روزگار سخت واعظان بی عمل در عصر دیجیتال

این روزها به طور مرتب تشت رسوایی است که یکی پس از دیگری از بام آسمان بر سر عده ای فرو میافتد.

یک طرف مدیر فراری بانک ملی است که عکسهای چفیه به گردنش پشت میز ریاست و در راهپیمایی در کنار عکسهای حضورش در قمارخانه های تورنتو مونتاژ میشود.

آن طرفتر، مداحانی هستند که شغلشان ارشاد مردم و سیاسیون است و اشک گرفتن از عزاداران و ناگهان تصاویر لهو و لعب و پارتیها و ارتباطاتهای آنچنانیشان مثل دم خروس از تلگرام بیرون میزند.

آن یکی خانمی که چادری بودنش را افتخار میداند و در جلوی دوربین تصویربرداری خانم محترم دیگری را به حفظ حجاب توصیه میکند، ناگهان تصاویر بی حجاب آبجو خوردنش در کنار دریاچه ژنو عالم گیر میشود.

سیاسیون ما که صراحتا میگویند اگر گندکاریهای فلانی را علنی نکردم، به این دلیل بود که هم دسته و حزب بودیم والا اگر به دور دوم انتخابات میرفتیم خدمتش میرسیدم!

آقازاده های رنگارنگی که به تاسی از پدران خوش ژن و نابغه‌اشان در علن تظاهر به دیانت میکنند و در خفا آن کار دیگر میکنند.

این وسط یکی مثل محمدعلی ابطحی و خیلیهای دیگر میایند و مینویسند:

انتشار تصاویر بی روسری خانم فلانی با همسرش و فرزند کوچکش که دزدکی گرفته شده اوج رذالت اخلاقی است. البته که همسر هیچ ادمی در مقابل شوهرش روسری سر نمی کند. کاش ما اخلاق داشتیم و این تصاویر خصوصی را منتشر نمی کردیم. کاش عقل هم داشتیم و میفهمیدیم زن در مقابل همسر کار بدی نکرده اگر روسری ندارد. و مهمتر کاش بفهمیم زندگی خصوصی هرکسی به خودش مربوط است.

من اما میخواهم از ایشان و سایر کسانی که انتشار دهندگان عکسهای ایشان را تخطئه میکنند سوالی بپرسم، آقای ابطحی شما آن روزی که در نماز جمعه سخنران پیش از خطبه‌ها صراحتا کسانی که میترا و سیترا و …. نام دارند را خارج از دین دانست، چه موضعی گرفتید؟ آیا انتخاب اسم بچه در حیطه زندگی خصوصی نیست؟

آن زمان که همین خانمی که امروز دارید از حریم خصوصی او دفاع میکنید، در مقابل دوربین به بهانه حفظ همین چادر ریاکارانه حریم خصوصی کس دیگری را متعرض شد، شما چه موضعی گرفتید؟

آن زمان که یک خانم منتخب مجلس را به بهانه عکسهای مشابه از حق خود محروم و رای دهندگانشان را آزردند شما چه موضعی گرفتید؟

آیا فقط مردم عادی هستند که باید بفهمند زندگی خصوصی هر کس به خودش مربوط است یا مسئولان و سیاست گذاران کشور هم باید این را بفهمند؟

شخصا با انتشار تصاویر خصوصی آدمها به هر دلیلی مخالفم اما دو نکته در این میان باید دیده شود.

اول اینکه تک تک ما باید یاد بگیریم که این روزها، در سایه تحول دیجیتال و گسترش شبکه های اجتماعی هر کاری که میکنیم، هر جمله ای که میگوییم و یا هر عکس و فیلمی که میگیریم، قابلیت این را دارد تا در ابعاد جهانی منتشر شود. پس چیزی را نگوییم، عکسی را نگیریم و کاری را نکنیم که نتوانیم از آن دفاع کنیم.

دوم اینکه، به شخصه درمورد مجری خانمی که امروز مظلومانه با همان حجاب ریا در مقابل دوربین مینشیند و به شعور همه توهین میکند، فکر نمیکنم مردم کار بدی کردند که پته ایشان را بر آب ریختند.

ایشان و امثالهم، عمری ریا کرده‌اند و شبانه روز همه را نصیحت به کارهایی کرده‌اند که خود اعتقادی به آن ندارند. مردم حق دارند تا این تعفن ریا را کنار بزنند تا شاید این نفرین ابدی دست از سر کشور ما بردارد.

عکسهای ایشان هیچ جذابیت معمول دنیای آنلاین برای به اشتراک گذاشته شدن را ندارد مگر همان به تصویر کشیدن دورویی ایشان، والا کیست که منکر شود که آنچه ایشان میکنند حق طبیعی و انسانی هر آدم دیگری است. خیلی از انتشار دهندگان خودشان عکسهایی به مراتب قابل توجه‌تر دارند اما آنها نمی‌آیند در تلویزیون مردم را نصیحت کنند و ریا بورزند.

واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر میکنند

چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند

گوییا باور نمیدارند روز داوری

کین همه قلب و دغل در کار داور میکنند.

یارب این نودولتان را بر خر خودشان نشان

کاین همه ناز از غلام ترک و استر میکنند.

ما را رها کنید از این رنج بی حساب

دیر وقت شبی از شبهای پریشانی، در حال قدم زدن، دیدم کودکی در پیاده رو کنار مجتمع مسکونی ما خوابیده است. بدون هیچ بالش یا رواندازی، وسط پیاده رو با دسته فالهایش که زیر سر گذاشته بود.

ترسیدم که نکند مرده باشد اما، زباله گردی که در آن نزدیکی بود گفت: نترس خوابیده است. دلم نیامد بیدارش کنم. شاید هم میدانستم که تاب گفتگو با او را ندارم. گذاشتم و گذشتم.

دیگر شبی، همان حوالی و همان زمان، همان پسرک را دیدم که لب جدول کنار خیابان نشسته بود و منتظر کسی بود. اینبار نگاهم به نگاهش گره خورد و از او نگذشتم و شد آنچه میدانید و اینجا نوشتم.

باری، دوستی در فرانسه ویدیو را در فیسبوک به اشتراک گذاشت و ناگهان کلیپ بهمن وار وایرال شد. هر دقیقه کسی از جایی آنرا برایم فوروارد میکرد و اظهار لطف و همدردی و چاره جویی.

میرخان

کودکی که نمیدانست آرزو چیست و شغل ایده‌آلش در بزرگسالی زباله گردی بود، میلیونها بار روی تلگرام دیده شد. از دکتر فیروز نادری عزیز گرفته تا هنرپیشه‌گان داخلی و ورزشکاران و هر آنکس که فکر کنید ویدیو را در فیسبوک و اینستاگرام به اشتراک گذاشتند و موجی از محبت ایجاد شد.

خیلیها به دنبال منبع اصلی این ویدیو و پیدا کردن کودک افتادند. هر ساعت کسی از گوشه ای از دنیا پیام میداد. از امریکا تا فرانسه و افغانستان و اتریش و نخجوان گرفته تا هر جای دیگری که فکرش را بکنید. چندین جمعیت خیریه تماس گرفتند و درخواست کمک برای یافتن کودک کردند. چندین نفر خواستند تا کمک کنم و کودک را برای سرپرستی به خارج از ایران بفرستم.

میرخان

در این میانه من هر شب سری به او میزدم و گپی میزدیم اما او هنوز خبر نداشت که چه اتفاقی افتاده است. خوشحال بود که این روزها بیشتر فال میفروشد و مردم دوستش دارند. تا اینکه یکی از شبهایی که به دیدارش رفتم احساس کردم از من دوری میکند. سمج شدم و فهمیدم برادرش که زباله گرد است، کلیپ را در فیسبوک دیده و کتکش زده است به سزای این دهن لقی به ابعاد جهانی.

دو ساعتی در کنارش بودم برای دلجویی و حتی در فال فروشی هم کمکش کردم تا اینکه من را بخشید. فهمیدم که برادرش علاقه ای به تغییر زندگی او ندارد. دانستم که میرخان هویت ندارد. نه افغانی و نه ایرانی. او فقط یک موجود زنده است. نه پاسپورتی دارد و نه کارت ملی و هیچ چیز دیگری. تاریک شبی پشت لندکروزر قاچاقچیان مواد مخدر از مرز عبور کرده و تحت الحفظ به تهران آمده و صاف افتاده وسط دنیای بی سر و صاحب ما.

میرخان

خرسند از اینکه بخشیده شدم با او به محوطه ساختمان آمدیم. همسن و سالهایش که دوچرخه سواری میکردند توجهش را جلب کردند و از من پرسید در ایران همه بچه ها بایسیکل دارند؟ گفتم چطور؟ گفت آخر در افغانستان فقط بچه های خان بایسیکل دارند. فردا شبش بایسیکلی برایش تهیه کردم و تحویلش دادم. پرواز میکرد از خوشحالی و باور نمیکرد که مال اوست. دسته فالهایش را گرفتم و دوچرخه خودم را هم برداشتم و خواستم سواری کنان با هم نزد برادرش برویم که بارها کارت ویزیتم را از میرخان گرفته و پاره کرده بود و به من زنگ نزده بود.

من را برد به فضای سبز دور افتاده ای با درختهای بلند که محل تجمع زباله گردها بود. آنجا چندین میرخان دیگر هم بودند. نه یکی و دو تا! شاید ۱۰ تا. چندین برادر دیگر هم بودند. از هرات و مزار و کابلستان و بجنورد و شیروان.

فهمیدم که اینها همه برای یک باس (رییس) ایرانی کار میکنند که ماهی هشتصد هزار تومن از اینها میگیرد تا مراقبشان باشد تا اداره بازیافت شهرداری دستگیرشان نکند. هر روز هم با ماشین خاوری اینها را از شهرری به بالای شهر می آورد و شبها برشان میگرداند. یک مافیای نامرئی و غیر قابل تصور!

مافیایی که میوه جنگ ناتمام ولایت مجاور را از دست کودکان بی هویت و بیگناه افغان میچیند و زیر پوست این شهر کنار من و شما نفس میکشد. ارتش آدمهای بی هویت را هر روز سان میبیند و بر سر چهارراههای این شهر دسته دسته سرباز دارد تا شیشه ماشین ما را پاک کنند و فال بفروشند و گدایی کنند.

همیشه پشت چراغ قرمزهای بی پایان شهر تهران که هستم، از پشت شیشه دودی شده ماشین، این بچه ها را که میبینم از خودم میپرسم که آیا باید به اینها کمک کرد و از آنها چیزی خرید و پولی داد یا خیر؟ منطقم میگوید که هرگز! چون واضح است که این پول به جیب پدرخوانده میرود و نه این بینوا! قلبم اما نمیتواند از اینهمه ظلم بگذرد و در این کشاکش چراغ سبز میشود و تا چهارراه بعدی به امید سبز بودن چراغ میرانم و این داستان هر روزه ماست.

حکایت میرخان اما عبرت بزرگی است. با همه وجودم فهمیدم که خشونت و پستی روزگاری که خودمان برای خودمان ساختیم از مهربانی و انسانیتمان خیلی بیشتر است. این عبرت را از آن رو مینویسم و به اشتراک میگذارم تا شاید شنیده شود.

برای شماهایی مینویسم که میخواستید میرخان را به مدرسه بگذارید! شماهایی که میخواستید برایش پول بفرستید یا به فرزندی بپذیریدش! برای عالیجناب فیروز نادری که انرژی محبتش را از هزاران کیلومتر دورتر گرفتم.

میرخان چند روزی سوژه جالبی برای ما بود و بعد هم همه میخواستیم یک پایان خوش برایش رقم بزنیم که بعللللللللللللللله ملت قهرمان و نوع دوست ایران این کودک بی آرزو را سر و سامان داد و حالا برویم سراغ سوژه بعدی و عکس سالاد و سلفیهای احمقانه همیشگی!

همزبانان عزیز، این بچه ها هویت ندارند. این بچه ها را به چشم انسان نمیبینند، که اینها نیروی کار و منبع درآمد باس هستند! باسهایی که میگویند این بچه ها اگر معنای بازی را بدانند دیگر کار نخواهند کرد. به مدرسه گذاشتن کسی که با ۱۲ نفر دیگر در اطاق ۱۵ متری زندگی میکند و لباس حداقلی هم بر تن ندارد دردی را دوا نمیکند پول دادن به اینها چاره کار نیست چون به جیب خودشان نمیرود.حتی بچه های ایرانی را هم کم و بیش درگیر همین فاجعه انسانی میبینیم! ایرانی و افغانی ندارد. جای بچه ها در مدرسه است و بس.

آنچه امروز بر سر همه چهارراههای این شهر بی رحم میبینیم یک جرم سازمان یافته و وسیع است. استفاده برنامه ریزی شده از کودکان بی هویت برای کسب درآمد با استفاده از تحریک احساسات و عواطف من و شما. آیا مسئولان کشور ما که یک دختر را وسط صد هزار تماشاچی پسر پیدا میکنند و دستگیر میکنند، نمیتوانند یک روز کنار یکی از چهار راههای شهر به کمین خاورهایی بنشینند که این جرم غیر انسانی را سازمان دهی میکنند؟

واضح است که یک خلا قانونی بسیار بزرگ وجود دارد! اینها هویت ندارند و به بهزیستی و شهرداری و تامین اجتماعی و شورای شهر و هیچ جای دیگری ربطی ندارند. هیچکس مسئول این وضع فاجعه بار شهر و ابعاد غیر انسانی آن نیست.

گیرم که میرخان را هم به مدرسه بردیم و لباس نو بر تنش کردیم با هزاران هزار میرخان دیگر چه میکنیم؟ اگر میخواهید کاری بکنید، از قدرت شگفت انگیز شبکه های اجتماعی استفاده کنید و مطالبه ای را مطرح کنید.

مطالبه منع قانونی به کار گرفتن کودکان زیر سن قانونی و وضع مجازاتهای بسیار سنگین برای متخلفان جرایم سازماندهی شده در این وادی.

بیایید مسئولان را مجبور کنیم که ما را رها کنند از این رنج بی حساب دیدن صورت معصوم این کودکانی که نمیدانیم چطور بدون اینکه شکم باس گنده تر شود به آنها کمک کنیم. جای بچه ها در مدرسه و جای جنگ زدگان در کمپ است و ما وظیفه انسانی داریم به کمپها کمک کنیم، سازمان ملل هم کمک میکند. جای جنگ زدگان بر سر چهارراههای شهر نیست تا در سرما و گرما روزی ۱۸ ساعت برای باس کار کنند.

باور کنید که شبکه های اجتماعی این قدرت را دارند تا مسئولان را وادار به شنیدن کنند. اگر میخواهیم مساله را به صورت سیستمی و از ریشه حل کنیم باید وادارشان کنیم قوانین لازم را تصویب و اجرا کنند. کمپ بسازند و آنوقت به کمپها کمک کنیم.

کارآفرینی به شیوه الیانا تقوی

کلاس اول راهنمایی که بودم (کلاس ششم امروز) مادر یک دوقلوی کاملا همسان به نامهای سعید و فرید از مادرم خواسته بود که من به بچه هایش در درس ریاضی کمک کنم،حالا بماند که روی چه حسابی فکر کرده بود که من قادر به کمک هستم.

باری، چندین جلسه من با این دو برادر سر و کله ای زدم و در روز آخر قبل از خروج از منزلشان، صد تومان پول و یک جفت جوراب حوله ای سفید به من داده شد.

تا آنجا که خاطرم هست، این نخستین باری بود که پول درآوردم. از آن به بعد تا امروز که ۳۰ سال از آن روزها گذشته، دست به کارهایی زده ام که این روزها وقتی برای کسی تعریف میکنم، کاملا غیر قابل باور به نظر میاید.

بگذریم از اینکه در گفتگویی یکی از دوستانم میگفت، که این روزها ادعای کودکیهای عجیب و غریب و کارهای سخت تبدیل به یک مد شده و نوعی کردیت محسوب میشود. اگر چه این نازنین طناز، به شوخی میگفت تا آنجا که به خاطر دارد در پارکی که او در آن گل میفروخته هیچیک از مدعیان امروزی را نمیدیده است.

آخرین بار برای همکار جوانی که به تازگی به یکی از پروژه های ما اضافه شده تعریف میکردم که تجربه چه کارهایی را در دوران کودکی دارم و او باور نمیکرد. به قول خودش در مخش فرو نمیرفت که این آدمی که الان میبیند، روزی در یک ساندویچ فروشی کثیف شاگردی میکرده و یا کنار خیابان بلال و یا بستنی قیفی می‌فروخته است. شاگرد چاپخانه بوده و یا فروشنده یک کتابفروشی قدیمی.

تا چند سال پیش گمان میکردم که نیازمندی مالی انگیزه و موتور محرکم برای اینهمه کارهای عجیب و غریبی که از کودکی تا حالا کرده ام بوده است. این روزها اما به نظر میرسد که موضوع چیز دیگری بوده است.

خاطرم هست که در کلاس دوم راهنمایی از یکی از دوستانم عکسهای خوانندگان لس آنجلسی را به ۱۰ تومان میخریدم و به بیست تومان به سایرین میفروختم. در واقع آن روزها اگر با این عکسها در مدرسه گیر میافتادی حسابت با کرام الکاتبین بود و دوست تامین کننده من جراتش را نداشت که دست به چنین ریسکی بزند. در نتیجه من از او میخریدم و در مدرسه به قیمت بالاتر میفروختم و این شده بود ارزش افزوده من. (این عکس داریوش عکس مورد علاقه من در آن روزها بود چون فروش بیشتری داشت)

این روزها اما به این نتیجه رسیده ام که بعضی آدمها بی قرار به دنیا میآیند. مهم نیست که وضع مالیشان خوب باشد و یا بد. به پولی که برایش کار میکنند نیاز داشته باشند و یا خیر. برایشان جالب است که خودشان پول دربیاورند و چیزهای مختلف را به هم بچسبانند و از آن چیز بهتری بسازند.

آنکه من را به این نتیجه رساند دخترم الیانا است. الیانا سیزده سال دارد و امسال در دومین تجربه کاریش با ۲ تا از دوستان دیگرش با هم یک کانال تلگرام راه انداخته اند و اکسسوریهای مورد علاقه تین ایجها را میفروشند. جالب اینکه اجناسی که دارند میفروشند را هم موجود نداشته و فقط سفارش میگیرند تا بعدا تحویل بدهند. خیلی هم در کارشان جدی هستند! در این حد که در حال قانع کردن من برای سفر به دوبی برای خرید اجناس مورد نیازشان هستند!

اولین تجربه او دو سال پیش بود که دستبندهایی با کشهای پلاستیکی میساخت و به صغیر و کبیر میفروخت! آن روزها اینستاگرام و تلگرام نداشت و صاف میآمد در دفتر من مستقر میشد و به همه همکاران نفری چند تا دستبند میفروخت و میرفت. عصرها هم در محوطه ساختمان بازاریابی میکرد، در حدی که مجبور شدم برایش کارت ویزیت درست کنم. بعدتر هم با هم معامله ای کردیم که تا ۱۸ سالگی هر چقدر پول در بیاورد، همان مقدار از من جایزه نقدی بگیرد.

این روزها خوب که به او نگاه میکنم، ورژن بهتری از خودم را میبینم و بیش از همیشه مطمئنم که خیلی چیزها با ژنتیک منتقل میشود و دنیا هر چه بیشتر در مسیر تکامل آهسته و پیوسته خود قرار دارد.

کتاب سرگذشت پنجاه کنشگر بزرگ اقتصادی ایران، سرگذشت فعالان بزرگ اقتصاد ایران در ۱۰۰ سال اخیر را روایت میکند و یکی از نکات مشترکی که بین همه آنها دیده میشود، این است که از کودکی پرتلاش و بی قرار بوده اند. از خیامی ها گرفته تا عمید حضور و گرامی و غیره.

پانوشت: اگر دوست دارید سه تا نوجوان را در مسیر یادگیری حمایت کنید، عضو کانالشان بشوید(https://t.me/EHYACCESORIES). گاهی نکات آموزنده ای هم برای فهم نسل جدید دستگیرتان میشود.

تحول دیجیتال ، الزام توسعه و رفاه

این نوشته از دکتر محمود سریع القلم ارادت من به ایشان را صد برابر کرد.

دوستی آرشیتکت، این جملات را نقل می‌کرد: شخصی با ریشۀ‌ خاورمیانه‌ای در آمریکا بدون اینکه مجوز شهرداری اخذ کند، اتاقی به منزل خود اضافه کرد. بعد از مدتی کوتاه شهرداری مطلع شد و جرایم سنگینی را وضع نمود. اما شهرداری چگونه متوجه زرنگی این فرد شد؟ شهرداری توسط عکس‌های ماهواره‌ای که هر چند ماه یکبار گرفته می‌شود متوجه تغییرات در املاک می‌شود. نرم‌افزاری این عکس‌ها را مقایسه می‌کند. هر قدر مربع‌های عکس (Pixel) کوچک تر باشد، شفافیت آن بالاتر می‌رود. این فرد قانون شکن غافل بود که عکس‌ هوایی منزل او به وضوح نشان می‌دهد که مربع‌های عکس تغییر کرده‌اند. وقتی مسئولین شهرداری، به فایل این ملک مراجعه کردند، متوجه شدند مجوز جدیدی در کار نیست. سپس سراغ او آمدند.

فدکس

موضوع دیگری: FedEx  یک شرکت تحویل نامه، پاکت و بسته در عرض ۲۴ ساعت است. ۴۶ سال است که کار می‌کند و سال گذشته ۶/۱ میلیارد دلار درآمد داشته است. این شرکت ۶۵۰ هواپیما دارد که از نظر تعداد هواپیما رتبه چهارم جهانی است. نکته حائز اهمیت در مورد این شرکت اینست که از تمام نقاط دنیا، بسته‌ها و نامه‌ها به ۱۶ فرودگاه تا ساعت ۸ شب وارد شده و پس از دسته‌بندی تا ۳ صبح با پروازهای جدید به مقاصد خود ارسال می‌شوند.

در روز بعد، نامه‌ها و بسته‌ها تا ظهر یا بعد از ظهر تحویل داده می‌شوند. فقط در فرودگاه Memphis (ایالت تنسی) حدوداً ۱/۵ میلیون بسته تا ساعت ۸ شب وارد می‌شود و با حدود ۱۰۰ هواپیما به مقاصد خود در داخل و بیرون آمریکا حرکت می‌کنند. در ایام کریسمس و سال نو، تا ۳/۵ میلیون بسته نیز این شرکت در ۲۴ ساعت در تمام دنیا تحویل می‌دهد. در داخل آمریکا، این شرکت در Memphis  و Oakland (کالیفرنیا) دو مرکز (یا Hub) دارد. در مرکز فرماندهی جهانی این شرکت (Global Command Center) در Memphis، یک نقشه عظیم دیواری حرکت ۶۵۰ هواپیما را هدایت و مدیریت می‌کند.

یک نکته مشترک در این دو مثال وجود دارد: مدیریت در دنیای امروز با دانش، سیستم دیجیتالی و قاعده‌مندی است. نظارت از طریق دانش و سیستم دیجیتالی است. تصور کنید اگر مدیریت ۱۶ Hub  داخلی و بین‌المللی شرکت FedEx را به “مدیریت افراد” و به سطح حوصله، دقت و نظم بشری می‌سپردند که در آن‌ها هزاران خطا متصور است چه هرج و مرجی می‌شد و بسته‌ها نه در ۲۴ ساعت بلکه در ۲۴ روز هم به مقصد نمی‌رسیدند.

وزارت خزانه‌داری آمریکا در همه بانک‌ها، نرم‌افزاری تعبیه کرده که از انتقال پولی بالای ده هزار دلار اتوماتیک به آن وزارت خانه گزارش داده می‌شود. این در کنار صد‌ها نرم‌افزاری است که در سیستم مالیاتی به کارگرفته می‌شود.

اگر نظام دیجیتالی در جهان امروز را مبنا قرار دهیم، مدیریت در کشور عموماً حالت توصیه‌ای، تلفنی، فردی، نصیحتی، حجره‌ای و رفاقتی است.

در دنیای امروز، خطا را نرم‌افزار تشخیص می‌دهد و نه افراد. بی دلیل نیست که حقوق سالیانۀ یک مهندس نرم‌افزار در آمریکا که حدود ۲۳-۲۲ سال سن دارد از ۱۵۰ هزار دلار شروع می‌شود.

گدایی دیجیتال

در چین ۷۰۰ میلیون نفر به هیچ وجه از اسکناس استفاده نمی‌کنند و تمام پرداخت‌ها از طریق موبایل انجام می‌گیرد. حتی متکدیان در چین در ته کاسه‌ای، بارکُد حساب بانکی خود را چسبانده‌اند و شهروندان از طریق موبایل به حساب شخص متکدی، پول پرداخت می‌کنند.

دولت و حاکمیت آلمان، اقتصادی بالغ بر چهار تریلیون دلار تولید ناخالص داخلی و رتبه چهارم جهانی (بعد از آمریکا، چین و ژاپن) را مدیریت می‌کنند. آلمان حدود ۳/۱ تریلیون دلار در سال صادرات دارد.

مسئولین آلمانی همه ساعت پنج بعد از ظهر از محل کار رفته و زندگی می‌کنند. تعداد جلسات مدیران در این کشور بسیار محدود است. سیستمی منسجم، دیجیتالی و منظم کار می‌کند. مدیران به این سیستم وفادار هستند و نه به افراد.

سریع القلم

اگر قرار باشد کشور پیشرفت کند، راه‌حل‌ها بسیار شفاف و ساده هستند: مدیریت نرم‌افزاری بر سیستم بانکی، مالیاتی، گمرکی و ده‌ها مورد دیگر. اگر کشور دیجیتالی نشود، همچنان باید در رابطه با بانکداری، گمرک و غیره همایش برگزار شود، چند وزیر و استاد دانشگاه و کارشناس سخنرانی کنند و در نهایت، اظهار امیدواری بر اصلاح امور کنند.

فرمول‌های پیشرفت و توسعه آنقدر روشن هستند که می‌شود راحت آن‌ها را گوگل کرد و نیازی به جلسه، همایش و توجیه ندارد. در چهار سال آینده ، هدف دولت می‌تواند دیجیتالی کردن مدیریت کشور یعنی غیرفردی کردن مدیریت باشد. امروز نسلی که بین ۲۵ تا ۴۰ ساله است بیش از هر امر دیگری در پی ثبات و قابلیت پیش بینی در مدیریت کشور است. ثبات در مدیریت، امنیت روانی و اجتماعی به دنبال خواهد آورد. برای رشد، پیشرفت، توسعه، امنیت کشور و حتی برقراری عدالت، هیچ امری بالاتر از دیجیتالی کردن کشور وجود ندارد.

میرخان، بزرگمردی از دیار هرات

آخر شبی رفته بودم قدمی بزنم در محوطه ساختمان. کنار در اصلی مجتمع پسرکی نشسته بود که چشمها و صورت گیرایی داشت اما بی نهایت کثیف و نامرتب. چشم داشت به خیابان و منتظر کسی بود. نگاهمان بهم گره خورد. نتوانستم از او بگذرم.

اسم و رسمش را پرسیدم و دوست شدیم. نه ساله ای بود از هرات، نامش میرخان بود و فراری جنگ ناتمام افغانستان.

میگفت که به سختی مادرش را راضی کرده تا به همراه برادرش به ایران بیاید و پول دربیاورد. فال حافظ می‌فروخت به ما تا بختمان باز شود اما خودش نمیدانست آرزو چیست.

آشوب شبم تکمیل شد! نمیدانستم به چه کسی لعنت بفرستم. به جنگ طلبان یا به جبر جغرافیا؟ یا به خودم! آنچه میدانم اما این است که میرخان از خیلیها مردتر است.

داستان خاورمیانه و حیرانی دیرپای ما و ماجرای آقای رفوگران

روز – داخلی – زمان 60 سال قبل – مکان، هایدلبرگ در آلمان

مرد آلمانی با ناراحتی از روی صندلی برخاست، قلمی که در دست داشت به شدت روی زمین کوبید و خطاب به مرد ایرانی گفت: شما کشورهایی هستید که مواد اولیه دارید؛ اگر بخواهید تولید کننده هم باشید، پس ما چکار باید بکنیم؟

بعد از این جلسه هم به نامه های مخاطبش پاسخی نداد و او را از لیست نمایندگان خود در ایران حذف کرد.

24 ساعت شبانه روز، همه جای خاورمیانه داخلی و خارجی

این روزها یک سوال به شدت ذهن همه را مشغول خود کرده است. در خاورمیانه چه خبر است؟ چرا اینقدر جنگ و درگیری و ترور و جهل و بدبختی و مصیبت در این یک وجب جغرافیای جهان در جریان بوده و هست و خواهد بود؟

برای پاسخ به این سوال به نظرم اول باید بفهمیم که همانطور که اقتصاد خرد و کلان دارد، سیاست هم خرد و کلان دارد. پاسخ سوال هم در سیاست کلان قابل طرح و درک است و در همین یک نقل قول ساده مربوط به 60 سال پیش آمده است.

نقرین خاورمیانه

به قول محمدرضا شعبانعلی: گاهی – بدون اینکه علتی شفاف در ذهن داشته باشم – احساس می‌کنم که تاریخ هم عموماً انتقام جغرافیا را پس می‌دهد. خاک خاورمیانه، همواره چنان آغشته‌ی تلخی‌ها بوده که به قول یک دوست، حتی وعده‌ی حضرت موسی هم مهاجرت بوده است.

پانوشت 1: مرد آلمانی مدیر عامل مدیر عامل شرکت خودنویس سازی لوکسور در هایدلبرگ آلمان و مخاطبش، علی اکبر رفوگران صنعتگر برجسته و پدر صنعت لوازم التحریر ایران و زمان خاطره دهه 40 شمسی است.

مدتی بعد از جلسه با مرد آلمانی، رفوگران به جای خودنویس به دنبال فروش خودکار بیک رفت و در سال 1342 کارخانه خودکار بیک را در ایران تاسیس کرد بعد از آنهم استدلر، فابرکاستل، عطر بیک، مداد سوسمار، مرکب خودنویس، نوک خودکار را پایه گذاشت و به ثمر رساند.

رفوگران

علی اکبر ناطق نوری در کتاب خاطرات خود بخشی را به روایت سرگذشت این کارآفرین ایرانی اختصاص داده است. او روایت می کند که «برادران رفوگران از محترمان تهران شکایتی به دفتر رهبری داده بودند و ایشان برای پیگیری آن را به من سپردند.

وی مینویسد: بخشی از نامه‌ی آقا خیلی تند بود، مضمون آن چنین است: خدا کند که این‌گونه که این‌ها می‌گویند درست نباشد؛ و الا وای بر من، وای بر ما، اگر این درست باشد. اگر این ظلم‌ها در کشور شود، در قیامت چه پاسخی خواهیم داد.

ناطق مینویسد: به ایشان گفته بودند که می‌خواهیم جلوی کارگرها شما را شلاق بزنیم، شکنجه روحی شده بودند و اینها با وجودی که افراد مذهبی و متدینی بودند، تحت فشار عصبی، هر دو اقدام به خودکشی کرده بودند، که البته ماموران مانع این کار شدند و آنها موفق به خودکشی نشدند.

علی اکبر رفوگران که از بنیان گذاران آسایشگاه کهریزک به شمار میرود، پس از سال ها دشواری و عبور از گردنه های سخت به خانه ای در لواسان پناه برده است تا فضای آرام را به  محیط کارخانه ارجح کرده باشد.

پانوشت 2: برای مطالعه سرگذشت کامل آقای رفوگران میتوانید کتاب یادی از بودها، یا کتاب 50 کنشگر اقتصادی ایران و یا اینجا را مطالعه کنید.

به احترام بانوی ایرانی و تحول دیجیتال

اینکه ساعت ۱:۲۰ دقیقه صبح اسنپ بگیری و ۲۰ تا اسنپ هم در اطرافت باشند اصلا جای تعجب ندارد، اما اینکه کسی که درخواست سفر شما را قبول کرده و اون وقت شب شما را به مقصد میرساند یک خانم دانشجو با یک پژو۲۰۶ باشد حتما جای تعجب و البته ستایش دارد.

تحول دیجیتال و اسنپ

از این جهت جای ستایش دارد که بدون تحول دیجیتال و پدیده های مبارکی مثل اسنپ، امکان نداشت و ندارد و نخواهد داشت که هیچ خانم نیمه عاقلی هم دست به چنین ریسکی بزند.

همانطور که قبلا نوشته بودم و میدانید با اسنپ هویت مسافر، مکانی که سوار شده و مکانی که میخواهد برود و اطلاعات حساب بانکی او راستی آزمایی شده و جای هیچ ریسکی نیست. دعوایی هم بر سر کرایه و یا پیدا کردن آدرس نیست! پس چرا یک خانم دانشجوی با شرف و با همیت نباید برای کسب درآمد مشروع اقدام به این کار بکند؟

یادم میآید که چند ماه پیش که هنوز اپلیکیشنهای مشابه اسنپ توسط از ما بهتران راه اندازی نشده بود، مدیران سه‌لتی عزیز ما، داشتند برای امنیت مسافر یقه جر میدادند و بعدتر که دوستانشان اپلیکیشن مربوطه را راه انداختند مشکل امنیتی حل شد. حالا کجا هستند مدیران سه‌لتی ما تا ببینند برداشت مردم از امنیت را.

بانوی ایرانی

این روزها با ربات تلگرام از شیرینی فروشیهای شیرینی میخریم که مغازه ای ندارند. از گل فروشی گل میخریم که مغازه متری صد میلیون تومانی ندارد! یک بانوی ایرانی با سلیقه در صفحه اینستاگرام خود تبلیغش میکند و به لطف تحول دیجیتال به صورت آنلاین میتوانیم پولش را پرداخت کنیم. به احترام این بانوان و تحول دیجیتال باید کلاه از سر برداشت و کمکشان کرد.

پانوشت: در مواجهه با دوستان و شرکای خارجی که بعضا کشورهای دیگر منطقه را دیده‌اند، همیشه با غرور و افتخار از نقش خانمها در اقتصاد کشورمان و حضور پر رنگشان در اجتماع حرف میزنم.

واقعا اگر درک کنیم که اطرافیان ما پاکستان و افغانستان و عربستان و عراق و بحرین و مصر و قطر و سایرین هستند و در ما خاورمیانه ای هستیم که هنوز زنان برای داشتن حق رانندگی و یا مشارکت سیاسی و یا حتی خرید قهوه از استارباکس دارند میجنگند آنوقت ارزش حضور زنانمان در اجتماع و اقتصاد و سیاست را میفهمیم.

زنان در جهان عرب

طرفه اینکه خانمها هر جا امکان داشته خوب حق خودشان را میگیرند و تسلیم هیاهوهای متحجرین وطنی که زن را کارخانه بچه سازی و سرویس دادن به آقایان میدانند نمیشوند.

کانال تلگرام کافه دیجیتال

کافه دیجیتال

کانال تلگرام کافه دیجیتال با بهره گیری از محتواهای تولیده شده در آکادمی تحول دیجیتال و سایر نوشته های خودم سعی در تقویت ارتباط با مخاطبان و علاقمندان این حوزه دارد. صد البته به روال وبلاگم به اشتراک گذاشتن زیباییهای خواندنی، شنیداری و یا تصویری را هم فراموش نخواهم کرد.

لینک کانال تلگرام کافه دیجیتال

کافه دیجیتال

علاقه دیرپای من به قهوه و گپ و گعده با دوستان سالهاست که راه انداختن یک کافه دنج را به یکی از فانتزیهای من تبدیل کرده است. تحول دیجیتال اما به نظر میرسد در پی تغییر این فانتزی به یک کافه دیجیتال بوده و ما خبر نداشتیم.

کافه دیجیتال نام یک سری برنامه ویدئویی است که قرار است هر هفته در آکادمی تحول دیجیتال و آپارات بارگذاری شود. در این برنامه سعی داریم تا به مفهوم پردازی جنبه های مختلف تحول دیجیتال و بروز و ظهورهای آن در عرصه های مختلف اقتصاد، اجتماع و فرهنگ بپردازیم.

قسمت اول این برنامه که روی سایت آپارات قرار دارد مثل همه کارهای دیگری که در آغاز خود قرار دارند پر از اشکال و کمبودهای فنی است اما به نظر من محتوای خوبی رو برای پایه گذاری بحث فراهم میکند.

کافه دیجیتال

امیدوارم با همکاری تیم پرتلاش آکادمی و به کمک ایده های خوب آرش سروری (که شدیدا مشغول حرص خوردن از بی تجربه گیهای ما در امر تصویر است) بتوانیم این مسیر را با قدرت ادامه دهیم.

کسی چه میداند شاید اسم کافه آفلاین خودمان را هم کافه دیجیتال گذاشتیم!

 

محمود خیامی ، پدر صنعت ایران از مشهد تا لندن

محمود خیامی یکی از ۹ فرزند یک روحانی روستایی مشهدی است. او که استاد مسلم رویاپردازی است، پس از ترک تحصیل در مقطع دبیرستان (ظاهرا این سنت ترک تحصیل افراد جریان ساز مختص به زمان یا جغرافیای خاصی نیست به قول خیام: از مدرسه برنخاست یک اهل دلی، ویران شود این خرابه دارالجهل است) وارد کاسبی شد و از اتوموبیل شویی تا مسافرکشی با موتور سیکلت شروع کرد.

محمود به همراه برادرش احمد پس از سرمایه قرار دادن اندک ارث پدری با تعمیر و فروش ماشینهای دست دوم به کسب و کاری جدیتر وارد شدند که ظرف مدت کوتاهی به امپراطوری فروش قطعات یدکی در ایران و نمایندگی فروش بنز و لاستیک کنتینانتال و باطری دنا ختم شد.

محمود خیامی

خیامی‌ها در ۱۲ مهرماه ۱۳۴۱ با ده میلیون سرمایه، شرکت ایران ناسیونال که امروز ایران خودرو نام دارد را برای تولید اتوبوسهای بین شهری تاسیس کردند، البته برادران خیامی در سال ۱۳۵۱ راه تجاری خود را از یکدیگر جدا کرده و ایران ناسیونال به محمود خیامی رسید.

برادران خیامی قبل از انقلاب دهها شرکت مختلف در صنایع سنگین ایجاد و خدمات بسیار زیادی را به توسعه صنعت در کشور کردند. بیمه آسیا، مبلیران، فروشگاه کوروش، کارخانه برجیستون، پیستون سازی ایران، ایدم تبریز و بانک صنعت و معدن از جمله برخی نامهای آشنایی هستند که برادران خیامی پایه گذار آنها بوده اند.

ایران ناسیونال در سال ۱۳۴۵ قرارداد تولید پیکان را امضا کرده و تا سال ۱۳۵۳ شرکت به فروشی بالغ بر ۹۱ میلیارد تومان رسید.

پس از انقلاب ایران ناسیونال مصادره شده و به ایران خودرو تغییر نام پیدا کرد. محمود خیامی هم به لندن رفت و نمایندگی بنز را در لندن و ۷ شهر دیگر در انگلستان و آمریکا به عهده گرفت. او هم اکنون سرپرست هیات امنای دانشنامه ایرانیکا نیز میباشد. (منبع: سرگذشت ۵۰ کنشگر اقتصادی ایران)

ویدیوی زیر بغضی در خود دارد که شاید سرنوشت محتوم همه کنشگران اقتصادی ایرانی فعال در بخش خصوصی باشد. به نظر من از عصر امیرکبیر تا امروز اگر کسی موفق شده باشد دو تا آجر را روی هم گذاشته و به مدت بیش از یکسال حفظ کرده باشد باید به او خیلی احترام گذاشت.