وودی آلن و معنای زندگی


پنداری که هر یکصد سال کسی سیفون یک توالت بزرگ را میکشد و همه آدمهای روی زمین را تغییر میدهد. همه و همه، افغانستانیها، آمریکاییها و همه آدمهای سیاره ما میروند و یک سری آدمهای جدید میایند که هر کاری میکنند تا از پس نگرانیها و اضطرابهای خودشان بربیایند و بعد دوباره کسی سیفون را میکشد و همه میروند.

پنداری که هر صد سال یکبار کل سیاره ما را خانه تکونی میکنند و همه آدمها را دور میریزند. همه کسانی که زندگی ما را به بدبختی کشانده اند، همسایه بغلی شما، جیب بری که در خیابان جیب شما را زده است، رییس جمهورتان، سارق بانک و هر کس دیگری از بین میروند. این مانند یک چیز خیلی بزرگ و بیمعناست. خب شما که نمیتوانید با درک این موضوع زندگی کنید. چون اگر با این فلسفه بخواهید زندگی کنید، فقط مینشینید در خانه و دست به هیچ کاری نمیزنید! چرا باید اصلا صبح از خواب بیدار شد و کاری کرد؟ من فکر میکنم این وظیفه هنرمندان هست که با درک این واقعیت وحشتناک درباره زندگی، به ما بگویند که چرا باید زندگی کنیم و زندگی برایمان مهم باشد.

اگر این حقیقت فاجعه بار بی معنی بودن زندگی و فرجام بی معنایی را بفهمیم باید علیرغم دانستن این حقیقت تلاش کنیم و بفهمیم که چرا زندگی هنوز ارزشمند است؟ این وظیفه سختی است که به عهده هنرمندان گذاشته شده است تا به مردم بگویند که چگونه همه چیز اینقدر فاجعه بار است و چرا هنوز باید ادامه داد؟ و این چالش همیشگی هنرمندان بوده است.

من همواره از کودکی دیدگاهی بسیار منفی نسبت به زندگی داشته ام، از وقتی که یک پسربچه بودم و گذر عمر هم آنرا بدتر نکرده است. معتقدم، زندگی تجربه رنج آور، کابوس وار و بی معنایی است و تنها راه برای اینکه شاد باشید این است که به خودتان یک دروغهایی بگویید و خودتان را فریب بدهید. من اولین کسی نیستم که این را میگوید. نیچه، فروید یوجین اونیل هم همین را میگویند. باید یک سری توهمات برای خودتان فراهم کنید تا بتوانید ادامه بدهید. اگر زندگی را همانگونه که هست درک کنید و بخواهید بر آن اساس حرکت کنید، ادامه زندگی برایتان غیر ممکن میشود.



۴ دیدگاه در “وودی آلن و معنای زندگی

  1. درواقع جهان مجموعه ای از انتخاب های ماست . دنیا بخشی سیاه و تاریک و بخشی روشن و نورانی در خود دارد .
    آن بخش روشن ، مثلا آن قهقهه ی یک کودک کپل و بامزه و یا دستگیری یک پرستار مهربان خارج از زمان کاریش (دقیقا نمیدونم کدوماش روشن و کدومش تاریکه یه جورایی نسبیه) و آن بخش تاریک ، مثلا دزدی و قتل،
    هرکدام در خود یک بخش دیگر دارند یعنی در دل سیاهی نور است و در دل روشنی ، تاریکی .
    به قول شاعر
    در هجر ،
    وصل باشد و
    در ظلمتست ، نور
    دقیقا مثل آن علامت یین و ینگ و آنقدر این نشان سریع میچرخد که نور و تاریکی دائم جای خود را به دیگری میدهند .
    حالا در میان این بازار مکاره ما به جای تمرکز به تاریکی یا تمرکز به روشنی بیشتر نیاز داریم که یه انتخاب دیدگاه بکنیم و بقیه اش را وا بدهیم و پارو نزنیم . حالا بماند که خود پارو نزدن چقدر سخت و دشوار و پیچیده است . و وقتی انتخاب کردیم ،
    شادمانی را ولو برای یک لحظه خواهیم دید که در آن لحظه پرت میشویم به ان بخش روشن جهان و در ان وقت هایی که انتخابمان اندوه است ،
    ناگهان خود را در ان بخش سیاه میابیم .
    جهان همواره همینقدر مزخرف بوده .
    و در همین دنیای ترکیده حافظ و سعدی و موتزارت و بتهوون و شوپَن برایمان از نور گفته اند و نوشته اند و از شادمانی بی حدی که شبیه یک رویاست بیشتر . و خب تاریک نمایی هم در آثار بسیاری میشه دید .
    پس دنیا به همین خوبی و به همین بدی بوده و ما این وسط انتخاب کننده هستیم . هر قدر انتخاب کننده ی بهتری باشیم و توانایی تغییر مکان بین روشنایی و تاریکی رو یاد بگیریم ، برایمان موضوعات ساده تر میشود .
    مثل کسی که وارد اتاق تاریکش میشود و میداند دقیقا کشو کجاست و کدام لباسش را میخواهد و در تاریکی میرود سر اصل مطلب .
    دنیا جای مزخرفیست خیلی مزخرف .
    و همانقدر جای خوبیست ، خیلی خوب و عمر فرصت کوتاهیست که در آن ما خودمان را انتخاب میکنیم . با تاریکی ها و روشنایی هامون .
    در واقع ان بخش مزخرف دنیا که ما ازش شاکی هستیم بخشیست از درون ما و آن بخش روشن جهان هم بخشیست از ما . در واقع ما برای ان بخش خشمگینِ درون خودمان بهم میریزیم و ناراحت میشویم .
    خیلی مفهومی که میخوام بیان کنم در هم تنیدست ، نمیدونم چقدرش رو تونستم تو این متن بنویسم .☺

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *