تلاویچ ،یک خلاقیت دوست داشتنی

شرکت تلاونگ که از جمله اولین شرکتهای تولید کننده تخم مرغ در معنای مدرن آن است، محصول جدیدی به بازار داده که آنقدر خوب بود که تصمیم گرفتم برای قدردانی از یک فکر زیبا در موردش بنویسم.

تلاویچ در واقع یک ساندویچ سلامتی است که از سفیده تخم مرغ و نان گاتا و پنیر گودا درست شده و در یک بسته بندی بسیار شکیل و زیبا به قیمت ۵ هزار تومان بازار عرضه شده است.

تلاویچ بعد از ورزش میتواند شبیه یک مائده آسمانی جلوه میکند و همچنین یک صبحانه بسیار مناسب و مقوی به شمار میرود.

تلاویچ از جمله محصولاتی است که تا وقتی وجود ندارد کسی احساس کمبودی نمیکند، اما وقتی به بازار می آید احساس میشود که چرا اینهمه وقت کسی به فکر تولیدش نیافتاده است.

اینکه مدیران ارشد تلاونگ با فکر و خلاقیت تنها به تولید و توزیع تخم مرغ اکتفا نکرده و روی صنایع تبدیلی سرمایه گذاری کرده‌اند، جای تحسین و تقدیر دارد. خواستم به سهم خودم برایشان تبلیغ کنم.

پانوشت: چون مدیران تلاونگ تا این لحظه حق حساب مربوطه را واریز نکرده اند باید بگویم که عکسی که از محصول وجود دارد به شدت از خود محصول زیباتر و خواستنی تر است اما این موضوع چیزی از ارزشهای آن کم نمیکند.

بازاریابی علمی در سال ۲۰۱۷

یکی از اشتباهات آدمهای شیر خام خورده این است که فکر میکنند اگر کاری به کار “کسی” نداشته باشند لاجرم “کسی” هم با آنها کاری نخواهد داشت.

فی الواقع من امروز معقول نشسته بودم پشت میز و مشغول کارهای باطل هر روزه بودم که یکی از دوستان در گروه تلگرامی تصویر نامه ای را ارسال کردند که در آن، ریاست محترم انجمن بازاریابی علمی ایران از ایشان درخواست مساعدت برای تهیه دفتر این انجمن را داده بودند.

یکساعتی نگذشته بود که خانم همکار ما هم عین همان نامه را که به نام خودم نوشته شده بود، به همراه یک عدد سی دی که ظاهرا حاوی آخرین خبرنامه الکترونیکی انجمن بود به دست من داد.

بازاریابی علمی

واقعیت این است که من هرگز در عمر بی حاصلم، از فاصله سی کیلومتری چنین انجمنی هم رد نشده ام، و اساسا به کارهایی که دولت متولی آن باشد حس خوبی ندارم و واقعا از دریافت این نامه شگفت زده شدم.

اینکه شما اسم خودتان را بگذارید رییس انجمن بازاریابی علمی یک کشور هشتاد میلیونی، بعد از اصول اولیه نگارش فارسی بی بهره باشید، عجیب نیست؟

اینکه نامه شما روی سربرگی باشد که نام وزارت علوم و تحقیقات و فناوری و انجمن کذایی را یدک بکشد و بعد ایمیل ذکر شده روی آن جیمیل باشد عجیب نیست؟

اینکه شما به عنوان خداوندگار بازاریابی یک کشور توقع داشته باشید کسی که حتی اسم شما و یا انجمن شما را نشنیده و علاقه‌ای هم به این جور کارها ندارد، با دریافت یک نامه فورا برای کمک بلاعوض به شما سر از پا نشناسد و سمعا و طاعتا گویان مستندات واریزی را برای شما ارسال کند، چقدر با عقل آدمیزاد جور درمیاید؟

از همه عجیب تر خبرنامه الکترونیکی انجمن بود! این خبرنامه الکترونیکی لعنتی ارسال شده چرا باید روی سی‌دی تکثیر و ارسال میشده است؟ آیا فرستنده که ظاهرا از یک پایگاه داده خیلی دقیق برای پیدا کردن مدیران کشور برخوردار بوده ایمیل ما را نداشته است که اینهمه هزینه و دردسر برای تهیه سی‌دی و تکثیر و ارسال را تحمل نکند؟

واقعا همین موضوع تهیه دفتر برای انجمن و نحوه بازاریابی دوست عزیز ما برای تهیه منابع مالی مورد نیاز، خود مثال روشنی از سطح علمی انجمن و بعدتر سطح فاجعه بار نظام آموزش عالی کشور ماست.این بزرگوار که عنوان استادی مهمترین دانشگاه این کشور را هم یدک میکشند، برای کار خودشان که چنین دقت و دانش و سلیقه ای به خرج میدهند، معلوم نیست برای مشتریان بخت برگشته چه نسخه‌هایی تجویز می فرمایند.

آلمان کشور سیستمها

قبلا در پستی با عنوان آلمان، سرزمین مردم به این کشور به حق نمونه پرداخته بودم. در سفر اخیر تجربه کوچکی داشتم که بد ندیدم در موردش بنویسم.

پشت در خروجی یک دفتر کار در آلمان، دیدم که این تصویر نصب شده است.

برنامه دفع زباله در آلمان

از سر کنجکاوی پرس و جو کردم و فهمیدم که این برنامه تخلیه زباله در آن منطقه شهرداری است که  هر ۹ ماه یکبار به همه ساکنین آن منطقه داده میشود. در واقع شهرداری زباله ها را بر اساس خشک یا تر بودن و قابل بازیافت یا غیر قابل بازیافت بودن دسته بندی کرده و در هر ماه فقط روزهای معینی برای بردن هر دسته می‌آید.

شهرداری شهروندان را موظف میکند که بر اساس میزان تولید زباله خود سطلهای مخصوص تهیه کنند و عوارض تخلیه را هم بر اساس سایز سطلها از آنها میگیرد. همچنین طبق دستورالعمل، قرار دادن زباله در سطل غیر مرتبط با ۲۰۰ یورو جریمه روبرو میشود.

دفع زباله در آلمان

با خودم فکر میکردم که وقتی در یک سیستم میتوان برای دفع زباله چنین برنامه ریزی دقیق و ساده و اجرایی تدوین کرد، تو فکر کن که برای بودجه کشور و محیط زیست و اقتصاد و فرهنگ و غیره چه کارها که نمیکنند.

ما در ایران به حای سیستم سازی، درگیر طلسم لعنتی به نام فرهنگ سازی هستیم غافل از اینکه فرهنگها در خیلی موارد میتوانند نتیجه سیستمها و اجرای صحیح آنها باشند نه برعکس.

دکتر محمود سریع القلم، اخیرا در مقاله ای که در سایت عصر ایران منتشر شده است، به موضوع برتری آدمها بر سیستمها در کشورهای عقب مانده و احساس بی ثباتی که گریبانگیر همه ماست پرداخته اند. از قضا ایشان هم برای مثال به آلمان رجوع کرده اند.

در این میانه پاسخ این سوال که چرا ما ایرانیها همیشه در جلسه هستیم ولی آلمانیها نیستند را داده است.

ایشان مینویسند:

بی ­دلیل نیست در آلمان، ساعت پنج بعدازظهر همه محل کار خود را ترک می­کنند تا بروند و زندگی کنند. لزومی ندارد تا ۱۲ شب جلسه بگذارند. جلسات فراوان به معنای ناهماهنگی و معرف فقدان رویه و قاعده است. طی ۱۷۰ سال تجربه تحول در کشور، نتوانسته­ ایم مهم ترین فرآورده مدرنیته که سیستم­ سازی در همه عرصه­ ها است را ایجاد کنیم. تقریباً حل هر مسئله­ ای تابع رأی، سلیقه، خواسته­ ها، منافع و حتی مزاج افراد است.

استونی – دریافت اقامت دیجیتال

استونی به عنوان پیشرفته ترین کشور دیجیتال دنیا (لینک نوشته قبلی در مورد استونی) از سال گذشته اقدام به اعطای اقامت دیجیتال به اتباع سایر کشورها نموده است. (وبسایت دولت استونی)

این کشور یک میلیون و سیصد هزار نفری پس از ایجاد زیرساختهای دیجیتال برای کسب و کار و زندگی (بیش از هزار سرویس آنلاین دولتی از مالیات تا سلامت و آموزش برای شهروندان فراهم شده است) هم اکنون نیازمند شهروندان (بخوانید مشتریان) بیشتری است تا بتواند اقتصاد دیجیتال خود را توسعه دهد.

استونی

در دنیای نرم افزار مفهومی به نام SaS  یا Software as service وجود دارد که بر مبنای آن شما بدون خرید یک نرم افزار میتوانید با پرداخت مبلغی به صورت ماهیانه یا سالیانه از آن نرم افزار بر روی Cloud استفاده کنید. استونی با اقتباس از SaS مفهوم جدیدی به نام CaS یا country as service را طراحی کرده و بیش از 24 هزار نفر را نیز روی این پلتفرم ثبت نام کرده است.

استونی از نظر جغرافیایی و اقتصادی مورد توجه مهاجران نبوده و دولت این کشور با ایجاد اقامت الکترونیکی و ارائه خدمات دیجیتال سعی در جذب شهروندان کشورهای دیگر دارد. در واقع شما پس از دریافت اقامت الکترونیکی و شناسه دیجیتال از دولت استونی میتوانید از زیرساختهای آنلاین دولت استونی استفاده کرده و شرکت و حساب بانکی خود را به صورت آنلاین افتتاح نمایید.

استونی CIO

جالب است بدانید که کشور استونی مانند بسیاری از شرکتهای بزرگ دارای یک معاون فناوری اطلاعات یا CIO است! آقای Taavi Kotka که با علاقه تمام متصدی این شغل است، میگوید: جالبترین پروژه ای که در دست دارم، پروژه توسعه مدلهای پیش بینی برای دولت است. عملا غیر ممکن است که بدون قدرت پیش بینی بتوانید کشور را اداره کنید و دولتها از این قدرت بی بهره هستند چون به داده های صحیح و تمیزی دسترسی ندارند. همه آنچه دولتها دارند در واقع داده‌هایی نظیر نرخ بیکاری، تولید ناخالص ملی و امثالهم است که صد البته در بهترین حالت مربوط به سال قبل است.

در استونی با تخصیص شناسه دیجیتال برای هر فرد و شرکت عملا تمام تعاملات افراد با یکدیگر و با دولت رصد شده و ضمن کاهش امکان تقلب و فساد، دولت قادر خواهد بود تا با تخصیص بهینه منابع و هدایت به موقع و صحیح کسب و کارها از اقتصاد پویاتاری برخوردار باشد.

توضیح: این مقاله برداشتی است از نوسته بیزنس اینسایدر

تعلق به سرزمین از دیدگاه مسعود بهنود و دکتر سریع القلم

این ویدئوی شاهکار از مسعود بهنود را دیدم و یاد متنی از دکتر سریع القلم عزیز افتادم.

 

دکتر سریع القلم مینویسند:

یکی از بزرگترین مشکلات ایران این است که در کشور ما ” تعلق به سرزمین” بسیار ضعیف است. یعنی ایران هنوز یک “کشور- ملت” نیست
در کشورهای پیشرفته دنیا، افراد تفکر خود را دارند، بعد در یک مدار بزرگتربه یک گروه تعلق دارند و درمدار بزرگتر ازآن احساس تعلق به سرزمین دارند.
شما اگر تاریخ غرب را بخوانید مقدم تر از دولت بخش خصوصی بوده و مقدم تر از بخش خصوصی اصل دیگری بوده است وآن ثروت و قدرت سرزمین بوده که خیلی اهمیت داشته است
آلمان و ژاپن در تابستان 1945 براثر جنگ جهانی دوم یک کشور مخروبه بودند، اما به جزکسانی که آمریکایی ها بالاجبار از آلمان برداشتند و بردند، سندی دال برمهاجرت آنها موجود نیست. این خیلی مهم است. بعد دیدیم که درعرض 30-20 سال کشور خود را اصلاح کردند و دومین و سومین قدرت اقتصادی جهانی شدند.
این که یک شهروند در جامعه ما به راحتی از ماشین آشغال بیرون می اندازد و تعریف از تمیزی خیابانهای اروپا می کند، یک معنی تربیتی دارد، یک معنای عمیق دیگری هم دارد که به این سرزمین تعلق خاطرندارد.
ما یک ناسیونالیسم احساسی داریم و یک ناسیونالیسم عقلایی. در ناسیونالیسم احساسی قوی هستیم، یعنی اینکه من غذا و موسیقی ایرانی دوست دارم، خانواده ام و زبان فارسی را دوست دارم، به فرهنگ دیرینه ام می بالم و… ولی یک قدم که بالاتر بیایم و ببینم حالا که من در این سرزمین به دنیا آمده ام، من چه مسئولیتی دارم؟ اینجا کم میارم! اینجا سکوت می کنم! این یعنی فقدان ناسیونالیسم عقلایی.

تعلق به سرزمین

بخاطر همین است که من و شما وقتی از یک اتاق می خواهیم بیرون برویم، چون همدیگر را می شناسیم، به هم احترام می گذاریم و کلی باهم تعارف می کنیم، ولی وقتی که در خیابان رانندگی می کنیم یک سانتیمتراجازه نمی دهیم کسی ازما جلوبزند! چون هیچ احساس تعلقی به همدیگر نداریم
چرا هنر شنیدن یک ایرانی ضعیف است؟ چرامن اصراردارم که حرف خودم درست است؟
چون من ایرانی درحلقه اول فردی و نهایتا” درحلقه دوم گروهی گیرکرده ام. آن حلقه مهم تر و سوم ملی که همه این ها را به هم ربط می دهد، وجود ندارد.
کسی به من آموزش نداده که سرنوشت حلقه اول و حلقه دوم به حلقه سوم ربط دارد. تا وقتی ناسیونالیسم عقلایی نداشته باشیم و به این سرزمین فکر نکنیم، هیچ تحولی در ما و سرزمینمان صورت نخواهدگرفت.

اقتصاد دیجیتال و موضوع عدالت

از وقتی یادم هست یکی از دعواهای کلاسیک ما ایرانیها، جنگ و جدال روزمره مسافر و راننده تاکسی بوده  است. عمدتا هم دو طرف در یکدیگر شباهت عجیبی با حیوانات اهلی بی آزار مشهور و چهارپا پیدا کرده و با احوال پرسی از خواهر و مادر هم از یکدیگر جدا میشوند.

عمده دعواها هم بر سر کرایه کم و زیاد و یا حرفهای نامربوط راننده یا سیگار کشیدن ایشان و رانندگی بد و اینجور چیزها شکل میگیرد.

البته مرجع رسیدگی خاصی هم برای شکایتهای مسافران از راننده ها و یا حتی راننده ها از مسافران وجود نداشت! معمولا هم در صورت شکایت مسافر صاحبان تاکسی تلفنی سر شاکی را به طاق کوبیده و عملا کسی پاسخگو نبود!

در این میان اما اقتصاد دیجیتال سرویس تاکسیهای اینترنتی را برای ما به ارمغان آورد و ناگهان همه این جنگ و دعواها از میان ما رخت بربست.

راننده‌ها بسیار مودب با ما سلام و علیک میکنند، یک ریال کرایه اضافه نمی‌گیرند، ماشینشان تمیز است و اصلا بوی سیگار هم در ماشین نمی‌آید! رانندگی خوبی دارند و در پایان سفر هم در کمال شگفتی برای ما آرزوی روز خوبی میکنند!

عدالت و اقتصاد دیجیتال

راز ماجرا در امتیازی است که در مسافر در پایان سفر به راننده میدهد! شرکت تاکسی اینترنتی هم بر اساس میانگین این امتیازات سفرها را به راننده ها پاس میدهد و از یک امتیاز مشخص به پایین هم دیگر با او کار نمیکند! معنی این موضوع این است که نحوه رانندگی، اوضاع خودرو و تجربه سفر مسافر با راننده و میزان رضایت او، تاثیر مستقیم و فوری بر کسب و کار راننده دارد! نتیجه اینکه طرف مجبور است آدم بهتری باشد(حالا شما هی برای مردم کلاس اخلاق بگذار و از فرهنگ غنی و تاریخ ۲ هزار ساله حرف بزن).

امتیاز اسنپ

همه آن فحشهایی هم که فیمابین طرفین ردو بدل میشد، در قالب همان امتیاز خودش را نشان میدهد! یک لحظه صبر کنید! نکند اینهمه فحاشی ما ایرانیها از این است که صدای حرفهای مودبانه ما به جایی نمیرسد؟ فحش دادن در واقع شاید مفری است برای ما تا از اینهمه خرده بی عدالتی های روزانه سکته نکنیم.

عدالت و اقتصاد دیجیتال

سوی دیگر ماجرا که نمیدانم چرا در کشور ما پیاده نشده است، امتیاز دادن راننده به مسافر است! راننده هم حق دارد اگر برخورد بدی از مسافر دید بتواند جایی آنرا به حساب بگذارد تا اگر مسافری هست که میانگین امتیاز خوبی ندارد راننده ها قبل از قبول کردن درخواستش بدانند که طرف آدم حسابی نیست! شاید نخواستند با او همسفر شوند، طرف هم که دو بار روی زمین بماند خود به خود آدم میشود! (حالا شما هی برای مردم کلاس اخلاق بگذار و از فرهنگ غنی و تاریخ ۲ هزار ساله حرف بزن) میتوان حتی برای مسافرانی که میانگین امتیاز خوبی دارند تخفیف قائل شد! این یعنی هر چه انسانتر باشی راننده های بهتر و سفرهای ارزانتری در انتظار توست! (من فکر میکردن اسنپ این امکان را دارد اما ظاهرا اینگونه نیست)

این یعنی عدالت! این یعنی آغاز مسیر توسعه و پیشرفت در الگوی ذهنی! این یعنی هر کسی که کوچکتری خوبی و بدی داشته باشد، در جایی به حساب خواهد آمد و در زندگی او تاثیر خواهد داشت.

امروز در پارلمانهای مختلف دنیا، یک سناتور پس از گرفتن رای از مردم میتواند دیگر با آنها کاری نداشته باشد تا ۴ سال بعد! فرض کنید یک نماینده مجلس به صورت آنلاین با تصمیمات و رفتارهایش از سوی مردم ارزیابی میشد، و در صورت کم شدن امتیازش در ارزیابیها از نمایندگی خلع میشد! آیا این کمک بزرگی به تحقق خواسته های مردم و گام بلندی برای دموکراسی نبود؟ آیا در پی اقتصاد دیجیتال باید منتظر تحول بنیادین در نظام فکری و ارزشی جامعه هم باشیم؟

آدرس جدید کانال تلگرام کافه دیجیتال

با سلام خدمت مخاطبان گرامی

متاسفانه کانال تلگرام قبلی کافه دیجیتال در اثر اشتباه شخصی من پاک شد. ضمن پوزش از شما در کانال جدید خدمت شما خواهم بود.

https://t.me/cafedigitalll

برنامه نود ، ساعت صداقت

دوشنبه شب گذشته به روال همه دوشنبه شبهای دیگر در کشور ما، برنامه نود جلوی دوربین رفت. برنامه ای که بی تردید روی کاکل مجری دوست داشتنی آن میچرخد.

عادل فردوسی پور بی تردید بهترین گزارشگر حال حاضر فوتبال ایران است و از نظر درک فوتبالی و اطلاعات دست اول در بین همکارانش کسی به گرد پایش هم نمیرسد. اما از نظر من اصلا نه صدای خوبی دارد و نه فیزیک مناسبی و نه حتی از نظر فنی مجری خوبی است. آنچه اما برنامه نود را برای من جذاب میکند، صداقت نسبی این برنامه در این وانفسای تزویر و ریا است.

دوشنبه شب گذشته در برنامه نود بحث ۵ نفره ای مابین عادل فردوسی پور، مدیر عامل، عضو هیات مدیره، مربی و کاپیتان باشگاه استقلال شکل گرفت که طی آن دروغگویی مربی باشگاه با شهادت عضو هیات مدیره باشگاه استقلال روی آنتن زنده به اثبات رسید. جالب این بود که هر دو طرف هم قسمهای غلیظی را برای اثبات صداقت خود میخوردند. از جان بچه‌اشان تا مقدس‌ترین مقدسات مذهبی.

تا اینجای کار البته خیلی چیز عجیبی نیست. خود ما خوب میدانیم که در چه لجنزار متعفنی از ریا و دروغ زندگی میکنیم. آنچه برای من جالب آمد این بود که فردای آن روز، بزرگان فوتبالی کشور به جای اینکه دروغگو را نکوهش کنند فریادشان بر سر عادل بلند شد که ای موجود خبیث چرا جو آرام ورزش کشور را بر هم میزنی؟ از جان فوتبال چه میخواهی؟ چه چیزی را میخواهی ثابت کنی؟ چرا بزرگان فوتبال را به جان هم می اندازی؟

واقعا آدمیزاد حیرت میکند! دو نفر آدم عاقل و بالغ روز روشن و جلوی میلیونها نفر دروغ گفته اند و به هم تهمت زده‌اند آنوقت مردم به جای اینکه دروغگو را مورد عتاب قرار دهند و پوستش را بکنند، از کسی که پرده دروغ را بالا زده  گله میکنند که چرا آرامش ما را بر هم زده‌ای و بزرگان را به جان هم میاندازی؟

واقعا چه به روز خودمان آورده ایم؟ طرف مردم را نصیحت به حجاب برتر میکند و خودش آبجو به دست در پارک ژنو کله‌اش را باد میدهد بعد طلبکار مردم میشود که چرا وارد حریم خصوصی من شده‌اید! آن یکی راست راست در دوربین نگاه میکند و دروغ میگوید و بعد که دستش رو میشود، شاکی هم هست که چرا روی ما را به روی هم باز میکنید و از جان ما چه میخواهید!

اینقدر به دروغ و ریا عادت کرده ایم که وقتی کسی آنرا برملا میکند میشود تقصیر کار و بر هم زننده آرامش!!! واقعا گند همه چیز را درآورده ایم.

ای کاش روزی برای سیاست و اقتصاد این کشور هم برنامه نود تولید شود چون فقط آن روز است که میشود به اصلاح امور امید داشت.

داستانی زیبا در مورد قدرت کلمات

قدیم‌ها یک کارگر عرب داشتم که خیلی می‌فهمید. اسمش قاسم بود. از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری. اول‌ها ملات سیمان درست می‌کرد و می‌برد وردست اوستا تا دیوار مستراح و حمام را علم کنند. جنم داشت. بعد از چهار ماه شد همه‌کاره‌ی کارگاه. حضور و غیاب کارگرها. کنترل انبار. سفارش خرید. همه چیز. قشنگ حرف می‌زد. دایره‌ی لغات وسیعی داشت. تن صدایش هم خوب بود. شبیه آلن دلون. اما مهمترین خاصیتش همان بود که گفتم. قشنگ حرف می‌زد.

یک بار کارگر مقنی قوچانی‌مان رفت توی یک چاه شش متری که خودش کنده بود. بعد خاک آوار شد روی سرش. قاسم هم پرید به رییس کارگاه خبر داد. رییس کارگاه درجا شاشید به خودش. رنگش شد مثل پنیر لیقوان. حتی یادش رفت زنگ بزند آتش‌نشانی. قاسم موبایل رییس کارگاه را از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد. گفت که کارگرمان مانده زیر آوار. خیلی خوب و خلاصه گفت. تهش هم گفت مقنی‌مان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیم‌هایش به هیچ جا بند نیست.

بعد قاسم رفت سر چاه تا کمک کند برای پس زدن خاک‌ها. خاک که نبود. گِل رس بود و برف یخ‌زده‌ی چهار روز مانده. تا آتش‌نشانی برسد، رسیده بودند به سر مقنی. دقیقا زیر چانه‌اش. هنوز زنده بود. اورژانس‌چی آمد و یک ماسک اکسیژن زد روی دک و پوزش. آتش‌نشان‌ها گفتند چهار ساعت طول می‌کشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون. چهار ساعت برای چاهی که مقنی دو ساعته و یک‌نفره کنده بودش.

قدرت کلمات

بعد هم شروع کردند. همه چیز فراهم بود. آتش‌نشان بود. پرستار بود. چای گرم بود. رییس کارگاه شاشو هم بود. فقط امید نبود. مقنی سردش بود و ناامید. قاسم رفت روی برف‌ها کنارش خوابید و شروع کرد خیلی قشنگ و آلن دلونی برایش حرف زد. حرف که نمی‌زد. لاکردار داشت برایش نقاشی می‌کرد . می‌خواست آسمان ابری زمستان دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند. می‌خواست امید بدهد. همه می‌دانستند خاک رس و برف چهار روزه چقدر سرد است. مخصوصا اگر قرار باشد چهار ساعت لای آن باشی. دو تا دختر فسقلی هم توی قوچان داشته باشی. بی‌شناسنامه. اما قاسم بی‌شرف کارش را خوب بلد بود. خوب می‌دانست کلمات منبع لایتناهی انرژی و امیدند. اگر درست مصرف‌شان کند. چهارساعت تمام ماند کنار مقنی و ریز ریز دنیای خاکستری و واقعی دور و برش را برایش رنگ کرد. آبی. سبز. قرمز. امید را گاماس گاماس تزریق کرد زیر پوستش. چهار ساعت تمام. مقنی زنده ماند. بیشتر هم به همت قاسم زنده ماند.

آدم‌ها همه توی زندگی یک قاسم می‌خواهند برای خودشان. زندگی از ازل تا ابد خاکستری بوده و هست. فقط این وسط یکی باید باشد که به دروغ هم که شده رنگ بپاشد روی این همه ابر خاکستری. اصلا دروغ خیلی هم چیز بدی نیست. دروغ گاهی وقت‌ها منشا امید است. امید هم منشا ماندگاری. یکی باید باشد که رنگی کند دنیا را. کلمه‌ها را قشنگ مصرف کند و شیاف‌شان کند به آدم. رمز زنده ماندن زیر آوار زندگی فقط کلمات هستند. کلمات را قبل از انقضا، درست مصرف کنید. قاسم زندگی‌تان را پیدا کنید.

پانوشت: این داستان نوشته فهیم عطار است.

بنیاد کودک نازنین و ریاکاریهای من

یکی از معضلاتی که در  اثر حضور در دنیای آنلاین گریبانگیر آدم میشود این است که خیلی وقتها باید خودت را برای دیگران توضیح بدهی.

یکی از موارد توضیح لازم هم به نظر میرسد که داستان بنیاد کودک باشد. واقعیت این است که بارها به من گفته شده که چرا مثل خیلی از کسانی که کارهای عام المنفعه میکنند سرت را پایین نمی اندازی و بی سر و صدا ادامه نمیدهی؟ دلیل این علنی و عمومی کردن موضوع چیست؟ حتی به خودم گفته اند که تو ریاکاری میکنی و دنبال تمیز کردن چهره خودت هستی!بنیاد کودک

مسلما اعتیاد و جرائم مواد مخدر، طلاق، تصادفات رانندگی، بلایای طبیعی و فقر مطلق از جمله ناهنجاریها اجتماعی و اقتصادی هستند و تقریبا همه خیریه ها به دنبال رفع پیامدهای ناشی از این ناهنجاریها هستند.

مستقل از نگاه انسان دوستانه به موضوع کودکان بدسرپرستی که امکان ادامه تحصیل ندارند، بر این باورم که نگرش سیستمی به موضوع امنیت و رفاه در جامعه هم حکم میکند که به فکر این بچه ها باشیم.

بازگرداندن بچه ها به شرایط ادامه تحصیل، در واقع جلوگیری از افزایش جهل و نادانی و تباهی و تبدیل این بچه ها به انسانهایی مولد و مثبت در افق آینده ۱۰ ساله است. در واقع بنیاد کودک پیش از آنکه جامعه بی رحم و به شدت ناهنجار ما، چاقو و یا مواد مخدر و هزار چیز دیگر به دست این بچه ها بدهد، قلم در دستشان گذاشته و راهی مدرسه‌اشان میکند.

این کار باعث میشود تا تعدادی هر چند اندک از تعداد مجرمان فردای جامعه کاسته شده و به تعداد انسانهای مولد اضافه شود و همه ما جامعه ای سالمتر و با امنیت بیشتر داشته باشیم.

در این میان اما من نمیفهمم که چرا وقتی من از هر فرصتی استفاده میکنم تا دیگران را تشویق به کمک به بنیاد کودک بکنم و خودم هم در حد توانم به این بنیاد نازنین کمک میکنم، عده ای مصرانه علاقه دارند ثابت کنند که نیت شیطانی و یا ناپاکی پشت این موضوع وجود دارد.

اصلا فرض کنیم که من شیطان رجیم هستم و با بدترین نیتها به شکل ریاکارانه ای دارم اینکار را میکنم، آیا این بهتر از ریاکاریهای بی سود و حاصل کسانی نیست که به نام هزار روش به مقدسات متوسل شده و جیب مردم را خالی میکنند؟ اصلا بیایید شما هم ریاکاری کنید و هزار نفر را کمک کنید، چی از این بهتر؟ من با صدای بلند همه را دعوت میکنم به کمک کردن به کودکان تحت پوشش بنیاد و خودم هم در اول صف قرار میگیرم. حالا هر کس هر اسمی میخواهد روی آن بگذارد اصلا مهم نیست. به قول عالیجناب خیام:

گر من ز می مغانه مستم، هستم

گر کافر و گبر و بت پرستم هستم

هر طایفه ای به من گمانی دارد

من زان خودم هر آنچه هستم هستم