میکند که به فکر این بچه ها باشیم.

بازگرداندن بچه ها به شرایط ادامه تحصیل، در واقع جلوگیری از افزایش جهل و نادانی و تباهی و تبدیل این بچه ها به انسانهایی مولد و مثبت در افق آینده ۱۰ ساله است. در واقع بنیاد کودک پیش از آنکه جامعه بی رحم و به شدت ناهنجار ما، چاقو و یا مواد مخدر و هزار چیز دیگر به دست این بچه ها بدهد، قلم در دستشان گذاشته و راهی مدرسه‌اشان میکند.

این کار باعث میشود تا تعدادی هر چند اندک از تعداد مجرمان فردای جامعه کاسته شده و به تعداد انسانهای مولد اضافه شود و همه ما جامعه ای سالمتر و با امنیت بیشتر داشته باشیم.

در این میان اما من نمیفهمم که چرا وقتی من از هر فرصتی استفاده میکنم تا دیگران را تشویق به کمک به بنیاد کودک بکنم و خودم هم در حد توانم به این بنیاد نازنین کمک میکنم، عده ای مصرانه علاقه دارند ثابت کنند که نیت شیطانی و یا ناپاکی پشت این موضوع وجود دارد.

اصلا فرض کنیم که من شیطان رجیم هستم و با بدترین نیتها به شکل ریاکارانه ای دارم اینکار را میکنم، آیا این بهتر از ریاکاریهای بی سود و حاصل کسانی نیست که به نام هزار روش به مقدسات متوسل شده و جیب مردم را خالی میکنند؟ اصلا بیایید شما هم ریاکاری کنید و هزار نفر را کمک کنید، چی از این بهتر؟ من با صدای بلند همه را دعوت میکنم به کمک کردن به کودکان تحت پوشش بنیاد و خودم هم در اول صف قرار میگیرم. حالا هر کس هر اسمی میخواهد روی آن بگذارد اصلا مهم نیست. به قول عالیجناب خیام:

گر من ز می مغانه مستم، هستم

گر کافر و گبر و بت پرستم هستم

هر طایفه ای به من گمانی دارد

من زان خودم هر آنچه هستم هستم

ماجرای خانم موگرینی و کوزه های میان تهی عصر دیجیتال

داستان سلفی گرفتن نمایندگان مجلس با خانم موگرینی در جریان تحلیف آقای رییس جمهور، در این چند روزه حسابی در صدر اخبار و سوژه های مورد توجه قرار گرفته است.

بسیاری از چهره های مشهور سیاسی، اجتماعی و هنری و شخصیتها نسبت به این اتفاق موضع گرفته و انتقادات بعضا شدیدی را هم حواله نمایندگان مورد نظر کرده‌اند. در این میان اما به نظر میرسد قدری بی انصافی هم دارد صورت میگیرد که قصد دارم به آن بپردازم.

واقعیت این است که یکی از پیامدهای تحول دیجیتال توسعه بسیار زیاد شبکه های اجتماعی بوده است، در نتیجه همه مردم با هر سطح سواد و آگاهی به ابزارهایی دست پیدا کرده‌اند، که به آنها قابلیت انتشار آنی نظرات و محتوای مورد نظرشان را میدهد که البته این فی نفسه پدیده مبارکی است و قطعا به توسعه کمک خواهد کرد.

از سوی دیگر گوشیهای هوشمند در کشور ما ضریب نفوذی حدود ۵۰% پیدا کرده‌اند و هر روز هم مجهزتر از دیروز به بازارهای مصرف عرضه میشوند.

در این میان مردم برای تغذیه شبکه های اجتماعی خود سخت به پیسی محتوی برخورد کرده‌اند. در واقع آدمها به این دلیل که قابلیت تولید محتوی به درد بخور به قدر کفایت در خود نمیبینند، لاجرم رو به گرفتن عکسهای سلفی صد تا یک غاز و یا عکس گرفتن از سالاد و آبمیوه و یا کارتونهای وی چتی می آورند.

برخی دیگر هم در توهم جذابیت و خلاقیت تا عمق اطاق خوابشان در زندگی خصوصی خود عقب رفته‌اند تا جلب توجه مخاطبان کیلویی (این نوشته محمدرضا واقعا ارزشمند است) خود را بکنند.

در این میان سوژه هایی مانند خانم موگرینی غنیمتی گرانبها خواهند بود. در نتیجه تعجب کردن از رفتار نمایندگان همان مردمی که برای سلفی گرفتن خودشان را به کشتن میدهند و حتی از جسد افراد مشهور و یا بیماران در حال احتضار هم برای تولید محتوی نمیگذرند، برای من قدری عجیب است.

به قول شیخ بهایی، از کوزه همان برون تراود که در اوست. این نمایندگان اتفاقا نماینده واقعی همان مردمی هستند که شبانه روز در فاضلاب محتوی دست و پا میزنند و جرمی ندارند مگر اینکه در یک رویدادی که زیادی مورد توجه بوده، همان کاری را کرده‌اند که رای دهندگانشان دائما در کوچه و خیابان مشغول انجام آن هستند. قبول کنیم که این دوستان واقعا عصاره فضائل خود ما هستند.

ما را رها کنید از این رنج بی حساب

دیر وقت شبی از شبهای پریشانی، در حال قدم زدن، دیدم کودکی در پیاده رو کنار مجتمع مسکونی ما خوابیده است. بدون هیچ بالش یا رواندازی، وسط پیاده رو با دسته فالهایش که زیر سر گذاشته بود.

ترسیدم که نکند مرده باشد اما، زباله گردی که در آن نزدیکی بود گفت: نترس خوابیده است. دلم نیامد بیدارش کنم. شاید هم میدانستم که تاب گفتگو با او را ندارم. گذاشتم و گذشتم.

دیگر شبی، همان حوالی و همان زمان، همان پسرک را دیدم که لب جدول کنار خیابان نشسته بود و منتظر کسی بود. اینبار نگاهم به نگاهش گره خورد و از او نگذشتم و شد آنچه میدانید و اینجا نوشتم.

باری، دوستی در فرانسه ویدیو را در فیسبوک به اشتراک گذاشت و ناگهان کلیپ بهمن وار وایرال شد. هر دقیقه کسی از جایی آنرا برایم فوروارد میکرد و اظهار لطف و همدردی و چاره جویی.

میرخان

کودکی که نمیدانست آرزو چیست و شغل ایده‌آلش در بزرگسالی زباله گردی بود، میلیونها بار روی تلگرام دیده شد. از دکتر فیروز نادری عزیز گرفته تا هنرپیشه‌گان داخلی و ورزشکاران و هر آنکس که فکر کنید ویدیو را در فیسبوک و اینستاگرام به اشتراک گذاشتند و موجی از محبت ایجاد شد.

خیلیها به دنبال منبع اصلی این ویدیو و پیدا کردن کودک افتادند. هر ساعت کسی از گوشه ای از دنیا پیام میداد. از امریکا تا فرانسه و افغانستان و اتریش و نخجوان گرفته تا هر جای دیگری که فکرش را بکنید. چندین جمعیت خیریه تماس گرفتند و درخواست کمک برای یافتن کودک کردند. چندین نفر خواستند تا کمک کنم و کودک را برای سرپرستی به خارج از ایران بفرستم.

میرخان

در این میانه من هر شب سری به او میزدم و گپی میزدیم اما او هنوز خبر نداشت که چه اتفاقی افتاده است. خوشحال بود که این روزها بیشتر فال میفروشد و مردم دوستش دارند. تا اینکه یکی از شبهایی که به دیدارش رفتم احساس کردم از من دوری میکند. سمج شدم و فهمیدم برادرش که زباله گرد است، کلیپ را در فیسبوک دیده و کتکش زده است به سزای این دهن لقی به ابعاد جهانی.

دو ساعتی در کنارش بودم برای دلجویی و حتی در فال فروشی هم کمکش کردم تا اینکه من را بخشید. فهمیدم که برادرش علاقه ای به تغییر زندگی او ندارد. دانستم که میرخان هویت ندارد. نه افغانی و نه ایرانی. او فقط یک موجود زنده است. نه پاسپورتی دارد و نه کارت ملی و هیچ چیز دیگری. تاریک شبی پشت لندکروزر قاچاقچیان مواد مخدر از مرز عبور کرده و تحت الحفظ به تهران آمده و صاف افتاده وسط دنیای بی سر و صاحب ما.

میرخان

خرسند از اینکه بخشیده شدم با او به محوطه ساختمان آمدیم. همسن و سالهایش که دوچرخه سواری میکردند توجهش را جلب کردند و از من پرسید در ایران همه بچه ها بایسیکل دارند؟ گفتم چطور؟ گفت آخر در افغانستان فقط بچه های خان بایسیکل دارند. فردا شبش بایسیکلی برایش تهیه کردم و تحویلش دادم. پرواز میکرد از خوشحالی و باور نمیکرد که مال اوست. دسته فالهایش را گرفتم و دوچرخه خودم را هم برداشتم و خواستم سواری کنان با هم نزد برادرش برویم که بارها کارت ویزیتم را از میرخان گرفته و پاره کرده بود و به من زنگ نزده بود.

من را برد به فضای سبز دور افتاده ای با درختهای بلند که محل تجمع زباله گردها بود. آنجا چندین میرخان دیگر هم بودند. نه یکی و دو تا! شاید ۱۰ تا. چندین برادر دیگر هم بودند. از هرات و مزار و کابلستان و بجنورد و شیروان.

فهمیدم که اینها همه برای یک باس (رییس) ایرانی کار میکنند که ماهی هشتصد هزار تومن از اینها میگیرد تا مراقبشان باشد تا اداره بازیافت شهرداری دستگیرشان نکند. هر روز هم با ماشین خاوری اینها را از شهرری به بالای شهر می آورد و شبها برشان میگرداند. یک مافیای نامرئی و غیر قابل تصور!

مافیایی که میوه جنگ ناتمام ولایت مجاور را از دست کودکان بی هویت و بیگناه افغان میچیند و زیر پوست این شهر کنار من و شما نفس میکشد. ارتش آدمهای بی هویت را هر روز سان میبیند و بر سر چهارراههای این شهر دسته دسته سرباز دارد تا شیشه ماشین ما را پاک کنند و فال بفروشند و گدایی کنند.

همیشه پشت چراغ قرمزهای بی پایان شهر تهران که هستم، از پشت شیشه دودی شده ماشین، این بچه ها را که میبینم از خودم میپرسم که آیا باید به اینها کمک کرد و از آنها چیزی خرید و پولی داد یا خیر؟ منطقم میگوید که هرگز! چون واضح است که این پول به جیب پدرخوانده میرود و نه این بینوا! قلبم اما نمیتواند از اینهمه ظلم بگذرد و در این کشاکش چراغ سبز میشود و تا چهارراه بعدی به امید سبز بودن چراغ میرانم و این داستان هر روزه ماست.

حکایت میرخان اما عبرت بزرگی است. با همه وجودم فهمیدم که خشونت و پستی روزگاری که خودمان برای خودمان ساختیم از مهربانی و انسانیتمان خیلی بیشتر است. این عبرت را از آن رو مینویسم و به اشتراک میگذارم تا شاید شنیده شود.

برای شماهایی مینویسم که میخواستید میرخان را به مدرسه بگذارید! شماهایی که میخواستید برایش پول بفرستید یا به فرزندی بپذیریدش! برای عالیجناب فیروز نادری که انرژی محبتش را از هزاران کیلومتر دورتر گرفتم.

میرخان چند روزی سوژه جالبی برای ما بود و بعد هم همه میخواستیم یک پایان خوش برایش رقم بزنیم که بعللللللللللللللله ملت قهرمان و نوع دوست ایران این کودک بی آرزو را سر و سامان داد و حالا برویم سراغ سوژه بعدی و عکس سالاد و سلفیهای احمقانه همیشگی!

همزبانان عزیز، این بچه ها هویت ندارند. این بچه ها را به چشم انسان نمیبینند، که اینها نیروی کار و منبع درآمد باس هستند! باسهایی که میگویند این بچه ها اگر معنای بازی را بدانند دیگر کار نخواهند کرد. به مدرسه گذاشتن کسی که با ۱۲ نفر دیگر در اطاق ۱۵ متری زندگی میکند و لباس حداقلی هم بر تن ندارد دردی را دوا نمیکند پول دادن به اینها چاره کار نیست چون به جیب خودشان نمیرود.حتی بچه های ایرانی را هم کم و بیش درگیر همین فاجعه انسانی میبینیم! ایرانی و افغانی ندارد. جای بچه ها در مدرسه است و بس.

آنچه امروز بر سر همه چهارراههای این شهر بی رحم میبینیم یک جرم سازمان یافته و وسیع است. استفاده برنامه ریزی شده از کودکان بی هویت برای کسب درآمد با استفاده از تحریک احساسات و عواطف من و شما. آیا مسئولان کشور ما که یک دختر را وسط صد هزار تماشاچی پسر پیدا میکنند و دستگیر میکنند، نمیتوانند یک روز کنار یکی از چهار راههای شهر به کمین خاورهایی بنشینند که این جرم غیر انسانی را سازمان دهی میکنند؟

واضح است که یک خلا قانونی بسیار بزرگ وجود دارد! اینها هویت ندارند و به بهزیستی و شهرداری و تامین اجتماعی و شورای شهر و هیچ جای دیگری ربطی ندارند. هیچکس مسئول این وضع فاجعه بار شهر و ابعاد غیر انسانی آن نیست.

گیرم که میرخان را هم به مدرسه بردیم و لباس نو بر تنش کردیم با هزاران هزار میرخان دیگر چه میکنیم؟ اگر میخواهید کاری بکنید، از قدرت شگفت انگیز شبکه های اجتماعی استفاده کنید و مطالبه ای را مطرح کنید.

مطالبه منع قانونی به کار گرفتن کودکان زیر سن قانونی و وضع مجازاتهای بسیار سنگین برای متخلفان جرایم سازماندهی شده در این وادی.

بیایید مسئولان را مجبور کنیم که ما را رها کنند از این رنج بی حساب دیدن صورت معصوم این کودکانی که نمیدانیم چطور بدون اینکه شکم باس گنده تر شود به آنها کمک کنیم. جای بچه ها در مدرسه و جای جنگ زدگان در کمپ است و ما وظیفه انسانی داریم به کمپها کمک کنیم، سازمان ملل هم کمک میکند. جای جنگ زدگان بر سر چهارراههای شهر نیست تا در سرما و گرما روزی ۱۸ ساعت برای باس کار کنند.

باور کنید که شبکه های اجتماعی این قدرت را دارند تا مسئولان را وادار به شنیدن کنند. اگر میخواهیم مساله را به صورت سیستمی و از ریشه حل کنیم باید وادارشان کنیم قوانین لازم را تصویب و اجرا کنند. کمپ بسازند و آنوقت به کمپها کمک کنیم.

میرخان، بزرگمردی از دیار هرات

آخر شبی رفته بودم قدمی بزنم در محوطه ساختمان. کنار در اصلی مجتمع پسرکی نشسته بود که چشمها و صورت گیرایی داشت اما بی نهایت کثیف و نامرتب. چشم داشت به خیابان و منتظر کسی بود. نگاهمان بهم گره خورد. نتوانستم از او بگذرم.

اسم و رسمش را پرسیدم و دوست شدیم. نه ساله ای بود از هرات، نامش میرخان بود و فراری جنگ ناتمام افغانستان.

میگفت که به سختی مادرش را راضی کرده تا به همراه برادرش به ایران بیاید و پول دربیاورد. فال حافظ می‌فروخت به ما تا بختمان باز شود اما خودش نمیدانست آرزو چیست.

آشوب شبم تکمیل شد! نمیدانستم به چه کسی لعنت بفرستم. به جنگ طلبان یا به جبر جغرافیا؟ یا به خودم! آنچه میدانم اما این است که میرخان از خیلیها مردتر است.

داستان خاورمیانه و حیرانی دیرپای ما و ماجرای آقای رفوگران

روز – داخلی – زمان 60 سال قبل – مکان، هایدلبرگ در آلمان

مرد آلمانی با ناراحتی از روی صندلی برخاست، قلمی که در دست داشت به شدت روی زمین کوبید و خطاب به مرد ایرانی گفت: شما کشورهایی هستید که مواد اولیه دارید؛ اگر بخواهید تولید کننده هم باشید، پس ما چکار باید بکنیم؟

بعد از این جلسه هم به نامه های مخاطبش پاسخی نداد و او را از لیست نمایندگان خود در ایران حذف کرد.

24 ساعت شبانه روز، همه جای خاورمیانه داخلی و خارجی

این روزها یک سوال به شدت ذهن همه را مشغول خود کرده است. در خاورمیانه چه خبر است؟ چرا اینقدر جنگ و درگیری و ترور و جهل و بدبختی و مصیبت در این یک وجب جغرافیای جهان در جریان بوده و هست و خواهد بود؟

برای پاسخ به این سوال به نظرم اول باید بفهمیم که همانطور که اقتصاد خرد و کلان دارد، سیاست هم خرد و کلان دارد. پاسخ سوال هم در سیاست کلان قابل طرح و درک است و در همین یک نقل قول ساده مربوط به 60 سال پیش آمده است.

نقرین خاورمیانه

به قول محمدرضا شعبانعلی: گاهی – بدون اینکه علتی شفاف در ذهن داشته باشم – احساس می‌کنم که تاریخ هم عموماً انتقام جغرافیا را پس می‌دهد. خاک خاورمیانه، همواره چنان آغشته‌ی تلخی‌ها بوده که به قول یک دوست، حتی وعده‌ی حضرت موسی هم مهاجرت بوده است.

پانوشت 1: مرد آلمانی مدیر عامل مدیر عامل شرکت خودنویس سازی لوکسور در هایدلبرگ آلمان و مخاطبش، علی اکبر رفوگران صنعتگر برجسته و پدر صنعت لوازم التحریر ایران و زمان خاطره دهه 40 شمسی است.

مدتی بعد از جلسه با مرد آلمانی، رفوگران به جای خودنویس به دنبال فروش خودکار بیک رفت و در سال 1342 کارخانه خودکار بیک را در ایران تاسیس کرد بعد از آنهم استدلر، فابرکاستل، عطر بیک، مداد سوسمار، مرکب خودنویس، نوک خودکار را پایه گذاشت و به ثمر رساند.

رفوگران

علی اکبر ناطق نوری در کتاب خاطرات خود بخشی را به روایت سرگذشت این کارآفرین ایرانی اختصاص داده است. او روایت می کند که «برادران رفوگران از محترمان تهران شکایتی به دفتر رهبری داده بودند و ایشان برای پیگیری آن را به من سپردند.

وی مینویسد: بخشی از نامه‌ی آقا خیلی تند بود، مضمون آن چنین است: خدا کند که این‌گونه که این‌ها می‌گویند درست نباشد؛ و الا وای بر من، وای بر ما، اگر این درست باشد. اگر این ظلم‌ها در کشور شود، در قیامت چه پاسخی خواهیم داد.

ناطق مینویسد: به ایشان گفته بودند که می‌خواهیم جلوی کارگرها شما را شلاق بزنیم، شکنجه روحی شده بودند و اینها با وجودی که افراد مذهبی و متدینی بودند، تحت فشار عصبی، هر دو اقدام به خودکشی کرده بودند، که البته ماموران مانع این کار شدند و آنها موفق به خودکشی نشدند.

علی اکبر رفوگران که از بنیان گذاران آسایشگاه کهریزک به شمار میرود، پس از سال ها دشواری و عبور از گردنه های سخت به خانه ای در لواسان پناه برده است تا فضای آرام را به  محیط کارخانه ارجح کرده باشد.

پانوشت 2: برای مطالعه سرگذشت کامل آقای رفوگران میتوانید کتاب یادی از بودها، یا کتاب 50 کنشگر اقتصادی ایران و یا اینجا را مطالعه کنید.

اشتراک زیبایی – شعری از مولانا به دو روایت

اینقدر این شعر از مولانا و این اجرا از تریوله زیباست که هزاران بار میشود آنرا شنید.

اشتراک زیبایی ، خانه ای پر دوست

اشتراک زیبایی- چیزی برای ترسیدن وجود ندارد