Category: مشاهدات یک مدیر

یک پرسش ساده در باب فوتبال و سایر موارد

پرده اول ماجرا

تیم ملی فوتبال ایران از شش سال پیش تا کنون تحت رهبری یک مربی پرتغالی طراز اول جهانی به نام کارلوس کیروش به پیشرفتهای مهمی رسیده است.

این تیم با تغییر نسل و الگوی ذهنی مدیران و بازیکنان ایرانی توانسته است در آخرین رده بندی فیفا برای تیمهای ملی فوتبال جهان بالاتر از تیمهای ملی فوتبال هلند، جمهوری چک، سوئد، اتریش، نیجریه و خیلی تیمهای دیگر، در رده 22 دنیا و رده اول در قاره آسیا و اقیانوسیه قرار گیرد.

صعود بی دردسر به جام جهانی برزیل در سال 2014 و حضور آبرومند در این مسابقات و همچنین صدرنشینی بلامنازع در مسابقات انتخابی سال 2018 روسیه بدون دریافت حتی یک گل و کشف و معرفی ستاره های جوان و آینده دار به فوتبال ملی از گوشه و کنار ایران و جهان و اعتبار بخشیدن به فوتبال ایران هم از دیگر دستاوردهای این مربی خارجی فوتبال ایران است.

کیروش مربی فوتبال ملی ایران

پرده دوم ماجرا

تیم ملی والیبال ایران به رهبری خولیو ولاسکو، به جمع شش تیم اول جهان اضافه شد. نسل طلایی والیبال ایران شکل گرفت و سیکل بسته ناکامیهای ایران در ورزشهای گروهی شکسته شد.

پرده سوم ماجرا

تیم فوتبال پرسپولیس به عنوان پرطرفدارترین تیم ایران و آسیا، از فصل گذشته تا کنون تحت رهبری برانکو ایوانکوویچ مربی کروات و کارآزموده قرار دارد. پس از سال 1386 که پرسپولیس با مربیگری افشین قطبی و علیرغم کسر شش امتیاز قهرمان ایران شد، این تیم برای 8 سال یک روز خوش ندیده بود.

سال گذشته بدشانسی، داوران و هزار تا متغیر دیگر دست به دست هم دادند تا این تیم علیرغم شایستگی در روز آخر از قهرمانی دور شود. امسال اما این تیم با کسب همه رکوردهای ممکن و ارائه بازیهایی سزاوارانه، در فاصله چند هفته تا پایان لیگ کشور قهرمان ایران شده است. نسل جدیدی در این تیم شکل گرفته که هر کدام از بازیکنانش مهره درخوری برای هر تیمی محسوب میشوند.

به تاریخ فوتبال ایران که نگاه کنیم، به نامهایی چون تویسلاو ایویچ (معمار تیم ایران در جام 98)، استانکو پابلوکوویچ (پیرمرد دوست داشتنی که پرسپولیس زیبایی ساخته بود)، مصطفی دنیزلی (معمار بازیهای زیبا و هیجان انگیز پرسپولیس و پاس تهران) و خیلی مربیان ریز و درشت خارجی دیگر بر میخوریم.

برانکو مربی تیم فوتبال پرسپولیس

نتیجه گیری اینکه هر وقت که یک مربی درست و حسابی به ورزش ایران آمده اثراتش تا سالها در آن ورزش و کل جامعه مشاهده شده است.

سوال اما این است، چگونه است که ما به کارلوس کیروش سالی دو تا سه میلیون دلار پرداخت میکنیم تا بیاید و فوتبال بیمار ما را درمان کند. هزار جور هم منتش را میکشیم و به سازش میرقصیم.

خولیو ولاسکو را ازآرژانتین به ایران می آوریم صدها هزار دلار پول به پایش میریزیم تا والیبال ما را بسازد. برای بسکتبال ملی خود از آلمان مربی می آوریم و دست بر قضا طرف موفق هم میشود و قهرمان آسیا میشویم اما همین ما برای صنعت و فرهنگ و اقتصاد و شهرسازی و کشاورزی مان به دنبال بهترین های دنیا نمیرویم تا بیایند و به ما یاد بدهند که چگونه باید شهر سازی کرد تا معضل ترافیک حل شود؟

چگونه باید آموزش عالی را معماری کرد تا میلیونها لیسانس و فوق لیسانس بیکار و بی مهارت روی دست جامعه نمانند؟ چگونه باید صنعت خودروسازی را از این فروبستگی خارج کرد؟ هزاران مساله ریز و درشت دیگر در کشور ما وجود دارد که از حل آن عاجزیم اما در سیکل باطل مدیران داخلی لاینحل مانده و اوضاع هم هر روز از دیروز بدتر میشود.

به نظرم اگر کسی پاسخ این سوال را بتواند بدهد، که چرا ما وقتی در حل مساله ای ناتوانیم از سرآمدان آن حوزه در دنیا کمک نمیگیریم؟ شناخت دقیقی از سیاست و ساختار جامعه ایران بدست آورده است. بخشی از گفتگوی آقای نقویان با برنامه خط قرمز موضوع را به خوبی روشن میکند.

حرفه ای گری در محیط کار

امیر تقوی و محمدرضا شعبانعلی

در همه سالهایی که در جایگاه مدیریت سازمانهای مختلف بوده‌ام، همیشه یکی از چالشها این بوده است که چرا نیروی کار با کیفیت اینقدر کمیاب شده است. چرا نمیتوان یک کار را با خیال راحت به کسی سپرد و به کارهای بزرگتر فکر کرد؟

چطور میشود که در این کشور از بام تا شام فریادها به آسمان است که آی ایهاالناس، بیکاری بیداد میکند و ما برای هر پستی از آبدارخانه تا معاونت مالی آگهی میدهیم، کمتر کسی پیدا میشود که از سد مصاحبه اول هم بتواند عبور کند؟

چطور میشود که تقریبا همه اطرافیان من، از مدیرعامل یک اپراتور موبایل گرفته تا رستوران دار، متفق القول هستند که همکار خوب کیمیا است و آرزوی این را دارند تا کسی پیدا شود و باری از روی دوششان بردارد و نمی یابند و همزمان میلیونها آدم با کاغذ پاره‌هایی به نام لیسانس و فوق لیسانس جویای کار و تشنه پیشرفت هستند؟

از آن طرف پرسنل و همکاران شاغل در سازمان هم، بعضا (اگر نگوییم عمدتا) بر این باورند که مدیرشان یک موجود مهمل، بیکاره، احتمالا پارتی‌دار، زیاده خواه و پررو است، که فقط به فکر منافع خودش است! حتی اگر لطفی هم به ما میکند، از سر نیازش به ما است، والا جان به عزراییل نمیدهد!

چطور میشود که همه در مورد همه چیز حرف میزنند و غصه همه چیز را میخورند، الا آن چیزی که به ایشان مستقیما مربوط است و بابتش حقوق میگیرند؟

پاسخ همه این سوالها را گروه متمم در قالب یک محصول صوتی در روزهای پایانی سال گذشته داده است. مجموعه فایلهای هفت گانه حرفه ای گری (لینک دانلود) با بیان شیوای محمدرضا شعبانعلی و بر مبنای منابع متعدد و به روز دنیای مدیریت تدوین و منتشر شده است.

شخصا هر قسمت را بارها گوش دادم و بسیار از این مجموعه آموختم و بر خود فرض میدانم که ضمن تشکر از گروه متمم بابت فراهم کردن چنین اثر فاخری، آنرا به شما نیز توصیه کنم.

فایل صوتی زیر، بخشهایی از مصاحبه من و محمدرضا شعبانعلی در فایل 37 رادیو مذاکره و گفتگوی او و خانم نازنین دانشور و همچنین فرازهایی از فایلهای حرفه‌ ای گری است که از نظر من جان کلام را در خود دارند. (قبلا از گروه متمم برای این میکس کسب اجازه شده است)

 

اندر حکایت تقدیرنامه شب عید من در گروه ساعی

در آخرین ساعات آخرین روز کاری سال گذشته روی پستی که در مورد جشن آخر سال و هدایای گروه ساعی نوشته بودم، یکی از همکاران به نام کارمند! و با ایمیل آدرس دزدگیر! لطف کرده بودند و کامنت جالبی به شرح زیر گذاشته بودند.

واقعا مسخره بود کارتون….میخواید کمک کنید عیدی مدیراتونو بدید چرا از آجیل!!! بچه ها میزنید؟!پول آجیل که به جایی نمیرسه اما عیدی مدیراتون مشکل خیلییااا رو حل میکنه. آجیل شب یلدا رو هم دادید به فقرا :)))))) مضحکه واقعا…..هدیه هاتونم حتما مثل بقیه ی مدیرای ساعی واسه دخترای خوشگل ساعی خریدید:))))))بجای 1 سکه هم که 1 میلیون دادید که یه 200_300 هم اونجا به جیب زده باشید…دیگه چیکارا بلدید بکنید، ورشکست شدید رفتههه وگرنه اییینهمه گدا بازی اونم به اسم بنیاد کودک….سرتونو از زیر برف بیارید بیرون همه، همه چیزو می دونن…

شما تصور کنید بعد از یکسال سخت و پرفشار لحظه آخر چنین تقدیرنامه باشکوهی هم به دستتان بدهند! مسلما وقتی این کامنت را دیدم حس خوبی نداشتم اما تصمیم گرفتم تا برای نمایش عمومی تاییدش کنم و آن را در گروه تلگرام شرکت برای همه به اشتراک گذاشتم.

در واقع خواستم برای یکبار در پانزده سال اخیر بخش بسیار اندکی از ناسپاسی بیمارگونه و مزمن و انتقادات احمقانه و بی اساسی را که همواره به اشکال مختلف وجود داشته است را همه ببینند.

در همه این سالها حرف و حدیثها و طلبکاریهای گاه و بیگاه آنقدر تکرار شده است که تقریبا برعکسش مایه تعجب میشود. این یکی اما واقعا جالب بود. هم از نظر نوع استدلال و هم از نظر موضوع و زمان وقوع.

مدیریت و رهبری در ساعی

از من سوال شد که، این همه اهمیت دادن به نوشته کسی که حتی اینقدر شهامت و عرضه ندارد که اسمش را پای نوشته‌اش بگذارد چه دلیلی دارد؟

پاسخ این است که، این فقط یک نوشته گذری از یک آدم بی ربط و از سر تصادف نیست. یک نوع نگاه و یک فلسفه برای قضاوت است که اصلا هم منحصر به یک یا دو فرد نیست. فلسفه‌ای است که به خود اجازه قضاوت با کمترین اطلاعات، متهم کردن همه و طلبکاری احمقانه از عالم و آدم را میدهد.

فلسفه ای که شرافت آدم را تحت تاثیر قرار میدهد و اینهمه بغض و کینه تولید میکند. الگوی ذهنی که اینقدر آدم را بزدل و ترسو میکند که نتواند دو خط استعفا بنویسد و برود به جایی که فکر میکند استحقاقش را دارد. برای روشنگری مقابل این فلسفه است که این نوشته را مینویسم، تا یکبار برای همیشه و با صدای بلند تکلیف این نوع نگاه و طرفدارانش را روشن کنم.

اول اینکه، مستقل از اینکه حرفهای نویسنده درست است یا غلط، یک سوال وجود دارد. چرا علیرغم اینهمه ظلم و ستمی که بر شما روا داشته میشود و اینهمه حق کشی در ساعی مانده‌ای؟

این کار از نظر من تحصیل مال حرام و بی شرافتی است. شما اگر فکر میکنی که این سازمان ورشکسته حق تو را نمیدهد، خیلی ساده و شیک میتوانی استعفا بدهی و بروی به هر جایی که مثل اینجا نباشد. وقتی نمیروی و بزدلانه فقط سم پاشی میکنی و حتما از کارت هم میدزدی، فقط و فقط یک فرض معتبر باقی خواهد ماند. لیاقت و حقت همین ظلم و ستمی است است که بر تو میرود و نه بیشتر و تو خود بیش از هر کس میدانی که این درست است و برای همین است که مانده ای.

خودت بهتر میدانی که همه آنجاهایی که فکر میکنی از ساعی بهتر هستند شما را استخدام نمیکنند، پس شاید بهتر باشد که در همین شرکت ورشکسته ظالم و حق کش و آجیل‌نده ساعی باقی بمانی و تلاشت را بکنی. البته یادت باشد قبلش دهانت را ببندی.

دوم اینکه، ساعی یک شرکت خصوصی است با مالکیت پنج نفر آدم حقیقی. معنی این موضوع این است که این پنج نفر حق دارند آنگونه که صلاح میدانند شرکت را اداره کنند.

مسلما این پنج نفر هم مثل همه ابنا بشر که روی کره زمین زندگی میکنند، در درجه اول به منافع خود و شرکت خود می اندیشند! میزان پیشرفت و بهره‌مندی کارکنان ساعی هم به این وابسته است که چقدر بتوانند خودشان را با منافع سازمان هماهنگ کنند و به تامین این منافع کمک کنند.

یکی از مزخرف‌ترین جملات هجو این است که فلانی به فکر منافع خودش است! مسلم است که اینطور است و باید هر سازمان و آدم سالمی قطعا و یقینا به فکر منافع خودش باشد. فرق سازمانها و آدمها در این است که در راه تامین منافع و اهداف خود چقدر جانب عدالت، انصاف و قانون را رعایت میکنند. همین و بس و باقی همه حرف مفت است.

قدرنشانسی

سوم اینکه، شرکت ساعی در طی همه سالهای اخیر همواره به همه تکالیف قانونی و از آن فراتر انسانی خود عمل کرده است. صرفه جویی (به قول شما گدا بازی) و یا ترک سنت (به قول شما ظلم و ستمی) هم اگر صورت گرفته در مواردی بوده که سازمان فراتر از تکالیف قانونی و قراردادی خود عمل کرده بوده است و حال به هر دلیل قصد ادامه آن را به شکل سابق ندارد.

مسلما همچنان که همه این سالها نجواها و بحثها و شایعه پراکنیهای احمقانه، که از کیفیت باقلی پلو مراسم شرکت گرفته تا خصوصی ترین مسائل زندگی همکاران را در برگرفته، در جریان بوده، پس از این هم چیزی عوض نخواهد شد. نکته اما اینجاست که کسی اگر حرف حساب داشته باشد باید اینقدر هم عرضه و شهامت و شرف داشته باشد که به مدیران شرکت منتقل کند و پاسخ بگیرد.

اما کسی که در خلوت و با اسم مستعار و درگوشی غرغر میکند پاسخش فقط این است که اگر اینجا همه چیز اینقدر بد است به چه دلیل سازمان را ترک نمیکنی؟ جز این است که خودت هم میدانی حرفهایت چقدر بی پایه و احمقانه است؟ جز این است که همانجاهایی که مبنای مقایسه هستند شما را اصلا به سازمانشان راه هم نمیدهند؟

برای آن دسته از همکارانی هم که لطف کردند و با پیامهای شخصی سعی در دلجویی از من را داشتند، ضمن سپاس از لطف و توجهشان، از قول حضرت حافظ باید عرض کنم که:

آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند

تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید

گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم

حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او

ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم

اندر حکایت هدایا و جشن آخر سال گروه ساعی

امسال در گروه ساعی بر خلاف همه سالهای اخیر بودجه ای را برای چاپ سررسید و دفترچه و خیلی هدایای تبلیغاتی دیگر صرف نکردیم و تا اینجای کار آب هم از آب تکان نخورده است.

به نظرم خیلی وقتها ما در رودرواسی خودمان میمانیم. کاری را میکنیم که میدانیم بیهوده است یا اصلا دوست نداریم انجامش دهیم، برای کسانی پیام و هدیه میفرستیم که چشم دیدنشان را هم نداریم!

بنیاد کودک

مثالش شاید شرکت کردن در نمایشگاههای سالانه باشد که در هر صنعتی که باشیم، هر سال با کلی هزینه و دردسر و غرولند در نمایشگاه شرکت میکنیم و روز آخر هم به خودمان و همکارانمان میگوییم این چه کار بیخودی بود و اصلا ارزش نداشت و سال دیگر عمرا شرکت نخواهیم کرد!

سال بعد در جلسه همیشه کسی هست که بگوید آقا خوبیت ندارد، مردم فکر میکنند ما ورشکست شده ایم و غیبتمان اصلا معنای خوبی ندارد و این قصه اتلاف منابع همیشه ادامه دارد.

هدایای تبلیغاتی آخر سال هم که هرگز دردی از کسی دوا نکرده و نخواهد کرد از جمله همین اتلاف منابع در کشور ما هست. امیدوارم همه ما به سمت تخصیص بهینه منابع جهت گیری کنیم.

امیر تقوی

 

امسال من فقط برای کسانی که واقعا دوست داشتم به آنها هدیه ای بدهم شخصا رفتم و خرید کردم و برای هر کدام هم پیام مخصوص و خالصانه خودم را نوشتم. مدارکش هم به شرح فوق موجود است!

اینکه چقدر وقت صرف شد و کارهای دیگر باقی ماند هم اصلا اهمیت ندارد! نفس هدیه دادن یعنی ارزش قائل شدن برای طرف مقابل و وقت یعنی ارزشمندترین چیز در دنیا.

هرگز نمیتوانم به پیام تبریک فورواردی کسی که در برخی موارد حتی نام و نشان از طرف قبلی را به همراه دارد و از سر وظیفه برایم ارسال شده پاسخ بدهم.

معتقدم کسی که برای من در این حد هم وقت نمیگذارد که پیامی برای من و فقط من بنویسد و پیام عمومی ارسال میکند حتی نباید زحمت پاسخگویی به او را هم متحمل شد.

ساعی گروپ

جشن پایان سال هم این بار در یک خانه قدیمی و نوستالژیک رنگ و بویی متفاوتی با همیشه داشت. اگر چه جای بسیاری از همکاران و دوستانی که در طی سال به دنبال موفقیتهای بیشتری ما را ترک کردند خالی بود.

امیر تقوی

 

با آروزی سلامتی و آرامش برای همه امیدوارم تعطیلات خوبی پیش رو داشته باشید.

 

یوگا با رنگها برای بازگشت به کودکی

در این روزهای پایانی سال که همه به دنبال به پایان رساندن کارهای نیمه تمام و هزار داستان دیگر هستند شاید از یوگا حرف زدن خیلی مناسبت نداشته باشد اما شاید کتاب یوگا با رنگها بتواند عیدی خوبی برای کسانی که دوستشان دارید باشد.

 

من اهل خرافات نیستم اما اهل نشانه ها حتما هستم. وقتی در کمتر از بیست و چهار ساعت دو بار کتاب یوگا با رنگها به تو هدیه داده میشود بی‌آنکه منتظرش باشی، حتما نشانه ای در کار است. علی الخصوص برای من که مغزم خاموش نمیشود و شبانه روزی در حال کار است. (الزاما البته کار مفیدی از جناب مغز سر نمیزند اما لامصب دست از کار هم نمیکشد)

کتاب یوگا با رنگها از سری کتابهای باشگاه مغز به شما فضایی میدهد تا از شر همه چیز خلاص شوید، حتی خودتان. مثل روزهای کودکی شما را به دنیای رنگ و بی خیالی میبرد. پر است از نقاشیهای بی رنگ با جزییات مختلف. یک دست ماژیک یا مداد رنگی و یا حتی یک مداد سیاه کافی است تا یک ساعتی سرتان گرم شود. همه رنگها خوب هستند و هیچ قانونی هم وجود ندارد.

یوگا با رنگها

 

در مقدمه کتاب آمده است:

وقتی چند دقیقه کار اجرایی نکردن بدون خاموش شدن را برای مغزمان فراهم میکنیم شبکه ایی از نقاط مختلف در مغزمان روشن میشود که به آن شبکه حالت پیش فرض میگویند. فعالیت این شبکه برای مغز ما مزایای بسیار زیادی دارد. هنگامی که این شبکه روشن میشود آرامش خودشناسی و خلاقیت بیشتری پیدا  میکنیم. اما اگر نخواهیم منتظر لحظه‌هایی شبیه لحظه کشف ارشمیدس در حمام بمانیم چطور میتوانیم خودمان این شبکه را در مغزمان فعال کنیم و از اثرات خوب آن بهره ببریم؟

کتاب یوگا با رنگها برای کسانی که، تحت فشار و استرس هستند، در تنظیم هیجانات خود موفق نیستند، خلاقیت خود را از دست داده‌اند و یا افکار آزار دهنده رهایشان نمیکند توصیه میشود.

روز جهانی زن از نازی آباد تا سیلیکون ولی

روز جهانی زن

هشتم مارس روز جهانی زن یا روز تایید تبعیض

روز هشتم مارس به عنوان روز جهانی زن در سراسر دنیا گرامی داشته میشود. ظاهرا این روز ابتدائا مخصوص تشکر از خانمهای شاغل و تقدیر از نقش آنها در شکوفایی اقتصاد و رشد فرهنگ جامعه بوده و از 1917 در آمریکا آغاز شده است و بعدا مسئولین امر در رودرواسی سایر خانمها موضوع را به روز جهانی کل خانمها بسط داده‌اند.

به نظر من کلا وجود چنین روزی یعنی پذیرش تبعیض. روز جهانی آدم را اگر چه قبول ندارم (فکر نمیکنم ما جماعت آدمیزاد خیلی به حال دنیا مفید بوده باشیم) اما میتوانم درک کنم، اما واقعا مردها با زنها چه فرقی دارند که باید روز خاص داشته باشند؟ نفس وجود چنین موضوعی یعنی پذیرش تبعیض. البته لابد سایر جهانیان عقلشان بیش از بنده یک لاقبا میرسیده که چنین کرده‌اند.

وقتی در اخبار می آید که یک زن در جایی از دنیا رییس پارلمان شده است یا اینکه برای اولین بار یک زن موفق به انجام کاری شده است، واقعا حس مثبتی به آدم دست نمیدهد، همینطور که هیچوقت در اخبار نمی‌شنویم که یک مرد فلان چیز را اختراع کرد یا یک مرد چنین کرد و چنان کرد.

 

انوشه انصاری و چالشهای جنسیتی

غرض در این نوشته آن بود که ادای احترامی کرده باشم به بانوان محترم، علی الخصوص شاغلین و علی الخصوص‌تر به فعالین حوزه تکنولوژی که به خوبی میدانم برای حرکت در مسیر پیشرفت در این جاده، باید سه برابر یک موجود مذکر هم طراز خود انرژی صرف کرده و تلاش کنند.

از مشکلات و سوء برداشتها و نگاههای بیمار جهان سومی که بگذریم، این انرژی معمولا صرف این میشود که نگاه بدوا جنسیتی و کلیشه های معمول را از معادلات حذف کرده و بعدا صرف مدیریت همکاران مذکری میشود که پنداری که جانشان بالا می آید وقتی باید به یک مدیر خانم گزارش بدهند.

یکی دیگر از تهدیدهای عمومی که معمولا خانمهایی که در محیطهای به شدت مردانه اقتصادی به مراتب بالا میرسند با آن روبرو هستند، این است که ایزدبانوی درون و ظرافتهای زنانه را در اصطکاک با تنشها و ناملایمات رایج در کسب و کار و جامعه از دست بدهند.

بی مناسبت نیست که مصاحبه انوشه انصاری در مورد بانوان شاغل و کارآفرین و سختیهای مختص ایشان را با هم مرور کنیم. در این ویدیو انوشه انصاری از چالشهایی که با آنها در ابتدای مسیر شغلی خود به علت جنسیتش روبرو بوده است میگوید. از جلساتی که در آن با همسرش شرکت میکرده و معمولا مردم فکر میکرده‌اند که او منشی شرکت است. از انرژی و تلاش مضاعفی که باید برای اثبات خود در کسب  و کار هایتک میکرده است. از انگیزه ای که از این تبعیض گرفته و تمرکزش بر کیفیت کارش.

 

 

ظاهرا مهم نیست که در یک بوتیک در نازی آباد تهران کار کنی یا مدیرعامل یک شرکت مخابراتی در سیلیکون ولی باشی، همه جا آسمان همین رنگ است. حتی در آمریکا و حتی تر برای انوشه انصاری که هوش و اعتماد به نفس از چشمانش فوران میکند.

 

 

گوشیهای هوشمند و زندگی ما

یک وسیله الکترونیکی و اینهمه بی قراری و حس ناامنی

حتما تا به حال تجربه کرده‌اید که وقتی برای دیدن یک عکس یا دیدن یک ویدیو یا به هر ضرورت دیگری گوشی موبایلتان را برای لحظاتی به کس دیگری میدهید، مستقل از آنکه آن شخص چه کسی باشد اصلا حس خوبی ندارید.

سوال این است که چرا؟ واقعا چه وسیله دیگری از وسایل زندگی ما هست که با دیدن اینکه در اختیار کس دیگری است اینهمه حس بد و ناامنی و بی‌قراری برای ما ایجاد شود.

کمی فکر کنید چرا این بی قراری در حالی که کس دیگری از اتوموبیل، راکت تنیس، کتاب مورد علاقه، خودکار گرانقیمت و یا کاپشنی که دوستش دارید استفاده کند بوجود نمی‌آید. حتی تصور اینکه کس دیگری روی تختخواب شما خوابیده هم این بی قراری را به آدم نمیدهد. حتی لپ‌تاپی که بر روی آن شبکه‌های اجتماعی نصب نشده باشد هم به این اندازه برای ما مهم نیست.

 

نوموفوبیا یا بدون موبایلم هرگز!

میتوان با اطمینان گفت که جا گذاشتن و دور بودن از هیچیک از وسایل دیگر زندگی امروز ما به اندازه دور بودن از گوشی موبایل ما را دچار استرس و دردسر نمیکند به نحوی که امروز بیماری جدیدی به لیست بیماریهای رایج افزوده شده به نام نوموفوبیا یا سندروم دوری از موبایل و آش آنقدر شور شده است که حدود 25% از مردم معتقدند بدون گوشی هوشمند خود قادر به ادامه زندگی نیستند. (لینک توضیحات بیشتر از سایت متمم)

گوشیهای هوشمند و نوموفوبیا

 

گوشیهای هوشمند خود واقعی ما هستند

گوشی هوشمند ما میداند که ما با چه کسانی حرف میزنیم و عضو چه گروههایی در شبکه های اجتماعی هستیم. اگر اهل معاشرت متنی (تکست چت) هم باشید که تا دو رقم اعشار پته شما را روی آب میریزد. حتی میتواند با دقت 10 متر مشخص کند که ما کجا بوده ایم و یا هستیم و یا خواهیم رفت.

لیست تاکسی‌هایی که از مبداهای مختلف به مقاصد مختلف گرفته‌ایم را نشان میدهد. اطلاعات بانکی ما را دارد و به راحتی میتوان با آن به حساب بانکی ما سرک کشید. حتی غذاهای آنلاینی را هم که سفارش داده‌ایم قابل ردیابی است. اینکه چه موسیقی گوش میدهیم و یا چه عکسهایی با چه کسانی داریم را هم در سه سوت لو میدهد! حتی میتوان با دسترسی به گوشی کسی خودمان را جای او جا زده و از سد پروسه‌های راستی آزمایی عبور کنیم.

خود واقعی ما در آینه گوشیهای هوشمند

واقعیت این است که گوشیهای هوشمند ما تبدیل به نسخه بسیار دقیقی از خود واقعی ما شده‌اند. همان خود واقعی که به کمتر کسی نشانش میدهیم و خب مسلم است که اینچنین نسخه دقیق و عریانی از خود را باید بسیار محافظت کرد.

گوشیهای هوشمند ما در واقع تبدیل به یک امتداد بیرونی از مغز و شاید قلب ما شده‌اند و دور نیست روزی که این امتداد هوشمند در بدنمان جاسازی شود و خلاص! پس تا آن روز دو دستی گوشیهای هوشمند خود را بچسبید.

مشکل بازماندگان عصر سنتی با ERP چیست ؟

ERP چیست ؟

ERP یک راه حل نرم‌افزاری است که تمام فعالیت‌های واحدهای مختلف سازمان را به طور یکپارچه در یک سیستم نرم‌افزاری واحد تعریف و ایجاد می‌کند و با درهم آمیختگی اطلاعات و عملیات در سازمان درصد خطاناپذیر سازی و توان گزارش گیری سریع و دقیق را افزایش میدهد. برای اطلاعات بیشتر به سایت پانوراما  مراجعه کنید.

خاطره ای از روزهای نه چندان دور

یازده سال پیش زمانی که خیلی جوانتر بودم، در شرکتی مشغول بکار بودم که در مناقصه‌ای به ارزش حدود 5 میلیون دلار برای پیاده سازی یک سیستم ERP به عنوان پایلوت برنده شده بود، که مربوط به یکی از صنایع حیاتی کشورمان بود. در آخرین گام و بعد از انجام کارهای تشریفاتی مناقصه و امثالهم، موضوع ارجاع شد به شورای فناوری اطلاعات آن دستگاه دولتی برای تایید و ابلاغ به پیمانکار.

ERP چیست تعریف ERP

در آن روز کذایی به خوبی یادم هست که جلسه‌ای تشکیل شد که شاید حدود 30 نفر آدمهای عالیرتبه و البته با میانگین سنی 50 سال در آن حضور داشتند و رئیس آن شورا وقتی که موضوع مطرح شد با پرسیدن این سوال که ضرورت خرید یک سیستم خارجی  ERP چیست ، تریبون را در دست گرفته و کلی داد سخن در مدح و ستایش توان شرکتهای داخلی در انجام کارهای محیرالعقول دادند.

سرانجام با یک موضع گیری انقلابی به تیم ما که نماینده شرکت برنده مناقصه بود اشاره فرموده و گفتند: آیا ما یک عمر برای این انقلاب خدمت کردیم و خون دادیم، جوان دادیم، زندگی دادیم، که این جوان های غرب زده خود فروخته بیایند اینجا و میلیون ها دلار پول این کشور رو برای انجام کاری که خودمان توان انجامش را داریم بریزند به جیب شرکتهای خارجی و قس علیهذا. پرواضح است که با این حرفهایی که کمابیش برای ما آشناست، کاری کردند که در نهایت مناقصه‌ای که ما در آن برنده شده بودیم باطل شد.

فرجام ماجرا

در نهایت با سرمایه‌ 60 میلیارد تومان که معادل 80 میلیون دلار امروز است یک تیم داخلی که حتی نمیدانست ERP چیست شکل گرفت و امروز پس از گذشت بیش از 10 سال تلاش، نتیجه عملا هیچ مطلق است و آن دستگاه محترم به این نتیجه رسیده است که این کار از طریق دانش داخلی امکان پذیر نیست. آن رییس شورای محترم هم بازنشسته شده‌اند و در کمال عزت و احترام مشغول گذراندن دوران بازنشستگی خود هستند.

به صرف تجربه اندکی که در این حوزه دارم سازمانهای زیادی را دیده‌ام که کم و بیش درگیر همین فضا هستند اما در سایه نفت عزیز کسی عدم النفع وحشتناکی که خود آن سازمانها در برآوردهایشان از واحد میلیارد دلار برای برآورد کردنش استفاده میکنند سوالی نمیپرسد.

مسلما دستگاههای نظارتی باید با کوچکترین اشتباه و فساد در روند خریدها و مناقصات دولتی برخورد کنند اما واقعا آیا دادگاهی برای کسانی که با تعصب زیاد تصمیمات غلطی میگیرند که میلیاردها دلار هزینه پیدا و پنهان به کشور تحمیل میکند نباید تشکیل شود؟

آیاخائنان عصر دیجیتال ما هستیم که باور کرده‌ایم که باید از سیستمهای روز دنیا استفاده کرد تا رسوب دانش کسب و کار در کشور اتفاق بیافتد یا کسانی که میخواهند درهای صنایع را به روی تحولات شگرف دیجیتال ببندند و باعث عقب افتادگی غیر قابل جبران نسل بعد از دنیای امروز میشوند؟

امروز ناروا دانستن استفاده از سیستمهای مدیریت کسب و کار خارجی برای صنایع و کسب و کارها مانند این است که به مردم بگوییم شما حق ندارید از اینترنت و یا گوشیهای هوشمند و یا اپلیکیشنهای خارجی استفاده کنید چون این خیانت است و باید صبر کنید تا ما گوشی هوشمند و اینترنت و سیستمهای خودمان را ایجاد کنیم! شاید باید بپرسیم واقعا خائنان عصر دیجیتال چه کسانی هستند؟

مدیریت و توهم آزادی تصمیم گیری و قدرت انتخاب

کسانی که در مسیر شغلی خود تجربه مدیریت ارشد سازمانها را نداشته‌اند (منظور قاعدتا سازمانهایی نیست که وصل به چاه نفت و یا منابع لایزال جیب مردم هستند) عموما دارای این تصور هستند که، مدیران ارشد قدرت انتخاب و تصمیم گیری دارند و در نتیجه از کار خود لذت بیشتری میبرند و زندگی بهتری را تجربه میکنند.

هر چه نباشد این جماعت قادرند هر تصمیمی میخواهند بگیرند و با چرخش قلمهای میلیونی و لوکسشان زندگی آدمها را تغییر میدهند. اما ظاهرا مثل خیلی موضوعات دیگر در جهان این سکه هم دو رو دارد.

اندکی تجربه در سطح مدیریت عالی هر سازمان خرد و کلانی به شما ثابت میکند که، به عنوان مدیر عالی فقط و فقط یک انتخاب دارید و آن اتخاذ تصمیم صحیح و انجام کار درست است.

مدار لاکردار روزگار هم  بر اساس یک اصل نانوشته به گونه‌ای تنظیم شده است که، تقریبا همیشه دشوارترین و دردناکترین گزینه ممکن به عنوان تصمیم صحیح با رذالت خاصی به درماندگی شما که، خسته از چالش قبلی به فکر فرو دادن چند قلپ آب خوش از گلو بودید لبخند میزند.

تصمیم صحیح در یک سازمان میتواند اخراج افرادی باشد که میدانید با از دست دادن شغلشان دچار چالشهای بزرگی میشوند و یا این باشد که در حالیکه میان یک جلسه پر تنش کاری با تمام وجود میخواهید سر از بدن طرف مقابلتان جدا کنید، جنتلمنانه لبخند زده و با طرف شوخیهای آبدار بکنید.

تصمیم درست میتواند این باشد که به جای عمل دفعی و تخلیه روانی خود، عصبانیت از یک رفتار غلط را روزها با خود حمل کنید تا موقعیت مناسب برای مطرح کردن و به نتیجه رساندنش با طرف مقابل فراهم شود.

مسلما مهمترین و اساسی ترین کار یک مدیر ارشد اتخاذ تصمیمات متعدد و کسب اطمینان از اجرای صحیح آن تصمیمهاست و لاغیر و حالا فرض کنید که در هر شبانه روز 24 ساعته شما باید 12 ساعت بی وقفه تصمیم بگیرید و یا در راه اجرای تصمیماتی که گرفته‌اید بجنگید.

شبها هم کابوس و استرس موضوعاتی که باز مانده‌اند و به دلیل کمبود وقت و یا پیچیدگی موضوع نتوانسته‌اید آنها را به سامان برسانید رهایتان نمیکند. در خصوصی ترین لحظات زندگی ناگهان سایه یک تصمیم گرفته نشده چنان ذهنتان را درگیر میکند که صدای اعتراض طرف مقابل را در میآورید.

به قول خارجیا بسیار خوب به کلوب مدیران تصمیم گیر خوش آمدید! زندگی از این پس این گونه خواهد بود.

راستی یک خبر جالب دیگر برای کسانی که عاشق جایگاه تصمیم گیری هستند اینکه طبق پژوهشی که در سال  2012 توسط دانشگاه هاروارد انجام شد، بیش از نیمی از مدیران ارشد از احساس تنهایی در سازمان (بخوانید در زندگی) رنج میبرند، شما در لذت بردن از این توهم قدرت انتخاب و تصمیم گیری تنها هستید! با افراد درون سازمان نمیتوانید درد دل کنید چون اسرار سازمان فاش میشود و افراد خارج از سازمان هم یا نامحرم هستند و یا رقیب و یا نا آگاه به مسائل شما. پس سعی کنید از تنهایی خود لذت ببرید و درست ترین تصمیمات ممکن را بگیرید باشد که رستگار شوید.