بمب یک عاشقانه

جنگ ایران و عراق، جنگی که هشت سال بزرگ و کوچک و زن و مرد را آواره زیرزمینهای خانه هایشان کرد. خدا خدا کردن زن ها و مرد ها گوش دیوار ها و زمین و زمان را کر کرده بود، همه در ذهن و قلبشان یک تَرس آشکار داشتند، ترس از دست دادن عزیزشان! مبادا آژیر قرمز که تمام شد شاهد بیرون کشیدن عزیزشان از زیر آوار باشند! چیزی به نام غرور در کار نبود، غروری که این روز ها همه را تا خِرخِره در لجن فرو برده، حرفها با ارزش تَر از طلا بودند. مثل دوستت دارمی که هنگام لرزیدن دست از ترس بمبارانهای شبانه در گوش دختر همسایه گفته میشد.

حتما نباید حمله شود، حتما نباید آدمها به جان هم بیوفتند، حتما نباید هر شب از ترس اینکه نکند تا دو دقیقه دیگه با یک موشک یکی راهی بهشت شود و دیگری راهی جهنم به زبان بیاوریم حرفهای ناگفته را. حرف بزنید!

ما از جنگ در امانیم، اما از کائنات بی خبر، شاید همین الان، همین لحظه، هر یک از ما نفسهای آخرمان را بکشیم. خیلی زود دیر میشود، زود تَر از چیزی که نه در قلم گنجانده میشود و نه در منطق آدمیزاد!

حرف بزنید، فریاد بزنید، دستی به سر و روی حرف هایی که چندین و چند سال است گوشه دلتان خاک خورده است بکشید.

پانوشت 2: هنگام شنیدن یک موسیقی زیبا، تماشای یک منظره نفس گیر یا تجربه یک حس سبک باید حرف نزد، باید سکوت کرد و لذت برد حتی نباید تحسین کرد چون از شکوه آن زیبایی میکاهد، من اما نمیتوانم پیمان معادی را تحسین نکنم که فیلمی ساخته که کسی را که 17 سال بعد از تمام شدن آن کابوسهای شبانه ما تازه به دنیا آمده اینچنین تحت تاثیر قرار داده که 32 سال بعد میتواند چنین قلمی براند. این نوشته من نبود! دخترم الیانا پس از تماشای فیلم بمب یک عاشقانه، آنرا نوشته است.

Share:

۲ دیدگاه در “بمب یک عاشقانه

  1. مدتیه خودم رو کنترل می‌کنم خیلی زیر نوشته افراد کامنت نزارم. ولی دختر خانم شما به این حس غلبه کرد!
    از اون موقع که “الیانا و ملک‌الشعرای بهار” رو نوشته‌بودین دوست داشتم بهتون بگم دست مریزاد. از چنین پدر چنین فرزند باید.
    شاد و سلامت باشه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *