Category: مشاهدات یک مدیر

بازاریابی علمی در سال ۲۰۱۷

یکی از اشتباهات آدمهای شیر خام خورده این است که فکر میکنند اگر کاری به کار “کسی” نداشته باشند لاجرم “کسی” هم با آنها کاری نخواهد داشت.

فی الواقع من امروز معقول نشسته بودم پشت میز و مشغول کارهای باطل هر روزه بودم که یکی از دوستان در گروه تلگرامی تصویر نامه ای را ارسال کردند که در آن، ریاست محترم انجمن بازاریابی علمی ایران از ایشان درخواست مساعدت برای تهیه دفتر این انجمن را داده بودند.

یکساعتی نگذشته بود که خانم همکار ما هم عین همان نامه را که به نام خودم نوشته شده بود، به همراه یک عدد سی دی که ظاهرا حاوی آخرین خبرنامه الکترونیکی انجمن بود به دست من داد.

بازاریابی علمی

واقعیت این است که من هرگز در عمر بی حاصلم، از فاصله سی کیلومتری چنین انجمنی هم رد نشده ام، و اساسا به کارهایی که دولت متولی آن باشد حس خوبی ندارم و واقعا از دریافت این نامه شگفت زده شدم.

اینکه شما اسم خودتان را بگذارید رییس انجمن بازاریابی علمی یک کشور هشتاد میلیونی، بعد از اصول اولیه نگارش فارسی بی بهره باشید، عجیب نیست؟

اینکه نامه شما روی سربرگی باشد که نام وزارت علوم و تحقیقات و فناوری و انجمن کذایی را یدک بکشد و بعد ایمیل ذکر شده روی آن جیمیل باشد عجیب نیست؟

اینکه شما به عنوان خداوندگار بازاریابی یک کشور توقع داشته باشید کسی که حتی اسم شما و یا انجمن شما را نشنیده و علاقه‌ای هم به این جور کارها ندارد، با دریافت یک نامه فورا برای کمک بلاعوض به شما سر از پا نشناسد و سمعا و طاعتا گویان مستندات واریزی را برای شما ارسال کند، چقدر با عقل آدمیزاد جور درمیاید؟

از همه عجیب تر خبرنامه الکترونیکی انجمن بود! این خبرنامه الکترونیکی لعنتی ارسال شده چرا باید روی سی‌دی تکثیر و ارسال میشده است؟ آیا فرستنده که ظاهرا از یک پایگاه داده خیلی دقیق برای پیدا کردن مدیران کشور برخوردار بوده ایمیل ما را نداشته است که اینهمه هزینه و دردسر برای تهیه سی‌دی و تکثیر و ارسال را تحمل نکند؟

واقعا همین موضوع تهیه دفتر برای انجمن و نحوه بازاریابی دوست عزیز ما برای تهیه منابع مالی مورد نیاز، خود مثال روشنی از سطح علمی انجمن و بعدتر سطح فاجعه بار نظام آموزش عالی کشور ماست.این بزرگوار که عنوان استادی مهمترین دانشگاه این کشور را هم یدک میکشند، برای کار خودشان که چنین دقت و دانش و سلیقه ای به خرج میدهند، معلوم نیست برای مشتریان بخت برگشته چه نسخه‌هایی تجویز می فرمایند.

ادامه نوشته حکایت انتگرال سه گانه و نظام آموزشی ما در سایه تحول دیجیتال

در روزهایی که رییس جمهور مشغول گرفتن رای اعتماد برای اعضای کابینه است، از وسط دفاعیات ایشان در مورد وزیر پیشنهادی آموزش و پرورش قسمتی بود که انگار ادامه پست قبلی من بوده باشد!!! بلاتشبیه پنداری که ما هم زبانم لال برای خودمان حسین دهباشی (لینک نوشته حسین دهباشی معمای دوست داشتنی) شده باشیم که حرف در دهان رییس جمهور بگذاریم.

 

کارآفرینی به شیوه الیانا تقوی

کلاس اول راهنمایی که بودم (کلاس ششم امروز) مادر یک دوقلوی کاملا همسان به نامهای سعید و فرید از مادرم خواسته بود که من به بچه هایش در درس ریاضی کمک کنم،حالا بماند که روی چه حسابی فکر کرده بود که من قادر به کمک هستم.

باری، چندین جلسه من با این دو برادر سر و کله ای زدم و در روز آخر قبل از خروج از منزلشان، صد تومان پول و یک جفت جوراب حوله ای سفید به من داده شد.

تا آنجا که خاطرم هست، این نخستین باری بود که پول درآوردم. از آن به بعد تا امروز که ۳۰ سال از آن روزها گذشته، دست به کارهایی زده ام که این روزها وقتی برای کسی تعریف میکنم، کاملا غیر قابل باور به نظر میاید.

بگذریم از اینکه در گفتگویی یکی از دوستانم میگفت، که این روزها ادعای کودکیهای عجیب و غریب و کارهای سخت تبدیل به یک مد شده و نوعی کردیت محسوب میشود. اگر چه این نازنین طناز، به شوخی میگفت تا آنجا که به خاطر دارد در پارکی که او در آن گل میفروخته هیچیک از مدعیان امروزی را نمیدیده است.

آخرین بار برای همکار جوانی که به تازگی به یکی از پروژه های ما اضافه شده تعریف میکردم که تجربه چه کارهایی را در دوران کودکی دارم و او باور نمیکرد. به قول خودش در مخش فرو نمیرفت که این آدمی که الان میبیند، روزی در یک ساندویچ فروشی کثیف شاگردی میکرده و یا کنار خیابان بلال و یا بستنی قیفی می‌فروخته است. شاگرد چاپخانه بوده و یا فروشنده یک کتابفروشی قدیمی.

تا چند سال پیش گمان میکردم که نیازمندی مالی انگیزه و موتور محرکم برای اینهمه کارهای عجیب و غریبی که از کودکی تا حالا کرده ام بوده است. این روزها اما به نظر میرسد که موضوع چیز دیگری بوده است.

خاطرم هست که در کلاس دوم راهنمایی از یکی از دوستانم عکسهای خوانندگان لس آنجلسی را به ۱۰ تومان میخریدم و به بیست تومان به سایرین میفروختم. در واقع آن روزها اگر با این عکسها در مدرسه گیر میافتادی حسابت با کرام الکاتبین بود و دوست تامین کننده من جراتش را نداشت که دست به چنین ریسکی بزند. در نتیجه من از او میخریدم و در مدرسه به قیمت بالاتر میفروختم و این شده بود ارزش افزوده من. (این عکس داریوش عکس مورد علاقه من در آن روزها بود چون فروش بیشتری داشت)

این روزها اما به این نتیجه رسیده ام که بعضی آدمها بی قرار به دنیا میآیند. مهم نیست که وضع مالیشان خوب باشد و یا بد. به پولی که برایش کار میکنند نیاز داشته باشند و یا خیر. برایشان جالب است که خودشان پول دربیاورند و چیزهای مختلف را به هم بچسبانند و از آن چیز بهتری بسازند.

آنکه من را به این نتیجه رساند دخترم الیانا است. الیانا سیزده سال دارد و امسال در دومین تجربه کاریش با ۲ تا از دوستان دیگرش با هم یک کانال تلگرام راه انداخته اند و اکسسوریهای مورد علاقه تین ایجها را میفروشند. جالب اینکه اجناسی که دارند میفروشند را هم موجود نداشته و فقط سفارش میگیرند تا بعدا تحویل بدهند. خیلی هم در کارشان جدی هستند! در این حد که در حال قانع کردن من برای سفر به دوبی برای خرید اجناس مورد نیازشان هستند!

اولین تجربه او دو سال پیش بود که دستبندهایی با کشهای پلاستیکی میساخت و به صغیر و کبیر میفروخت! آن روزها اینستاگرام و تلگرام نداشت و صاف میآمد در دفتر من مستقر میشد و به همه همکاران نفری چند تا دستبند میفروخت و میرفت. عصرها هم در محوطه ساختمان بازاریابی میکرد، در حدی که مجبور شدم برایش کارت ویزیت درست کنم. بعدتر هم با هم معامله ای کردیم که تا ۱۸ سالگی هر چقدر پول در بیاورد، همان مقدار از من جایزه نقدی بگیرد.

این روزها خوب که به او نگاه میکنم، ورژن بهتری از خودم را میبینم و بیش از همیشه مطمئنم که خیلی چیزها با ژنتیک منتقل میشود و دنیا هر چه بیشتر در مسیر تکامل آهسته و پیوسته خود قرار دارد.

کتاب سرگذشت پنجاه کنشگر بزرگ اقتصادی ایران، سرگذشت فعالان بزرگ اقتصاد ایران در ۱۰۰ سال اخیر را روایت میکند و یکی از نکات مشترکی که بین همه آنها دیده میشود، این است که از کودکی پرتلاش و بی قرار بوده اند. از خیامی ها گرفته تا عمید حضور و گرامی و غیره.

پانوشت: اگر دوست دارید سه تا نوجوان را در مسیر یادگیری حمایت کنید، عضو کانالشان بشوید(https://t.me/EHYACCESORIES). گاهی نکات آموزنده ای هم برای فهم نسل جدید دستگیرتان میشود.

محمود خیامی ، پدر صنعت ایران از مشهد تا لندن

محمود خیامی یکی از ۹ فرزند یک روحانی روستایی مشهدی است. او که استاد مسلم رویاپردازی است، پس از ترک تحصیل در مقطع دبیرستان (ظاهرا این سنت ترک تحصیل افراد جریان ساز مختص به زمان یا جغرافیای خاصی نیست به قول خیام: از مدرسه برنخاست یک اهل دلی، ویران شود این خرابه دارالجهل است) وارد کاسبی شد و از اتوموبیل شویی تا مسافرکشی با موتور سیکلت شروع کرد.

محمود به همراه برادرش احمد پس از سرمایه قرار دادن اندک ارث پدری با تعمیر و فروش ماشینهای دست دوم به کسب و کاری جدیتر وارد شدند که ظرف مدت کوتاهی به امپراطوری فروش قطعات یدکی در ایران و نمایندگی فروش بنز و لاستیک کنتینانتال و باطری دنا ختم شد.

محمود خیامی

خیامی‌ها در ۱۲ مهرماه ۱۳۴۱ با ده میلیون سرمایه، شرکت ایران ناسیونال که امروز ایران خودرو نام دارد را برای تولید اتوبوسهای بین شهری تاسیس کردند، البته برادران خیامی در سال ۱۳۵۱ راه تجاری خود را از یکدیگر جدا کرده و ایران ناسیونال به محمود خیامی رسید.

برادران خیامی قبل از انقلاب دهها شرکت مختلف در صنایع سنگین ایجاد و خدمات بسیار زیادی را به توسعه صنعت در کشور کردند. بیمه آسیا، مبلیران، فروشگاه کوروش، کارخانه برجیستون، پیستون سازی ایران، ایدم تبریز و بانک صنعت و معدن از جمله برخی نامهای آشنایی هستند که برادران خیامی پایه گذار آنها بوده اند.

ایران ناسیونال در سال ۱۳۴۵ قرارداد تولید پیکان را امضا کرده و تا سال ۱۳۵۳ شرکت به فروشی بالغ بر ۹۱ میلیارد تومان رسید.

پس از انقلاب ایران ناسیونال مصادره شده و به ایران خودرو تغییر نام پیدا کرد. محمود خیامی هم به لندن رفت و نمایندگی بنز را در لندن و ۷ شهر دیگر در انگلستان و آمریکا به عهده گرفت. او هم اکنون سرپرست هیات امنای دانشنامه ایرانیکا نیز میباشد. (منبع: سرگذشت ۵۰ کنشگر اقتصادی ایران)

ویدیوی زیر بغضی در خود دارد که شاید سرنوشت محتوم همه کنشگران اقتصادی ایرانی فعال در بخش خصوصی باشد. به نظر من از عصر امیرکبیر تا امروز اگر کسی موفق شده باشد دو تا آجر را روی هم گذاشته و به مدت بیش از یکسال حفظ کرده باشد باید به او خیلی احترام گذاشت.

 

تفکر برنده/برنده و حسابداری حال خوب در جهان

استیون کاوی در کتاب هفت عادت مردمان موثر، به برشماری هفت عادت ذهنی افراد توانگر، که تاثیرات مثبت قابل توجهی بر دنیای ما گذاشته‌اند میپردازد.

هفت عادت مردمان موثر

تفکر برنده/برنده داشتن عادت چهارم از این هفت عادت مشهور است. کاوی در این کتاب مینویسد: برنده/برنده یک تکنیک نیست، که فلسفه کلی کنش متقابل انسانهاست. در حقیقت بهترین نوع از شش برداشت کنش متقابل است. کنشهای متقابل عبارتند از:

برنده/برنده یا بیا کاری کنیم که هر دو برنده باشیم.

برنده/بازنده یا من باید ببرم به قیمت باخت تو.

بازنده/برنده یا من میبازم و تو خواهی برد.

بازنده/بازنده یا هر دو میبازیم

برنده/برنده یا صرفنظر یا اگر نتوانیم هر دو برنده شویم بهتر است کلا فراموشش کنیم.

برنده یا من مسئول برد خودم هستم تو هم به فکر خودت باش.

برنده/برنده

وقتی داشتم کتاب آنچه پرنده کوچک به من آموخت از بیز استون را مطالعه میکردم، متوجه شدم که داشتن الگوی فکری برنده/برنده به عنوان یکی از مهمترین اصول ششگانه برای کارمندان در شرکت توییتر مطرح شده است. بیز استون میگوید:

هر معامله‌ای اگر به ضرر یک طرف تمام شود نمیتواند معامله خوبی باشد. معامله مثل روابط بین انسانها می ماند. همه ما به دنبال معامله‌ای هستیم که ماندگار باشد.

آنهایی که من را از قدیم می شناسند، احتمالا میدانند که در بخشی از زندگیم با تدریس ریاضی گذران عمر میکردم و آنجا یاد گرفتم که چگونه میتوان از ریاضیات برای تولید فلسفه های شخصی استفاده کرد.

فلسفه ای که من برای خودم ساختم این بود که هر یک از ابنا بشر روی کره زمین، اندوخته ای دارند از هوش و استعداد و ارتباط و سرمایه و فرصت. اگر با استفاده از هر مدل ریاضی کمی، بتوانیم یک عدد به عنوان ارزش جاری و آینده هر فرد استخراج کنیم، در واقع در بدو هر تعامل هر نفر یک ارزش جاری و آینده مشخص خواهد داشت.

به عنوان مثال اگر در تعاملات زندگی، فرد الف با ارزش ۸۰ با فرد ب با ارزش ۸۵ وارد تعامل شود، در آیینه کنشهای متقابل شش گانه، نتایج نهایی تعامل افراد میتواند رقم بخورد:

برنده/برنده:  الف ۸۴ – ب ۹۲ که مجموع ارزش ۱۷۶ را تولید میکند.

برنده/بازنده: الف ۸۷ – ب ۷۵ که مجموع ارزش ۱۶۲ را تولید میکند.

بازنده/برنده: الف۷۰  – ب ۹۰ که مجموع ارزش ۱۶۰ را تولید میکند.

بازنده/بازنده: الف ۷۵ – ب ۷۷ که مجموع ارزش ۱۵۲ را تولید میکند.

معنی این ریاضیات این است که کل دنیا در مجموع یک ارزش جاری و آینده مشخص دارد و اگر فلسفه ما در زندگی تبدیل دنیا به جای بهتری برای زندگی و تضمین بقا باشد، چاره عاقلانه دیگری نیست مگر بازی با الگوی ذهنی برنده/برنده.

شعبانعلی

در همه حالاتی که بازنده وجود داشته باشد، نه تنها مجموع ارزش نهایی بازی بزرگتر از مجموع ارزش ابتدایی نخواهد بود، بلکه بخشی از ارزشهای طرفین در تعاملی که بازنده دارد مستهلک شده و از بین میرود.

شاید اگر بخواهیم ساده‌تر بگوییم، می توان فرض کرد در بازیهایی که بازنده وجود داشته باشد، دو برابر همانقدری که حال برنده خوب شده است، حال بازنده بد شده است و در نتیجه میزان حال خوب در دنیا کاهش پیدا کرده است.

آیسک ، پلی بین دانشگاه و کسب و کارها

آیسک AIESEC یک نهاد غیر انتفاعی و غیر سیاسی بین المللی است، که با هدف توسعه تواناییهای مدیریت و رهبری و کسب کار در جوانان کشورهای مختلف به دنبال ارائه راهکار برای مشکلات همه گیر جهانی است.

آیسک که در سال ۱۹۴۸ با مشارکت هفت کشور اروپایی تشکیل شده است، با استفاده از دانشجویان و تازه فارغ التحصیلان  دانشکده‌های تحصیلات تکمیلی اداره شده و تا کنون به بیش از یک میلیون جوان در سراسر دنیا کمک کرده است تا به ارتقا مسیر شغلی خود بپردازند.

آیسک

آیسک هم اکنون در ۱۲۶ کشور جهان مشغول فعالیت بوده و فعالیتهای آن توسط یونسکو به رسمیت شناخته شده و زیر مجموعه UNDP به شمار میرود.

یکی از محورهای فعالیت آیسک این است که با دعوت از شرکتهای طراز اول کشور، درصدد تسهیل برقراری ارتباط بین فارغ‌التحصیلان جوینده کار و این شرکتها برمیاید تا به این وسیله جوانان با انتظارات شرکتها و فرصتهایی که در انتظارشان است آشنا بشوند.

از دیگر برنامه های آیسک ایجاد امکان گذراندن دورهای اینترنشیپ در شرکتهای خارجی و تبادل اینترن (کارآموز) بین کشورها می باشد. به این معنا که جوانان ماجراجویی که دوست دارند تجربه کاری متفاوتی را در یک کشور دیگر، در زندگی خود داشته باشند را به بیش از ۵۰۰۰ شرکتی که در ۱۲۶  کشور دنیا به عنوان شریک برنامه های خود دارند معرفی کرده و امکان پذیرش آنها را فراهم میکنند.

آیسک

پنجشنبه دو هفته گذشته به دعوت آیسک برای شرکت در پنل پرسش و پاسخ با شرکت کنندگان در Boot Camp  دو روزه دانشگاه پلی تکنیک تهران به این دانشگاه رفتم.

اگر از یک اتفاق ناخوشایند که با بی احتیاطی خودم ایجاد شد فاکتور بگیریم، قطعا یکی از بهترین چند ساعتهای سالهای اخیرم بود. حدود صد جوان با نشاط و پر انرژی با دانش و جستجوگر حسابی به تنمان کیسه کشیدند. واقعا حظ کردم و از آیسک متشکرم که کاری که خود ما ایرانیها برای کشورمان نمی‌کنیم را برای ما انجام میدهند.

آیسک

کفش باز ،حکایت جنگ بدون گلوله

کفش باز

یکی از خوبیهای بی حوصله و دپرس بودن این است که، می‌توانید یک کتاب ۳۵۰ صفحه‌ای را در یک آخر هفته تمام کنید.

کتاب کفش باز Shoe Dog ،نوشته فیلیپ نایت Philip Knight موسس و بنیانگذار برند نایکی Nike ( الهه ای از یونان) آنطور که روی جلدش آمده، برترین کتاب مدیریتی سال ۲۰۱۶ به انتخاب آمازون بوده است.

این کتاب داستان خلق یک برند خارق العاده از هیچ مطلق است. جوان ۲۴ ساله‌ای علاقمند به ورزش دو، که بی هیچ پشتوانه دیگری سوار هواپیما شده و به ژاپن بعد از جنگ دوم جهانی میرود، تا نمایندگی فروش کفشهای ورزشی ژاپنی را برای ایالتهای غربی آمریکا بگیرد.

نایک

جالب اینجاست که وقتی از او پرسیدند که از طرف چه شرکتی آمده است، صرفا به دلیل اینکه یاد روبانهای آبی دیوار اطاقش افتاد، گفت: روبان آبی! شرکتی که اصلا وجود خارجی نداشت و محدود به اطاق شخصی او در خانه پدری و معطوف به اراده پولادین او در فروش هر یک جفت کفش بود.

کتاب کفش باز ، داستان تلاشهای سالهای نخست فیل و شرکایش را از زمانی که اولین کفش نایکی را در دستگاه وافل ساز آشپزخانه قالب گیری کردند روایت میکند.

کفش باز

امروز نایکی اولین کفش هوشمند بر اساس IoT را به جهان معرفی کرده و با فروش ۹۰۰ میلیون قلم کالا در سال، حدود دو سوم بازار کفشهای ورزشی جهان را در اختیار دارد.

کفش باز حکایت کسی است که سالها با بندبازی مابین بدهیهای هنگفت و دشواریهای تبادلات بانکی برای یک شرکت بدون دارایی ثابت، هر سال فروش خود را دو برابر کرد و هرگز ناامید نشد.

کفش باز ها، فیل نایت و باورمن

فیل نایت با اتکا جاه طلبی بی حد و حصر و قدرت ریسک پذیری باورنکردنی، با پشتکار و جسارت نایکی را در شمار ۲۰ برند پر ارزش جهان قرار داد و امروز یکی از ثروتمندترین افراد روی کره زمین است.

کتاب کفش باز

تک جملات دوست داشتنی از متن کتاب

  • روبروی مجسمه ابولهول به این فکر بودم که، نام هیچکدام از کارگرانی که این مجسمه ها را ساخته اند باقی نمانده است، به گفته کتاب مقدس، همه چیز بیهوده است. به گفته ذن همه چیز زمان حال است و به گفته بیابان همه چیز غبار است.
  • جنگیدن نه برای پیروزی که برای اجتناب از شکست، یک استراتژی محکوم به شکست است.
  • کسی جایی گفته است که کسب و کار جنگی است بدون گلوله و من این حرف را قبول دارم.
  • راه انداختن کسب و کار شخصی چیزی است که موجب میشود ریسکهای دیگر زندگی مانند ازدواج، قمار در لاس وگاس و کشتی گرفتن با تمساح به نظر مسائلی بی خطر بیایند.
  • زندگی ام از تعادل خارج شده بود. مسلما برایم مهم نبود در حقیقت خواهان عدم تعادل بیش‌تری هم بودم، یا عدم تعادل از نوعی دیگر.
  • آسانترین راه برای اینکه بفهمی واقعا چه احساسی در مورد کسی داری این است که با او خداحافظی کنی.
  • زندگی یعنی رشد، یا رشد میکنی و یا میمیری.

 

یک پرسش ساده در باب فوتبال و سایر موارد

پرده اول ماجرا

تیم ملی فوتبال ایران از شش سال پیش تا کنون تحت رهبری یک مربی پرتغالی طراز اول جهانی به نام کارلوس کیروش به پیشرفتهای مهمی رسیده است.

این تیم با تغییر نسل و الگوی ذهنی مدیران و بازیکنان ایرانی توانسته است در آخرین رده بندی فیفا برای تیمهای ملی فوتبال جهان بالاتر از تیمهای ملی فوتبال هلند، جمهوری چک، سوئد، اتریش، نیجریه و خیلی تیمهای دیگر، در رده 22 دنیا و رده اول در قاره آسیا و اقیانوسیه قرار گیرد.

صعود بی دردسر به جام جهانی برزیل در سال 2014 و حضور آبرومند در این مسابقات و همچنین صدرنشینی بلامنازع در مسابقات انتخابی سال 2018 روسیه بدون دریافت حتی یک گل و کشف و معرفی ستاره های جوان و آینده دار به فوتبال ملی از گوشه و کنار ایران و جهان و اعتبار بخشیدن به فوتبال ایران هم از دیگر دستاوردهای این مربی خارجی فوتبال ایران است.

کیروش مربی فوتبال ملی ایران

پرده دوم ماجرا

تیم ملی والیبال ایران به رهبری خولیو ولاسکو، به جمع شش تیم اول جهان اضافه شد. نسل طلایی والیبال ایران شکل گرفت و سیکل بسته ناکامیهای ایران در ورزشهای گروهی شکسته شد.

پرده سوم ماجرا

تیم فوتبال پرسپولیس به عنوان پرطرفدارترین تیم ایران و آسیا، از فصل گذشته تا کنون تحت رهبری برانکو ایوانکوویچ مربی کروات و کارآزموده قرار دارد. پس از سال 1386 که پرسپولیس با مربیگری افشین قطبی و علیرغم کسر شش امتیاز قهرمان ایران شد، این تیم برای 8 سال یک روز خوش ندیده بود.

سال گذشته بدشانسی، داوران و هزار تا متغیر دیگر دست به دست هم دادند تا این تیم علیرغم شایستگی در روز آخر از قهرمانی دور شود. امسال اما این تیم با کسب همه رکوردهای ممکن و ارائه بازیهایی سزاوارانه، در فاصله چند هفته تا پایان لیگ کشور قهرمان ایران شده است. نسل جدیدی در این تیم شکل گرفته که هر کدام از بازیکنانش مهره درخوری برای هر تیمی محسوب میشوند.

به تاریخ فوتبال ایران که نگاه کنیم، به نامهایی چون تویسلاو ایویچ (معمار تیم ایران در جام 98)، استانکو پابلوکوویچ (پیرمرد دوست داشتنی که پرسپولیس زیبایی ساخته بود)، مصطفی دنیزلی (معمار بازیهای زیبا و هیجان انگیز پرسپولیس و پاس تهران) و خیلی مربیان ریز و درشت خارجی دیگر بر میخوریم.

برانکو مربی تیم فوتبال پرسپولیس

نتیجه گیری اینکه هر وقت که یک مربی درست و حسابی به ورزش ایران آمده اثراتش تا سالها در آن ورزش و کل جامعه مشاهده شده است.

سوال اما این است، چگونه است که ما به کارلوس کیروش سالی دو تا سه میلیون دلار پرداخت میکنیم تا بیاید و فوتبال بیمار ما را درمان کند. هزار جور هم منتش را میکشیم و به سازش میرقصیم.

خولیو ولاسکو را ازآرژانتین به ایران می آوریم صدها هزار دلار پول به پایش میریزیم تا والیبال ما را بسازد. برای بسکتبال ملی خود از آلمان مربی می آوریم و دست بر قضا طرف موفق هم میشود و قهرمان آسیا میشویم اما همین ما برای صنعت و فرهنگ و اقتصاد و شهرسازی و کشاورزی مان به دنبال بهترین های دنیا نمیرویم تا بیایند و به ما یاد بدهند که چگونه باید شهر سازی کرد تا معضل ترافیک حل شود؟

چگونه باید آموزش عالی را معماری کرد تا میلیونها لیسانس و فوق لیسانس بیکار و بی مهارت روی دست جامعه نمانند؟ چگونه باید صنعت خودروسازی را از این فروبستگی خارج کرد؟ هزاران مساله ریز و درشت دیگر در کشور ما وجود دارد که از حل آن عاجزیم اما در سیکل باطل مدیران داخلی لاینحل مانده و اوضاع هم هر روز از دیروز بدتر میشود.

به نظرم اگر کسی پاسخ این سوال را بتواند بدهد، که چرا ما وقتی در حل مساله ای ناتوانیم از سرآمدان آن حوزه در دنیا کمک نمیگیریم؟ شناخت دقیقی از سیاست و ساختار جامعه ایران بدست آورده است. بخشی از گفتگوی آقای نقویان با برنامه خط قرمز موضوع را به خوبی روشن میکند.

حرفه ای گری در محیط کار

امیر تقوی و محمدرضا شعبانعلی

در همه سالهایی که در جایگاه مدیریت سازمانهای مختلف بوده‌ام، همیشه یکی از چالشها این بوده است که چرا نیروی کار با کیفیت اینقدر کمیاب شده است. چرا نمیتوان یک کار را با خیال راحت به کسی سپرد و به کارهای بزرگتر فکر کرد؟

چطور میشود که در این کشور از بام تا شام فریادها به آسمان است که آی ایهاالناس، بیکاری بیداد میکند و ما برای هر پستی از آبدارخانه تا معاونت مالی آگهی میدهیم، کمتر کسی پیدا میشود که از سد مصاحبه اول هم بتواند عبور کند؟

چطور میشود که تقریبا همه اطرافیان من، از مدیرعامل یک اپراتور موبایل گرفته تا رستوران دار، متفق القول هستند که همکار خوب کیمیا است و آرزوی این را دارند تا کسی پیدا شود و باری از روی دوششان بردارد و نمی یابند و همزمان میلیونها آدم با کاغذ پاره‌هایی به نام لیسانس و فوق لیسانس جویای کار و تشنه پیشرفت هستند؟

از آن طرف پرسنل و همکاران شاغل در سازمان هم، بعضا (اگر نگوییم عمدتا) بر این باورند که مدیرشان یک موجود مهمل، بیکاره، احتمالا پارتی‌دار، زیاده خواه و پررو است، که فقط به فکر منافع خودش است! حتی اگر لطفی هم به ما میکند، از سر نیازش به ما است، والا جان به عزراییل نمیدهد!

چطور میشود که همه در مورد همه چیز حرف میزنند و غصه همه چیز را میخورند، الا آن چیزی که به ایشان مستقیما مربوط است و بابتش حقوق میگیرند؟

پاسخ همه این سوالها را گروه متمم در قالب یک محصول صوتی در روزهای پایانی سال گذشته داده است. مجموعه فایلهای هفت گانه حرفه ای گری (لینک دانلود) با بیان شیوای محمدرضا شعبانعلی و بر مبنای منابع متعدد و به روز دنیای مدیریت تدوین و منتشر شده است.

شخصا هر قسمت را بارها گوش دادم و بسیار از این مجموعه آموختم و بر خود فرض میدانم که ضمن تشکر از گروه متمم بابت فراهم کردن چنین اثر فاخری، آنرا به شما نیز توصیه کنم.

فایل صوتی زیر، بخشهایی از مصاحبه من و محمدرضا شعبانعلی در فایل 37 رادیو مذاکره و گفتگوی او و خانم نازنین دانشور و همچنین فرازهایی از فایلهای حرفه‌ ای گری است که از نظر من جان کلام را در خود دارند. (قبلا از گروه متمم برای این میکس کسب اجازه شده است)

 

اندر حکایت تقدیرنامه شب عید من در گروه ساعی

در آخرین ساعات آخرین روز کاری سال گذشته روی پستی که در مورد جشن آخر سال و هدایای گروه ساعی نوشته بودم، یکی از همکاران به نام کارمند! و با ایمیل آدرس دزدگیر! لطف کرده بودند و کامنت جالبی به شرح زیر گذاشته بودند.

واقعا مسخره بود کارتون….میخواید کمک کنید عیدی مدیراتونو بدید چرا از آجیل!!! بچه ها میزنید؟!پول آجیل که به جایی نمیرسه اما عیدی مدیراتون مشکل خیلییااا رو حل میکنه. آجیل شب یلدا رو هم دادید به فقرا :)))))) مضحکه واقعا…..هدیه هاتونم حتما مثل بقیه ی مدیرای ساعی واسه دخترای خوشگل ساعی خریدید:))))))بجای 1 سکه هم که 1 میلیون دادید که یه 200_300 هم اونجا به جیب زده باشید…دیگه چیکارا بلدید بکنید، ورشکست شدید رفتههه وگرنه اییینهمه گدا بازی اونم به اسم بنیاد کودک….سرتونو از زیر برف بیارید بیرون همه، همه چیزو می دونن…

شما تصور کنید بعد از یکسال سخت و پرفشار لحظه آخر چنین تقدیرنامه باشکوهی هم به دستتان بدهند! مسلما وقتی این کامنت را دیدم حس خوبی نداشتم اما تصمیم گرفتم تا برای نمایش عمومی تاییدش کنم و آن را در گروه تلگرام شرکت برای همه به اشتراک گذاشتم.

در واقع خواستم برای یکبار در پانزده سال اخیر بخش بسیار اندکی از ناسپاسی بیمارگونه و مزمن و انتقادات احمقانه و بی اساسی را که همواره به اشکال مختلف وجود داشته است را همه ببینند.

در همه این سالها حرف و حدیثها و طلبکاریهای گاه و بیگاه آنقدر تکرار شده است که تقریبا برعکسش مایه تعجب میشود. این یکی اما واقعا جالب بود. هم از نظر نوع استدلال و هم از نظر موضوع و زمان وقوع.

مدیریت و رهبری در ساعی

از من سوال شد که، این همه اهمیت دادن به نوشته کسی که حتی اینقدر شهامت و عرضه ندارد که اسمش را پای نوشته‌اش بگذارد چه دلیلی دارد؟

پاسخ این است که، این فقط یک نوشته گذری از یک آدم بی ربط و از سر تصادف نیست. یک نوع نگاه و یک فلسفه برای قضاوت است که اصلا هم منحصر به یک یا دو فرد نیست. فلسفه‌ای است که به خود اجازه قضاوت با کمترین اطلاعات، متهم کردن همه و طلبکاری احمقانه از عالم و آدم را میدهد.

فلسفه ای که شرافت آدم را تحت تاثیر قرار میدهد و اینهمه بغض و کینه تولید میکند. الگوی ذهنی که اینقدر آدم را بزدل و ترسو میکند که نتواند دو خط استعفا بنویسد و برود به جایی که فکر میکند استحقاقش را دارد. برای روشنگری مقابل این فلسفه است که این نوشته را مینویسم، تا یکبار برای همیشه و با صدای بلند تکلیف این نوع نگاه و طرفدارانش را روشن کنم.

اول اینکه، مستقل از اینکه حرفهای نویسنده درست است یا غلط، یک سوال وجود دارد. چرا علیرغم اینهمه ظلم و ستمی که بر شما روا داشته میشود و اینهمه حق کشی در ساعی مانده‌ای؟

این کار از نظر من تحصیل مال حرام و بی شرافتی است. شما اگر فکر میکنی که این سازمان ورشکسته حق تو را نمیدهد، خیلی ساده و شیک میتوانی استعفا بدهی و بروی به هر جایی که مثل اینجا نباشد. وقتی نمیروی و بزدلانه فقط سم پاشی میکنی و حتما از کارت هم میدزدی، فقط و فقط یک فرض معتبر باقی خواهد ماند. لیاقت و حقت همین ظلم و ستمی است است که بر تو میرود و نه بیشتر و تو خود بیش از هر کس میدانی که این درست است و برای همین است که مانده ای.

خودت بهتر میدانی که همه آنجاهایی که فکر میکنی از ساعی بهتر هستند شما را استخدام نمیکنند، پس شاید بهتر باشد که در همین شرکت ورشکسته ظالم و حق کش و آجیل‌نده ساعی باقی بمانی و تلاشت را بکنی. البته یادت باشد قبلش دهانت را ببندی.

دوم اینکه، ساعی یک شرکت خصوصی است با مالکیت پنج نفر آدم حقیقی. معنی این موضوع این است که این پنج نفر حق دارند آنگونه که صلاح میدانند شرکت را اداره کنند.

مسلما این پنج نفر هم مثل همه ابنا بشر که روی کره زمین زندگی میکنند، در درجه اول به منافع خود و شرکت خود می اندیشند! میزان پیشرفت و بهره‌مندی کارکنان ساعی هم به این وابسته است که چقدر بتوانند خودشان را با منافع سازمان هماهنگ کنند و به تامین این منافع کمک کنند.

یکی از مزخرف‌ترین جملات هجو این است که فلانی به فکر منافع خودش است! مسلم است که اینطور است و باید هر سازمان و آدم سالمی قطعا و یقینا به فکر منافع خودش باشد. فرق سازمانها و آدمها در این است که در راه تامین منافع و اهداف خود چقدر جانب عدالت، انصاف و قانون را رعایت میکنند. همین و بس و باقی همه حرف مفت است.

قدرنشانسی

سوم اینکه، شرکت ساعی در طی همه سالهای اخیر همواره به همه تکالیف قانونی و از آن فراتر انسانی خود عمل کرده است. صرفه جویی (به قول شما گدا بازی) و یا ترک سنت (به قول شما ظلم و ستمی) هم اگر صورت گرفته در مواردی بوده که سازمان فراتر از تکالیف قانونی و قراردادی خود عمل کرده بوده است و حال به هر دلیل قصد ادامه آن را به شکل سابق ندارد.

مسلما همچنان که همه این سالها نجواها و بحثها و شایعه پراکنیهای احمقانه، که از کیفیت باقلی پلو مراسم شرکت گرفته تا خصوصی ترین مسائل زندگی همکاران را در برگرفته، در جریان بوده، پس از این هم چیزی عوض نخواهد شد. نکته اما اینجاست که کسی اگر حرف حساب داشته باشد باید اینقدر هم عرضه و شهامت و شرف داشته باشد که به مدیران شرکت منتقل کند و پاسخ بگیرد.

اما کسی که در خلوت و با اسم مستعار و درگوشی غرغر میکند پاسخش فقط این است که اگر اینجا همه چیز اینقدر بد است به چه دلیل سازمان را ترک نمیکنی؟ جز این است که خودت هم میدانی حرفهایت چقدر بی پایه و احمقانه است؟ جز این است که همانجاهایی که مبنای مقایسه هستند شما را اصلا به سازمانشان راه هم نمیدهند؟

برای آن دسته از همکارانی هم که لطف کردند و با پیامهای شخصی سعی در دلجویی از من را داشتند، ضمن سپاس از لطف و توجهشان، از قول حضرت حافظ باید عرض کنم که:

آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند

تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید

گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او

ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم