تعلق به سرزمین از دیدگاه مسعود بهنود و دکتر سریع القلم

این ویدئوی شاهکار از مسعود بهنود را دیدم و یاد متنی از دکتر سریع القلم عزیز افتادم.

 

دکتر سریع القلم مینویسند:

یکی از بزرگترین مشکلات ایران این است که در کشور ما ” تعلق به سرزمین” بسیار ضعیف است. یعنی ایران هنوز یک “کشور- ملت” نیست
در کشورهای پیشرفته دنیا، افراد تفکر خود را دارند، بعد در یک مدار بزرگتربه یک گروه تعلق دارند و درمدار بزرگتر ازآن احساس تعلق به سرزمین دارند.
شما اگر تاریخ غرب را بخوانید مقدم تر از دولت بخش خصوصی بوده و مقدم تر از بخش خصوصی اصل دیگری بوده است وآن ثروت و قدرت سرزمین بوده که خیلی اهمیت داشته است
آلمان و ژاپن در تابستان 1945 براثر جنگ جهانی دوم یک کشور مخروبه بودند، اما به جزکسانی که آمریکایی ها بالاجبار از آلمان برداشتند و بردند، سندی دال برمهاجرت آنها موجود نیست. این خیلی مهم است. بعد دیدیم که درعرض 30-20 سال کشور خود را اصلاح کردند و دومین و سومین قدرت اقتصادی جهانی شدند.
این که یک شهروند در جامعه ما به راحتی از ماشین آشغال بیرون می اندازد و تعریف از تمیزی خیابانهای اروپا می کند، یک معنی تربیتی دارد، یک معنای عمیق دیگری هم دارد که به این سرزمین تعلق خاطرندارد.
ما یک ناسیونالیسم احساسی داریم و یک ناسیونالیسم عقلایی. در ناسیونالیسم احساسی قوی هستیم، یعنی اینکه من غذا و موسیقی ایرانی دوست دارم، خانواده ام و زبان فارسی را دوست دارم، به فرهنگ دیرینه ام می بالم و… ولی یک قدم که بالاتر بیایم و ببینم حالا که من در این سرزمین به دنیا آمده ام، من چه مسئولیتی دارم؟ اینجا کم میارم! اینجا سکوت می کنم! این یعنی فقدان ناسیونالیسم عقلایی.

تعلق به سرزمین

بخاطر همین است که من و شما وقتی از یک اتاق می خواهیم بیرون برویم، چون همدیگر را می شناسیم، به هم احترام می گذاریم و کلی باهم تعارف می کنیم، ولی وقتی که در خیابان رانندگی می کنیم یک سانتیمتراجازه نمی دهیم کسی ازما جلوبزند! چون هیچ احساس تعلقی به همدیگر نداریم
چرا هنر شنیدن یک ایرانی ضعیف است؟ چرامن اصراردارم که حرف خودم درست است؟
چون من ایرانی درحلقه اول فردی و نهایتا” درحلقه دوم گروهی گیرکرده ام. آن حلقه مهم تر و سوم ملی که همه این ها را به هم ربط می دهد، وجود ندارد.
کسی به من آموزش نداده که سرنوشت حلقه اول و حلقه دوم به حلقه سوم ربط دارد. تا وقتی ناسیونالیسم عقلایی نداشته باشیم و به این سرزمین فکر نکنیم، هیچ تحولی در ما و سرزمینمان صورت نخواهدگرفت.

اقتصاد دیجیتال و موضوع عدالت

از وقتی یادم هست یکی از دعواهای کلاسیک ما ایرانیها، جنگ و جدال روزمره مسافر و راننده تاکسی بوده  است. عمدتا هم دو طرف در یکدیگر شباهت عجیبی با حیوانات اهلی بی آزار مشهور و چهارپا پیدا کرده و با احوال پرسی از خواهر و مادر هم از یکدیگر جدا میشوند.

عمده دعواها هم بر سر کرایه کم و زیاد و یا حرفهای نامربوط راننده یا سیگار کشیدن ایشان و رانندگی بد و اینجور چیزها شکل میگیرد.

البته مرجع رسیدگی خاصی هم برای شکایتهای مسافران از راننده ها و یا حتی راننده ها از مسافران وجود نداشت! معمولا هم در صورت شکایت مسافر صاحبان تاکسی تلفنی سر شاکی را به طاق کوبیده و عملا کسی پاسخگو نبود!

در این میان اما اقتصاد دیجیتال سرویس تاکسیهای اینترنتی را برای ما به ارمغان آورد و ناگهان همه این جنگ و دعواها از میان ما رخت بربست.

راننده‌ها بسیار مودب با ما سلام و علیک میکنند، یک ریال کرایه اضافه نمی‌گیرند، ماشینشان تمیز است و اصلا بوی سیگار هم در ماشین نمی‌آید! رانندگی خوبی دارند و در پایان سفر هم در کمال شگفتی برای ما آرزوی روز خوبی میکنند!

عدالت و اقتصاد دیجیتال

راز ماجرا در امتیازی است که در مسافر در پایان سفر به راننده میدهد! شرکت تاکسی اینترنتی هم بر اساس میانگین این امتیازات سفرها را به راننده ها پاس میدهد و از یک امتیاز مشخص به پایین هم دیگر با او کار نمیکند! معنی این موضوع این است که نحوه رانندگی، اوضاع خودرو و تجربه سفر مسافر با راننده و میزان رضایت او، تاثیر مستقیم و فوری بر کسب و کار راننده دارد! نتیجه اینکه طرف مجبور است آدم بهتری باشد(حالا شما هی برای مردم کلاس اخلاق بگذار و از فرهنگ غنی و تاریخ ۲ هزار ساله حرف بزن).

امتیاز اسنپ

همه آن فحشهایی هم که فیمابین طرفین ردو بدل میشد، در قالب همان امتیاز خودش را نشان میدهد! یک لحظه صبر کنید! نکند اینهمه فحاشی ما ایرانیها از این است که صدای حرفهای مودبانه ما به جایی نمیرسد؟ فحش دادن در واقع شاید مفری است برای ما تا از اینهمه خرده بی عدالتی های روزانه سکته نکنیم.

عدالت و اقتصاد دیجیتال

سوی دیگر ماجرا که نمیدانم چرا در کشور ما پیاده نشده است، امتیاز دادن راننده به مسافر است! راننده هم حق دارد اگر برخورد بدی از مسافر دید بتواند جایی آنرا به حساب بگذارد تا اگر مسافری هست که میانگین امتیاز خوبی ندارد راننده ها قبل از قبول کردن درخواستش بدانند که طرف آدم حسابی نیست! شاید نخواستند با او همسفر شوند، طرف هم که دو بار روی زمین بماند خود به خود آدم میشود! (حالا شما هی برای مردم کلاس اخلاق بگذار و از فرهنگ غنی و تاریخ ۲ هزار ساله حرف بزن) میتوان حتی برای مسافرانی که میانگین امتیاز خوبی دارند تخفیف قائل شد! این یعنی هر چه انسانتر باشی راننده های بهتر و سفرهای ارزانتری در انتظار توست! (من فکر میکردن اسنپ این امکان را دارد اما ظاهرا اینگونه نیست)

این یعنی عدالت! این یعنی آغاز مسیر توسعه و پیشرفت در الگوی ذهنی! این یعنی هر کسی که کوچکتری خوبی و بدی داشته باشد، در جایی به حساب خواهد آمد و در زندگی او تاثیر خواهد داشت.

امروز در پارلمانهای مختلف دنیا، یک سناتور پس از گرفتن رای از مردم میتواند دیگر با آنها کاری نداشته باشد تا ۴ سال بعد! فرض کنید یک نماینده مجلس به صورت آنلاین با تصمیمات و رفتارهایش از سوی مردم ارزیابی میشد، و در صورت کم شدن امتیازش در ارزیابیها از نمایندگی خلع میشد! آیا این کمک بزرگی به تحقق خواسته های مردم و گام بلندی برای دموکراسی نبود؟ آیا در پی اقتصاد دیجیتال باید منتظر تحول بنیادین در نظام فکری و ارزشی جامعه هم باشیم؟

آدرس جدید کانال تلگرام کافه دیجیتال

با سلام خدمت مخاطبان گرامی

متاسفانه کانال تلگرام قبلی کافه دیجیتال در اثر اشتباه شخصی من پاک شد. ضمن پوزش از شما در کانال جدید خدمت شما خواهم بود.

https://t.me/cafedigitalll

برنامه نود ، ساعت صداقت

دوشنبه شب گذشته به روال همه دوشنبه شبهای دیگر در کشور ما، برنامه نود جلوی دوربین رفت. برنامه ای که بی تردید روی کاکل مجری دوست داشتنی آن میچرخد.

عادل فردوسی پور بی تردید بهترین گزارشگر حال حاضر فوتبال ایران است و از نظر درک فوتبالی و اطلاعات دست اول در بین همکارانش کسی به گرد پایش هم نمیرسد. اما از نظر من اصلا نه صدای خوبی دارد و نه فیزیک مناسبی و نه حتی از نظر فنی مجری خوبی است. آنچه اما برنامه نود را برای من جذاب میکند، صداقت نسبی این برنامه در این وانفسای تزویر و ریا است.

دوشنبه شب گذشته در برنامه نود بحث ۵ نفره ای مابین عادل فردوسی پور، مدیر عامل، عضو هیات مدیره، مربی و کاپیتان باشگاه استقلال شکل گرفت که طی آن دروغگویی مربی باشگاه با شهادت عضو هیات مدیره باشگاه استقلال روی آنتن زنده به اثبات رسید. جالب این بود که هر دو طرف هم قسمهای غلیظی را برای اثبات صداقت خود میخوردند. از جان بچه‌اشان تا مقدس‌ترین مقدسات مذهبی.

تا اینجای کار البته خیلی چیز عجیبی نیست. خود ما خوب میدانیم که در چه لجنزار متعفنی از ریا و دروغ زندگی میکنیم. آنچه برای من جالب آمد این بود که فردای آن روز، بزرگان فوتبالی کشور به جای اینکه دروغگو را نکوهش کنند فریادشان بر سر عادل بلند شد که ای موجود خبیث چرا جو آرام ورزش کشور را بر هم میزنی؟ از جان فوتبال چه میخواهی؟ چه چیزی را میخواهی ثابت کنی؟ چرا بزرگان فوتبال را به جان هم می اندازی؟

واقعا آدمیزاد حیرت میکند! دو نفر آدم عاقل و بالغ روز روشن و جلوی میلیونها نفر دروغ گفته اند و به هم تهمت زده‌اند آنوقت مردم به جای اینکه دروغگو را مورد عتاب قرار دهند و پوستش را بکنند، از کسی که پرده دروغ را بالا زده  گله میکنند که چرا آرامش ما را بر هم زده‌ای و بزرگان را به جان هم میاندازی؟

واقعا چه به روز خودمان آورده ایم؟ طرف مردم را نصیحت به حجاب برتر میکند و خودش آبجو به دست در پارک ژنو کله‌اش را باد میدهد بعد طلبکار مردم میشود که چرا وارد حریم خصوصی من شده‌اید! آن یکی راست راست در دوربین نگاه میکند و دروغ میگوید و بعد که دستش رو میشود، شاکی هم هست که چرا روی ما را به روی هم باز میکنید و از جان ما چه میخواهید!

اینقدر به دروغ و ریا عادت کرده ایم که وقتی کسی آنرا برملا میکند میشود تقصیر کار و بر هم زننده آرامش!!! واقعا گند همه چیز را درآورده ایم.

ای کاش روزی برای سیاست و اقتصاد این کشور هم برنامه نود تولید شود چون فقط آن روز است که میشود به اصلاح امور امید داشت.

داستانی زیبا در مورد قدرت کلمات

قدیم‌ها یک کارگر عرب داشتم که خیلی می‌فهمید. اسمش قاسم بود. از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری. اول‌ها ملات سیمان درست می‌کرد و می‌برد وردست اوستا تا دیوار مستراح و حمام را علم کنند. جنم داشت. بعد از چهار ماه شد همه‌کاره‌ی کارگاه. حضور و غیاب کارگرها. کنترل انبار. سفارش خرید. همه چیز. قشنگ حرف می‌زد. دایره‌ی لغات وسیعی داشت. تن صدایش هم خوب بود. شبیه آلن دلون. اما مهمترین خاصیتش همان بود که گفتم. قشنگ حرف می‌زد.

یک بار کارگر مقنی قوچانی‌مان رفت توی یک چاه شش متری که خودش کنده بود. بعد خاک آوار شد روی سرش. قاسم هم پرید به رییس کارگاه خبر داد. رییس کارگاه درجا شاشید به خودش. رنگش شد مثل پنیر لیقوان. حتی یادش رفت زنگ بزند آتش‌نشانی. قاسم موبایل رییس کارگاه را از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد. گفت که کارگرمان مانده زیر آوار. خیلی خوب و خلاصه گفت. تهش هم گفت مقنی‌مان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیم‌هایش به هیچ جا بند نیست.

بعد قاسم رفت سر چاه تا کمک کند برای پس زدن خاک‌ها. خاک که نبود. گِل رس بود و برف یخ‌زده‌ی چهار روز مانده. تا آتش‌نشانی برسد، رسیده بودند به سر مقنی. دقیقا زیر چانه‌اش. هنوز زنده بود. اورژانس‌چی آمد و یک ماسک اکسیژن زد روی دک و پوزش. آتش‌نشان‌ها گفتند چهار ساعت طول می‌کشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون. چهار ساعت برای چاهی که مقنی دو ساعته و یک‌نفره کنده بودش.

قدرت کلمات

بعد هم شروع کردند. همه چیز فراهم بود. آتش‌نشان بود. پرستار بود. چای گرم بود. رییس کارگاه شاشو هم بود. فقط امید نبود. مقنی سردش بود و ناامید. قاسم رفت روی برف‌ها کنارش خوابید و شروع کرد خیلی قشنگ و آلن دلونی برایش حرف زد. حرف که نمی‌زد. لاکردار داشت برایش نقاشی می‌کرد . می‌خواست آسمان ابری زمستان دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند. می‌خواست امید بدهد. همه می‌دانستند خاک رس و برف چهار روزه چقدر سرد است. مخصوصا اگر قرار باشد چهار ساعت لای آن باشی. دو تا دختر فسقلی هم توی قوچان داشته باشی. بی‌شناسنامه. اما قاسم بی‌شرف کارش را خوب بلد بود. خوب می‌دانست کلمات منبع لایتناهی انرژی و امیدند. اگر درست مصرف‌شان کند. چهارساعت تمام ماند کنار مقنی و ریز ریز دنیای خاکستری و واقعی دور و برش را برایش رنگ کرد. آبی. سبز. قرمز. امید را گاماس گاماس تزریق کرد زیر پوستش. چهار ساعت تمام. مقنی زنده ماند. بیشتر هم به همت قاسم زنده ماند.

آدم‌ها همه توی زندگی یک قاسم می‌خواهند برای خودشان. زندگی از ازل تا ابد خاکستری بوده و هست. فقط این وسط یکی باید باشد که به دروغ هم که شده رنگ بپاشد روی این همه ابر خاکستری. اصلا دروغ خیلی هم چیز بدی نیست. دروغ گاهی وقت‌ها منشا امید است. امید هم منشا ماندگاری. یکی باید باشد که رنگی کند دنیا را. کلمه‌ها را قشنگ مصرف کند و شیاف‌شان کند به آدم. رمز زنده ماندن زیر آوار زندگی فقط کلمات هستند. کلمات را قبل از انقضا، درست مصرف کنید. قاسم زندگی‌تان را پیدا کنید.

پانوشت: این داستان نوشته فهیم عطار است.

بنیاد کودک نازنین و ریاکاریهای من

یکی از معضلاتی که در  اثر حضور در دنیای آنلاین گریبانگیر آدم میشود این است که خیلی وقتها باید خودت را برای دیگران توضیح بدهی.

یکی از موارد توضیح لازم هم به نظر میرسد که داستان بنیاد کودک باشد. واقعیت این است که بارها به من گفته شده که چرا مثل خیلی از کسانی که کارهای عام المنفعه میکنند سرت را پایین نمی اندازی و بی سر و صدا ادامه نمیدهی؟ دلیل این علنی و عمومی کردن موضوع چیست؟ حتی به خودم گفته اند که تو ریاکاری میکنی و دنبال تمیز کردن چهره خودت هستی!بنیاد کودک

مسلما اعتیاد و جرائم مواد مخدر، طلاق، تصادفات رانندگی، بلایای طبیعی و فقر مطلق از جمله ناهنجاریها اجتماعی و اقتصادی هستند و تقریبا همه خیریه ها به دنبال رفع پیامدهای ناشی از این ناهنجاریها هستند.

مستقل از نگاه انسان دوستانه به موضوع کودکان بدسرپرستی که امکان ادامه تحصیل ندارند، بر این باورم که نگرش سیستمی به موضوع امنیت و رفاه در جامعه هم حکم میکند که به فکر این بچه ها باشیم.

بازگرداندن بچه ها به شرایط ادامه تحصیل، در واقع جلوگیری از افزایش جهل و نادانی و تباهی و تبدیل این بچه ها به انسانهایی مولد و مثبت در افق آینده ۱۰ ساله است. در واقع بنیاد کودک پیش از آنکه جامعه بی رحم و به شدت ناهنجار ما، چاقو و یا مواد مخدر و هزار چیز دیگر به دست این بچه ها بدهد، قلم در دستشان گذاشته و راهی مدرسه‌اشان میکند.

این کار باعث میشود تا تعدادی هر چند اندک از تعداد مجرمان فردای جامعه کاسته شده و به تعداد انسانهای مولد اضافه شود و همه ما جامعه ای سالمتر و با امنیت بیشتر داشته باشیم.

در این میان اما من نمیفهمم که چرا وقتی من از هر فرصتی استفاده میکنم تا دیگران را تشویق به کمک به بنیاد کودک بکنم و خودم هم در حد توانم به این بنیاد نازنین کمک میکنم، عده ای مصرانه علاقه دارند ثابت کنند که نیت شیطانی و یا ناپاکی پشت این موضوع وجود دارد.

اصلا فرض کنیم که من شیطان رجیم هستم و با بدترین نیتها به شکل ریاکارانه ای دارم اینکار را میکنم، آیا این بهتر از ریاکاریهای بی سود و حاصل کسانی نیست که به نام هزار روش به مقدسات متوسل شده و جیب مردم را خالی میکنند؟ اصلا بیایید شما هم ریاکاری کنید و هزار نفر را کمک کنید، چی از این بهتر؟ من با صدای بلند همه را دعوت میکنم به کمک کردن به کودکان تحت پوشش بنیاد و خودم هم در اول صف قرار میگیرم. حالا هر کس هر اسمی میخواهد روی آن بگذارد اصلا مهم نیست. به قول عالیجناب خیام:

گر من ز می مغانه مستم، هستم

گر کافر و گبر و بت پرستم هستم

هر طایفه ای به من گمانی دارد

من زان خودم هر آنچه هستم هستم

وزارت اینترنت و ادارات تابعه

در لابلای جلسات مجلس برای بررسی صلاحیت وزرا، چند دقیقه ای صحبتهای وزیر پیشنهادی برای وزارت ارتباطات را در نقل خاطره ای شنیدم که به نظرم بسیار جالب بود.

مستقل از اینکه من ایشان را صاحب صلاحیت میدانم یا خیر و به دور از همه هیاهوهای سیاسی شکل گرفته در اطراف ماجرا، نحوه ورود ایشان به موضوع را بسیار پسندیدم.

کلا به نظر من در آینده نه چندان دور در ممالک توسعه یافته، تحول دیجیتال کاری خواهد کرد که همه وزارتخانه ها عملا زیر سیطره وزارت ارتباطات قرار خواهند گرفت.

به عبارت دیگر، میشود صدا و سیما، وزارت فرهنگ و همه دستگاههای بی شمار دخیل در کار فرهنگ، تشکیلات مخابرات و ارتباطات، وزارت علوم و وزارت آموزش و پرورش را تعطیل کرد و یک وزارتخانه به نام وزارت اینترنت تاسیس کرد.

 

ادامه نوشته حکایت انتگرال سه گانه و نظام آموزشی ما در سایه تحول دیجیتال

در روزهایی که رییس جمهور مشغول گرفتن رای اعتماد برای اعضای کابینه است، از وسط دفاعیات ایشان در مورد وزیر پیشنهادی آموزش و پرورش قسمتی بود که انگار ادامه پست قبلی من بوده باشد!!! بلاتشبیه پنداری که ما هم زبانم لال برای خودمان حسین دهباشی (لینک نوشته حسین دهباشی معمای دوست داشتنی) شده باشیم که حرف در دهان رییس جمهور بگذاریم.

 

حکایت انتگرال سه گانه و نظام آموزشی ما در سایه تحول دیجیتال

در گفتگویی با یکی از دوستان اپلیکیشنی به من معرفی شد به نام PhotoMath که با آن میتوانید هر مساله ریاضی را اسکن کرده و جواب و جزییات راه حل را ببینید!

فوتومت تحول دیجتالفوتومت

 

 

 

 

 

 

 

 

یعنی حتی زحمت تایپ کردن در کامپیوتر و یا فشار دادن دکمه های ماشین حساب را هم لازم نیست به خود بدهید!

راستش خونم به جوش آمد و یاد سالهای تحصیل و تدریس در دبیرستان و دانشگاه افتادم. یاد جبر و آنالیز، مثلثات، هندسه تحلیلی و ریاضیات جدید و حسابان و سه معادله و سه مجهول و هزار یک مزخرفی دیگری که در دبیرستان به زور دگنگ توی کله امان کردند و بعدها من هم همانها را توی کله بچه های مردم کردم افتادم. بگذریم از درس احمقانه ای به نام محاسبات عددی و یا معادلات دیفرانسیل که عملا سعی داشتند از ما به عنوان ماشین حساب و کامپیوتر کار بکشند.

در آن سالهایی که ریاضیات تدریس میکردم، بارها بچه ها از من پرسیدند که آقا معلم، این چیزها به چه درد ما میخورد؟ و پاسخ این بود که بعدا خواهید فهمید! بعدا اما هرگز برای خود من هم نیامد! البته ریاضیات تازه بهترین قسمت ماجرا بود چون به هر حال کسی که ریاضی نفهمد به نظر من بعید است چیز دیگری هم بفهمد. آنهمه تاریخ تحریف شده و عربی و معارف اسلامی و غیره واقعا دردناک بود.

امروز در میانه عصر دیجیتال واقعا نظام آموزشی کشور ما چقدر همگام با نیازهای جامعه تعریف شده و چقدر در راستای تحول دیجیتال خود را آماده به تغییر میبیند؟

با مطالعه بسیار سطحی در مسیر طی شده کشورهای توسعه یافته خیلی سریع به این نتیجه میرسیم که آموزش و پرورش ستون فقرات توسعه یک کشور است. در واقع بخش مهمی از عقب ماندگی کشورها، مدیون سیستم معیوب آموزش و پرورش آنهاست. در ایران اما به نظر میرسد اوضاع خیلی وخیمتر از آنی است که به نظر میرسد.

بچه ها درگیر یک حجم عظیم از محفوظات به درد نخور شده اند که ظاهرا شبیه سواد است ولی کوچکتریم منفعتی برای حال و آینده آنها نخواهد داشت. به دلیل اینکه یک دختر دانش آموز دارم بارها و بارها درگیر این بحث شده ام که دانش آموزان مدارس خارجی در ایران و یا دانش آموزان شاغل به تحصیل در کشورهای دیگر بی سواد بار می آیند!!! جدول ضرب هم بلد نیستند و این دانش آموزان جان بر کف ایرانی هستند که کلی معلومات دارند و در ریاضی و سایر علوم دقیقه سرآمد هستند! نمیدانم اما چرا پس خروجی اینهمه علم و دانش چنین ماتم سرایی برای ما شده است و خروجی آن بچه های بی سواد خارجی اینهمه تکنولوژی و رفاه؟

ویدیوی گفتگوی برنامه خط قرمز با علی عبدالعالی را شاید ده بار دیده ام و هر بار هم حرص میخورم! شاید بد نیست شما هم حرص بخورید.

لینگ گفتگوی کامل در آپارات

درخت زندگی و سایه تحول دیجیتال

معمول است که وقتی کسی در کاری نیمچه تبحری دارد، هر بحثی با او بکنید نهایتا طرف بحث را به همان حوزه مورد نظر خودش سوق میدهد.

مثلا اگر طرف آرایشگر است و بحثی در زمینه دلیل زشت و بد رنگ شدن سیب زمینیهای این روزگار با او مطرح کنید، ظرف یک دقیقه به جایی میرسید که میبینید دارید در مورد نحوه کوتاه کردن موی آدمها پند و اندرز میشنوید.

حکایت ما و تحول دیجیتال هم به نوعی به همین وضعیت خنده دار دچار شده است. راستش این است که من عاشق حضرت خیام هستم و عصر جمعه ای داشتم با جناب ایشان سر و کله ای میزدم که رسیدم به این رباعی:

چون مرده شوم خاک مرا گم سازید                            احوال مرا عبرت مردم سازید

خاک تن من به باده آغشته کنید                                از کالبدم خشت سر خم سازید

درخت زندگی و تحول دیجیتال

به این فکر رفتم که این رند ریاضی دان و همه کاره، فکر دوره و زمانه ما را نکرده است که خبری از میخانه و خشت سر خم نیست و لاجرم ما باید به همین قبرستانهای معمول بسنده کنیم که یاد ویدیویی افتادم که اخیرا دیده بودم. دو برادر اسپانیایی به نامهای Gerard and Roger Moliné استارت آپی را به نام BIOS URN بنیان گذاشته‌اند که تحول شگفت انگیزی در حوزه کفن و دفن و قبرستان به بار خواهد آورد.

این دو برادر با استفاده از یک فناوری پیشرفته که در ویدئو زیر شرح داده شده جسد انسان را ظرف دو سوت به خاک تبدیل میکنند و سپس با استفاده از یک کیت باغبانی ساده ترتیبی میدهند که آن خاکستر بستر رشد درختی زیبا بشود. کیت را هم آنلاین دم منزل تحویل شما میدهند.

کافیست عملیات کاشت را مطابق دستورالعمل انجام دهید و چند هفته ای منتظر بمانید. گیاهی که خودتان قبلا انتخاب کرده اید از خاک عزیز از دست رفته سر برخواهد آورد.

برای نگهداری آن گیاه عزیز هم یک سنسور پیشرفته طراحی کرده اند که توسط یک اپلیکیشن به صورت آنلاین به شما میگوید که گیاه مورد نظر حالش چطور است و به چه چیزهایی نیاز دارد.

اینطوری، نه زمین برای دفن اموات اشغال میشود، نه اکوسیستم درگیر میشود و نه اینکه شما برای یادآوری عزیز درگذشته باید تا قبرستان بروید. تازه یک گیاه زیبا هم کنار خود دارید که میتوانید با او کلی حال کنید.

شعار این شرکت این است:

مرگ چیزی جز یک کلمه ساخته ذهن بشر نیست. چیزی که حقیقت دارد زندگی است.

داشتم با خودم فکر میکردم که وصیتی که اینجا کرده بودم را اندکی تغییر بدهم و استفاده از این ایده را در تبدیل خودم به یک گیاه به ورثه وصیت کنم!