Category: مشاهدات یک مدیر

رحمان گلزار و یک داستان کوتاه از بغضهای او و ما

جوانی بیست و چهار ساله به نام رحمان گلزار شهرکی میسازد به نام اکباتان، با دست خالی و با تکیه بر اعتماد مردم. انقلاب میشود و اموالش مصادره میشوند. چرا؟ چون آپارتمانها را پیش فروش کرده بوده و با پول خودش نساخته بوده است.

رحمان به آمریکا میرود و شهرکهای دیگری میسازد. میلیاردر میشود و به راهش ادامه میدهد. در این میانه برادرش با جعل سند به دادگاه لاهه شکایت میبرد که اکباتان مال او بوده است و چون او پاسپورت آمریکایی دارد، ایران اگر محکوم شود باید یک میلیارد دلار غرامت به او بپردازد. رحمان گلزار به عشق کشورش به دادگاه میرود و شهادت میدهد که سند جعلی است و ایران را از یک خسارت بزرگ رهایی میدهد.

در سال 1373 دولت آقای هاشمی از او میخواهد که با سرمایه گذاری 400 میلیون دلاری آزاد راه تهران شمال را ظرف مدت 4 سال برای ایران بسازد و او میپذیرد که با سپرده گذاشتن نزد بانک مرکزی ایران کار را آغاز کند و در ازای پروژه هم مقادیری زمین در اطراف آزادراه را برای شهرک سازی استفاده کند.

رییس جمهور به معاون اول دستور اجرایی شدن میدهد و همزمان پیش بینی میکند که  «نمی گذارند این کار انجام شود. گفتم چرا؟ گفتند در ایران نمی­گذارند کارهای بزرگ انجام شود. همین که کار شروع شد، با یک نطق قبل از دستور در مجلس و یا با یک مقاله در روزنامه ها و یا با احضاریه یک دادگاه او را از کشور می رانند.»

تقریباً همین طور شد و موفق نشدیم پروژه را با آن همه مقدمه شروع کنیم و آقای گلزار یکبار دیگر ایران را ترک کرد. در ماه های پایانی دولت آقای هاشمی اجرای طرح به بنیاد مستضعفان واگذار شد و پروژه­ای که باید ظرف چهار سال به پایان میرسید هنوز بعد از بیست و اندی سال به میانه خود هم نرسیده است.

(نقل از مصاحبه حسین مرعشی با روزنامه سرمایه)

امروز بعد از 40 سال وقتی رحمان گلزار از ایران حرف میزند و ما نیز وقتی یاد این همه فرصت سوزی میافتیم بغض میکنیم.

ادای احترام به جناب درگی و توضیحی غیر ضروری

پس از نوشته من با عنوان بازاریابی علمی در سال ۲۰۱۷، جناب آقای پرویز درگی محبت فرمودند و نامه ای به شرح زیر را به همراه تعدادی از کتابهایشان به دفتر من ارسال کردند.

 

بازاریابی علمی

 

ضمن تشکر از سعه صدر و بزرگواری ایشان که بنده را به عنوان مهمان ویژه همایشها دعوت کردند، جهت توضیح عرض میکنم که کشور ما به شدت در حوزه علوم جدید (بخوانید همه علوم و فناوریها و فرهنگ و تمدن روز دنیا) از سایر کشورهای دنیا عقب افتاده است و این عقب ماندگی لاجرم هرازگاهی خود را در لباسی به رخ ما میکشد.

در اینکه ایشان مورد اعتماد و مشورت سازمانهای بزرگ کشور هستند حتما شکی نیست، اما این در اصل موضوع (غیر استاندارد، نادقیق و به روز نبودن رویکرد ایشان به دانشی که هر روز در دنیا پیشرفته تر میشود) فرقی ایجاد نمیکند و فقط عقب افتادگی کشور در همه زمینه‌ها را بیشتر به رخ میکشد.

فی الواقع اگر صنایع و سازمانهای ما به دلیل نبود شرکتهای مشاور بزرگ دنیا در ایران و مهاجرت همه متخصصانی که اندکی سرشان به تنشان میارزیده است، لاجرم رو به امیر تقوی می آورند به این معنا نیست که من دانشمند بزرگی هستم، بلکه به این معنا است که آش خیلی شور شده است.

از سوی دیگر به نظرم همه قبول داریم که در روزگار فعلی ما هیچ ربطی بین رزومه‌ها و مدارک و سوابق افراد و “حال فعلی افراد” در جامعه ما قابل تعریف نیست. این مساله کاملا همه گیر شده و از بالاترین لایه‌ها تا سطح کارشناسهای تلویزیونی هم قابل مشاهده است. در نتیجه منطقی ترین معیار برای قضاوت در مورد کارشناسان، رویکرد و عملکرد آنها در بکارگیری دانش و تخصصشان در حوزه کارشناسی خود آنهاست. یک کلام قحط الرجال است و دیگر هیچ.

پانوشت:

مدتی است به مطالعه در زمینه بلاک چین و بیت کوین پرداخته ام و متعجب بودم که چرا مطلب درست و فارسی پیدا نمیکنم، تا اینکه خودم دست به کار شدم و مطالبی به صورت ویدیو و متن منتشر کردم. باور خودم بعد از مرورشان این بود دارم یاد میگیرم و اصلا از کارم راضی نبودم تا اینکه دیدم شبکه اصلی تلویزیون کشور آنتن زنده خودش را به کارشناسی پیشکش کرده است که حتی تلفظ صحیح بیت کوین و معنای اولیه آنرا هم نمیداند!

فردا این آقا اگر در رزومه خودش بنویسد، کارشناس برنامه های تلویزیونی در مورد ارزهای دیجیتال، دروغ نگفته است اما من هم باور نخواهم کرد که ایشان میداند در مورد چه چیزی حرف  میزند.

اندرحکایت بیکاری در ایران امروز ما

چند سال پیش در گفتگو با محمد رضا شعبانعلی حرفهایی زده بودم، که البته امروز که به بعضی از آنها گوش میدهم احساس میکنم که دیگر آنگونه فکر نمیکنم یا اقلا اگر دوباره آن گفتگو را ضبط کنیم آن حرفها را به آن شکل نخواهم زد.

در این میان اما یک حرفم هر روز بیش از دیروز و هر باربه شکل جدیدی به اثبات میرسد و آن این است که معضل جدی نیروی کار در هر سطحی گریبان همه کسب و کارهای کشور را گرفته است. راستش از بس در این مورد غر زده ام خودم خسته شده ام اما امروز تصادفا در کارواش هم صحبت جوانی شدم که بد ندیدم منتشرش کنم.

 

بازاریابی علمی در سال ۲۰۱۷

یکی از اشتباهات آدمهای شیر خام خورده این است که فکر میکنند اگر کاری به کار “کسی” نداشته باشند لاجرم “کسی” هم با آنها کاری نخواهد داشت.

فی الواقع من امروز معقول نشسته بودم پشت میز و مشغول کارهای باطل هر روزه بودم که یکی از دوستان در گروه تلگرامی تصویر نامه ای را ارسال کردند که در آن، ریاست محترم انجمن بازاریابی علمی ایران از ایشان درخواست مساعدت برای تهیه دفتر این انجمن را داده بودند.

یکساعتی نگذشته بود که خانم همکار ما هم عین همان نامه را که به نام خودم نوشته شده بود، به همراه یک عدد سی دی که ظاهرا حاوی آخرین خبرنامه الکترونیکی انجمن بود به دست من داد.

بازاریابی علمی

واقعیت این است که من هرگز در عمر بی حاصلم، از فاصله سی کیلومتری چنین انجمنی هم رد نشده ام، و اساسا به کارهایی که دولت متولی آن باشد حس خوبی ندارم و واقعا از دریافت این نامه شگفت زده شدم.

اینکه شما اسم خودتان را بگذارید رییس انجمن بازاریابی علمی یک کشور هشتاد میلیونی، بعد از اصول اولیه نگارش فارسی بی بهره باشید، عجیب نیست؟

اینکه نامه شما روی سربرگی باشد که نام وزارت علوم و تحقیقات و فناوری و انجمن کذایی را یدک بکشد و بعد ایمیل ذکر شده روی آن جیمیل باشد عجیب نیست؟

اینکه شما به عنوان خداوندگار بازاریابی یک کشور توقع داشته باشید کسی که حتی اسم شما و یا انجمن شما را نشنیده و علاقه‌ای هم به این جور کارها ندارد، با دریافت یک نامه فورا برای کمک بلاعوض به شما سر از پا نشناسد و سمعا و طاعتا گویان مستندات واریزی را برای شما ارسال کند، چقدر با عقل آدمیزاد جور درمیاید؟

از همه عجیب تر خبرنامه الکترونیکی انجمن بود! این خبرنامه الکترونیکی لعنتی ارسال شده چرا باید روی سی‌دی تکثیر و ارسال میشده است؟ آیا فرستنده که ظاهرا از یک پایگاه داده خیلی دقیق برای پیدا کردن مدیران کشور برخوردار بوده ایمیل ما را نداشته است که اینهمه هزینه و دردسر برای تهیه سی‌دی و تکثیر و ارسال را تحمل نکند؟

واقعا همین موضوع تهیه دفتر برای انجمن و نحوه بازاریابی دوست عزیز ما برای تهیه منابع مالی مورد نیاز، خود مثال روشنی از سطح علمی انجمن و بعدتر سطح فاجعه بار نظام آموزش عالی کشور ماست.این بزرگوار که عنوان استادی مهمترین دانشگاه این کشور را هم یدک میکشند، برای کار خودشان که چنین دقت و دانش و سلیقه ای به خرج میدهند، معلوم نیست برای مشتریان بخت برگشته چه نسخه‌هایی تجویز می فرمایند.

ادامه نوشته حکایت انتگرال سه گانه و نظام آموزشی ما در سایه تحول دیجیتال

در روزهایی که رییس جمهور مشغول گرفتن رای اعتماد برای اعضای کابینه است، از وسط دفاعیات ایشان در مورد وزیر پیشنهادی آموزش و پرورش قسمتی بود که انگار ادامه پست قبلی من بوده باشد!!! بلاتشبیه پنداری که ما هم زبانم لال برای خودمان حسین دهباشی (لینک نوشته حسین دهباشی معمای دوست داشتنی) شده باشیم که حرف در دهان رییس جمهور بگذاریم.

 

کارآفرینی به شیوه الیانا تقوی

کلاس اول راهنمایی که بودم (کلاس ششم امروز) مادر یک دوقلوی کاملا همسان به نامهای سعید و فرید از مادرم خواسته بود که من به بچه هایش در درس ریاضی کمک کنم،حالا بماند که روی چه حسابی فکر کرده بود که من قادر به کمک هستم.

باری، چندین جلسه من با این دو برادر سر و کله ای زدم و در روز آخر قبل از خروج از منزلشان، صد تومان پول و یک جفت جوراب حوله ای سفید به من داده شد.

تا آنجا که خاطرم هست، این نخستین باری بود که پول درآوردم. از آن به بعد تا امروز که ۳۰ سال از آن روزها گذشته، دست به کارهایی زده ام که این روزها وقتی برای کسی تعریف میکنم، کاملا غیر قابل باور به نظر میاید.

بگذریم از اینکه در گفتگویی یکی از دوستانم میگفت، که این روزها ادعای کودکیهای عجیب و غریب و کارهای سخت تبدیل به یک مد شده و نوعی کردیت محسوب میشود. اگر چه این نازنین طناز، به شوخی میگفت تا آنجا که به خاطر دارد در پارکی که او در آن گل میفروخته هیچیک از مدعیان امروزی را نمیدیده است.

آخرین بار برای همکار جوانی که به تازگی به یکی از پروژه های ما اضافه شده تعریف میکردم که تجربه چه کارهایی را در دوران کودکی دارم و او باور نمیکرد. به قول خودش در مخش فرو نمیرفت که این آدمی که الان میبیند، روزی در یک ساندویچ فروشی کثیف شاگردی میکرده و یا کنار خیابان بلال و یا بستنی قیفی می‌فروخته است. شاگرد چاپخانه بوده و یا فروشنده یک کتابفروشی قدیمی.

تا چند سال پیش گمان میکردم که نیازمندی مالی انگیزه و موتور محرکم برای اینهمه کارهای عجیب و غریبی که از کودکی تا حالا کرده ام بوده است. این روزها اما به نظر میرسد که موضوع چیز دیگری بوده است.

خاطرم هست که در کلاس دوم راهنمایی از یکی از دوستانم عکسهای خوانندگان لس آنجلسی را به ۱۰ تومان میخریدم و به بیست تومان به سایرین میفروختم. در واقع آن روزها اگر با این عکسها در مدرسه گیر میافتادی حسابت با کرام الکاتبین بود و دوست تامین کننده من جراتش را نداشت که دست به چنین ریسکی بزند. در نتیجه من از او میخریدم و در مدرسه به قیمت بالاتر میفروختم و این شده بود ارزش افزوده من. (این عکس داریوش عکس مورد علاقه من در آن روزها بود چون فروش بیشتری داشت)

این روزها اما به این نتیجه رسیده ام که بعضی آدمها بی قرار به دنیا میآیند. مهم نیست که وضع مالیشان خوب باشد و یا بد. به پولی که برایش کار میکنند نیاز داشته باشند و یا خیر. برایشان جالب است که خودشان پول دربیاورند و چیزهای مختلف را به هم بچسبانند و از آن چیز بهتری بسازند.

آنکه من را به این نتیجه رساند دخترم الیانا است. الیانا سیزده سال دارد و امسال در دومین تجربه کاریش با ۲ تا از دوستان دیگرش با هم یک کانال تلگرام راه انداخته اند و اکسسوریهای مورد علاقه تین ایجها را میفروشند. جالب اینکه اجناسی که دارند میفروشند را هم موجود نداشته و فقط سفارش میگیرند تا بعدا تحویل بدهند. خیلی هم در کارشان جدی هستند! در این حد که در حال قانع کردن من برای سفر به دوبی برای خرید اجناس مورد نیازشان هستند!

اولین تجربه او دو سال پیش بود که دستبندهایی با کشهای پلاستیکی میساخت و به صغیر و کبیر میفروخت! آن روزها اینستاگرام و تلگرام نداشت و صاف میآمد در دفتر من مستقر میشد و به همه همکاران نفری چند تا دستبند میفروخت و میرفت. عصرها هم در محوطه ساختمان بازاریابی میکرد، در حدی که مجبور شدم برایش کارت ویزیت درست کنم. بعدتر هم با هم معامله ای کردیم که تا ۱۸ سالگی هر چقدر پول در بیاورد، همان مقدار از من جایزه نقدی بگیرد.

این روزها خوب که به او نگاه میکنم، ورژن بهتری از خودم را میبینم و بیش از همیشه مطمئنم که خیلی چیزها با ژنتیک منتقل میشود و دنیا هر چه بیشتر در مسیر تکامل آهسته و پیوسته خود قرار دارد.

کتاب سرگذشت پنجاه کنشگر بزرگ اقتصادی ایران، سرگذشت فعالان بزرگ اقتصاد ایران در ۱۰۰ سال اخیر را روایت میکند و یکی از نکات مشترکی که بین همه آنها دیده میشود، این است که از کودکی پرتلاش و بی قرار بوده اند. از خیامی ها گرفته تا عمید حضور و گرامی و غیره.

پانوشت: اگر دوست دارید سه تا نوجوان را در مسیر یادگیری حمایت کنید، عضو کانالشان بشوید(https://t.me/EHYACCESORIES). گاهی نکات آموزنده ای هم برای فهم نسل جدید دستگیرتان میشود.

محمود خیامی ، پدر صنعت ایران از مشهد تا لندن

محمود خیامی یکی از ۹ فرزند یک روحانی روستایی مشهدی است. او که استاد مسلم رویاپردازی است، پس از ترک تحصیل در مقطع دبیرستان (ظاهرا این سنت ترک تحصیل افراد جریان ساز مختص به زمان یا جغرافیای خاصی نیست به قول خیام: از مدرسه برنخاست یک اهل دلی، ویران شود این خرابه دارالجهل است) وارد کاسبی شد و از اتوموبیل شویی تا مسافرکشی با موتور سیکلت شروع کرد.

محمود به همراه برادرش احمد پس از سرمایه قرار دادن اندک ارث پدری با تعمیر و فروش ماشینهای دست دوم به کسب و کاری جدیتر وارد شدند که ظرف مدت کوتاهی به امپراطوری فروش قطعات یدکی در ایران و نمایندگی فروش بنز و لاستیک کنتینانتال و باطری دنا ختم شد.

محمود خیامی

خیامی‌ها در ۱۲ مهرماه ۱۳۴۱ با ده میلیون سرمایه، شرکت ایران ناسیونال که امروز ایران خودرو نام دارد را برای تولید اتوبوسهای بین شهری تاسیس کردند، البته برادران خیامی در سال ۱۳۵۱ راه تجاری خود را از یکدیگر جدا کرده و ایران ناسیونال به محمود خیامی رسید.

برادران خیامی قبل از انقلاب دهها شرکت مختلف در صنایع سنگین ایجاد و خدمات بسیار زیادی را به توسعه صنعت در کشور کردند. بیمه آسیا، مبلیران، فروشگاه کوروش، کارخانه برجیستون، پیستون سازی ایران، ایدم تبریز و بانک صنعت و معدن از جمله برخی نامهای آشنایی هستند که برادران خیامی پایه گذار آنها بوده اند.

ایران ناسیونال در سال ۱۳۴۵ قرارداد تولید پیکان را امضا کرده و تا سال ۱۳۵۳ شرکت به فروشی بالغ بر ۹۱ میلیارد تومان رسید.

پس از انقلاب ایران ناسیونال مصادره شده و به ایران خودرو تغییر نام پیدا کرد. محمود خیامی هم به لندن رفت و نمایندگی بنز را در لندن و ۷ شهر دیگر در انگلستان و آمریکا به عهده گرفت. او هم اکنون سرپرست هیات امنای دانشنامه ایرانیکا نیز میباشد. (منبع: سرگذشت ۵۰ کنشگر اقتصادی ایران)

ویدیوی زیر بغضی در خود دارد که شاید سرنوشت محتوم همه کنشگران اقتصادی ایرانی فعال در بخش خصوصی باشد. به نظر من از عصر امیرکبیر تا امروز اگر کسی موفق شده باشد دو تا آجر را روی هم گذاشته و به مدت بیش از یکسال حفظ کرده باشد باید به او خیلی احترام گذاشت.

 

تفکر برنده/برنده و حسابداری حال خوب در جهان

استیون کاوی در کتاب هفت عادت مردمان موثر، به برشماری هفت عادت ذهنی افراد توانگر، که تاثیرات مثبت قابل توجهی بر دنیای ما گذاشته‌اند میپردازد.

هفت عادت مردمان موثر

تفکر برنده/برنده داشتن عادت چهارم از این هفت عادت مشهور است. کاوی در این کتاب مینویسد: برنده/برنده یک تکنیک نیست، که فلسفه کلی کنش متقابل انسانهاست. در حقیقت بهترین نوع از شش برداشت کنش متقابل است. کنشهای متقابل عبارتند از:

برنده/برنده یا بیا کاری کنیم که هر دو برنده باشیم.

برنده/بازنده یا من باید ببرم به قیمت باخت تو.

بازنده/برنده یا من میبازم و تو خواهی برد.

بازنده/بازنده یا هر دو میبازیم

برنده/برنده یا صرفنظر یا اگر نتوانیم هر دو برنده شویم بهتر است کلا فراموشش کنیم.

برنده یا من مسئول برد خودم هستم تو هم به فکر خودت باش.

برنده/برنده

وقتی داشتم کتاب آنچه پرنده کوچک به من آموخت از بیز استون را مطالعه میکردم، متوجه شدم که داشتن الگوی فکری برنده/برنده به عنوان یکی از مهمترین اصول ششگانه برای کارمندان در شرکت توییتر مطرح شده است. بیز استون میگوید:

هر معامله‌ای اگر به ضرر یک طرف تمام شود نمیتواند معامله خوبی باشد. معامله مثل روابط بین انسانها می ماند. همه ما به دنبال معامله‌ای هستیم که ماندگار باشد.

آنهایی که من را از قدیم می شناسند، احتمالا میدانند که در بخشی از زندگیم با تدریس ریاضی گذران عمر میکردم و آنجا یاد گرفتم که چگونه میتوان از ریاضیات برای تولید فلسفه های شخصی استفاده کرد.

فلسفه ای که من برای خودم ساختم این بود که هر یک از ابنا بشر روی کره زمین، اندوخته ای دارند از هوش و استعداد و ارتباط و سرمایه و فرصت. اگر با استفاده از هر مدل ریاضی کمی، بتوانیم یک عدد به عنوان ارزش جاری و آینده هر فرد استخراج کنیم، در واقع در بدو هر تعامل هر نفر یک ارزش جاری و آینده مشخص خواهد داشت.

به عنوان مثال اگر در تعاملات زندگی، فرد الف با ارزش ۸۰ با فرد ب با ارزش ۸۵ وارد تعامل شود، در آیینه کنشهای متقابل شش گانه، نتایج نهایی تعامل افراد میتواند رقم بخورد:

برنده/برنده:  الف ۸۴ – ب ۹۲ که مجموع ارزش ۱۷۶ را تولید میکند.

برنده/بازنده: الف ۸۷ – ب ۷۵ که مجموع ارزش ۱۶۲ را تولید میکند.

بازنده/برنده: الف۷۰  – ب ۹۰ که مجموع ارزش ۱۶۰ را تولید میکند.

بازنده/بازنده: الف ۷۵ – ب ۷۷ که مجموع ارزش ۱۵۲ را تولید میکند.

معنی این ریاضیات این است که کل دنیا در مجموع یک ارزش جاری و آینده مشخص دارد و اگر فلسفه ما در زندگی تبدیل دنیا به جای بهتری برای زندگی و تضمین بقا باشد، چاره عاقلانه دیگری نیست مگر بازی با الگوی ذهنی برنده/برنده.

شعبانعلی

در همه حالاتی که بازنده وجود داشته باشد، نه تنها مجموع ارزش نهایی بازی بزرگتر از مجموع ارزش ابتدایی نخواهد بود، بلکه بخشی از ارزشهای طرفین در تعاملی که بازنده دارد مستهلک شده و از بین میرود.

شاید اگر بخواهیم ساده‌تر بگوییم، می توان فرض کرد در بازیهایی که بازنده وجود داشته باشد، دو برابر همانقدری که حال برنده خوب شده است، حال بازنده بد شده است و در نتیجه میزان حال خوب در دنیا کاهش پیدا کرده است.

آیسک ، پلی بین دانشگاه و کسب و کارها

آیسک AIESEC یک نهاد غیر انتفاعی و غیر سیاسی بین المللی است، که با هدف توسعه تواناییهای مدیریت و رهبری و کسب کار در جوانان کشورهای مختلف به دنبال ارائه راهکار برای مشکلات همه گیر جهانی است.

آیسک که در سال ۱۹۴۸ با مشارکت هفت کشور اروپایی تشکیل شده است، با استفاده از دانشجویان و تازه فارغ التحصیلان  دانشکده‌های تحصیلات تکمیلی اداره شده و تا کنون به بیش از یک میلیون جوان در سراسر دنیا کمک کرده است تا به ارتقا مسیر شغلی خود بپردازند.

آیسک

آیسک هم اکنون در ۱۲۶ کشور جهان مشغول فعالیت بوده و فعالیتهای آن توسط یونسکو به رسمیت شناخته شده و زیر مجموعه UNDP به شمار میرود.

یکی از محورهای فعالیت آیسک این است که با دعوت از شرکتهای طراز اول کشور، درصدد تسهیل برقراری ارتباط بین فارغ‌التحصیلان جوینده کار و این شرکتها برمیاید تا به این وسیله جوانان با انتظارات شرکتها و فرصتهایی که در انتظارشان است آشنا بشوند.

از دیگر برنامه های آیسک ایجاد امکان گذراندن دورهای اینترنشیپ در شرکتهای خارجی و تبادل اینترن (کارآموز) بین کشورها می باشد. به این معنا که جوانان ماجراجویی که دوست دارند تجربه کاری متفاوتی را در یک کشور دیگر، در زندگی خود داشته باشند را به بیش از ۵۰۰۰ شرکتی که در ۱۲۶  کشور دنیا به عنوان شریک برنامه های خود دارند معرفی کرده و امکان پذیرش آنها را فراهم میکنند.

آیسک

پنجشنبه دو هفته گذشته به دعوت آیسک برای شرکت در پنل پرسش و پاسخ با شرکت کنندگان در Boot Camp  دو روزه دانشگاه پلی تکنیک تهران به این دانشگاه رفتم.

اگر از یک اتفاق ناخوشایند که با بی احتیاطی خودم ایجاد شد فاکتور بگیریم، قطعا یکی از بهترین چند ساعتهای سالهای اخیرم بود. حدود صد جوان با نشاط و پر انرژی با دانش و جستجوگر حسابی به تنمان کیسه کشیدند. واقعا حظ کردم و از آیسک متشکرم که کاری که خود ما ایرانیها برای کشورمان نمی‌کنیم را برای ما انجام میدهند.

آیسک

کفش باز ،حکایت جنگ بدون گلوله

کفش باز

یکی از خوبیهای بی حوصله و دپرس بودن این است که، می‌توانید یک کتاب ۳۵۰ صفحه‌ای را در یک آخر هفته تمام کنید.

کتاب کفش باز Shoe Dog ،نوشته فیلیپ نایت Philip Knight موسس و بنیانگذار برند نایکی Nike ( الهه ای از یونان) آنطور که روی جلدش آمده، برترین کتاب مدیریتی سال ۲۰۱۶ به انتخاب آمازون بوده است.

این کتاب داستان خلق یک برند خارق العاده از هیچ مطلق است. جوان ۲۴ ساله‌ای علاقمند به ورزش دو، که بی هیچ پشتوانه دیگری سوار هواپیما شده و به ژاپن بعد از جنگ دوم جهانی میرود، تا نمایندگی فروش کفشهای ورزشی ژاپنی را برای ایالتهای غربی آمریکا بگیرد.

نایک

جالب اینجاست که وقتی از او پرسیدند که از طرف چه شرکتی آمده است، صرفا به دلیل اینکه یاد روبانهای آبی دیوار اطاقش افتاد، گفت: روبان آبی! شرکتی که اصلا وجود خارجی نداشت و محدود به اطاق شخصی او در خانه پدری و معطوف به اراده پولادین او در فروش هر یک جفت کفش بود.

کتاب کفش باز ، داستان تلاشهای سالهای نخست فیل و شرکایش را از زمانی که اولین کفش نایکی را در دستگاه وافل ساز آشپزخانه قالب گیری کردند روایت میکند.

کفش باز

امروز نایکی اولین کفش هوشمند بر اساس IoT را به جهان معرفی کرده و با فروش ۹۰۰ میلیون قلم کالا در سال، حدود دو سوم بازار کفشهای ورزشی جهان را در اختیار دارد.

کفش باز حکایت کسی است که سالها با بندبازی مابین بدهیهای هنگفت و دشواریهای تبادلات بانکی برای یک شرکت بدون دارایی ثابت، هر سال فروش خود را دو برابر کرد و هرگز ناامید نشد.

کفش باز ها، فیل نایت و باورمن

فیل نایت با اتکا جاه طلبی بی حد و حصر و قدرت ریسک پذیری باورنکردنی، با پشتکار و جسارت نایکی را در شمار ۲۰ برند پر ارزش جهان قرار داد و امروز یکی از ثروتمندترین افراد روی کره زمین است.

کتاب کفش باز

تک جملات دوست داشتنی از متن کتاب

  • روبروی مجسمه ابولهول به این فکر بودم که، نام هیچکدام از کارگرانی که این مجسمه ها را ساخته اند باقی نمانده است، به گفته کتاب مقدس، همه چیز بیهوده است. به گفته ذن همه چیز زمان حال است و به گفته بیابان همه چیز غبار است.
  • جنگیدن نه برای پیروزی که برای اجتناب از شکست، یک استراتژی محکوم به شکست است.
  • کسی جایی گفته است که کسب و کار جنگی است بدون گلوله و من این حرف را قبول دارم.
  • راه انداختن کسب و کار شخصی چیزی است که موجب میشود ریسکهای دیگر زندگی مانند ازدواج، قمار در لاس وگاس و کشتی گرفتن با تمساح به نظر مسائلی بی خطر بیایند.
  • زندگی ام از تعادل خارج شده بود. مسلما برایم مهم نبود در حقیقت خواهان عدم تعادل بیش‌تری هم بودم، یا عدم تعادل از نوعی دیگر.
  • آسانترین راه برای اینکه بفهمی واقعا چه احساسی در مورد کسی داری این است که با او خداحافظی کنی.
  • زندگی یعنی رشد، یا رشد میکنی و یا میمیری.