وزارت اینترنت و ادارات تابعه

در لابلای جلسات مجلس برای بررسی صلاحیت وزرا، چند دقیقه ای صحبتهای وزیر پیشنهادی برای وزارت ارتباطات را در نقل خاطره ای شنیدم که به نظرم بسیار جالب بود.

مستقل از اینکه من ایشان را صاحب صلاحیت میدانم یا خیر و به دور از همه هیاهوهای سیاسی شکل گرفته در اطراف ماجرا، نحوه ورود ایشان به موضوع را بسیار پسندیدم.

کلا به نظر من در آینده نه چندان دور در ممالک توسعه یافته، تحول دیجیتال کاری خواهد کرد که همه وزارتخانه ها عملا زیر سیطره وزارت ارتباطات قرار خواهند گرفت.

به عبارت دیگر، میشود صدا و سیما، وزارت فرهنگ و همه دستگاههای بی شمار دخیل در کار فرهنگ، تشکیلات مخابرات و ارتباطات، وزارت علوم و وزارت آموزش و پرورش را تعطیل کرد و یک وزارتخانه به نام وزارت اینترنت تاسیس کرد.

 

ادامه نوشته حکایت انتگرال سه گانه و نظام آموزشی ما در سایه تحول دیجیتال

در روزهایی که رییس جمهور مشغول گرفتن رای اعتماد برای اعضای کابینه است، از وسط دفاعیات ایشان در مورد وزیر پیشنهادی آموزش و پرورش قسمتی بود که انگار ادامه پست قبلی من بوده باشد!!! بلاتشبیه پنداری که ما هم زبانم لال برای خودمان حسین دهباشی (لینک نوشته حسین دهباشی معمای دوست داشتنی) شده باشیم که حرف در دهان رییس جمهور بگذاریم.

 

حکایت انتگرال سه گانه و نظام آموزشی ما در سایه تحول دیجیتال

در گفتگویی با یکی از دوستان اپلیکیشنی به من معرفی شد به نام PhotoMath که با آن میتوانید هر مساله ریاضی را اسکن کرده و جواب و جزییات راه حل را ببینید!

فوتومت تحول دیجتالفوتومت

 

 

 

 

 

 

 

 

یعنی حتی زحمت تایپ کردن در کامپیوتر و یا فشار دادن دکمه های ماشین حساب را هم لازم نیست به خود بدهید!

راستش خونم به جوش آمد و یاد سالهای تحصیل و تدریس در دبیرستان و دانشگاه افتادم. یاد جبر و آنالیز، مثلثات، هندسه تحلیلی و ریاضیات جدید و حسابان و سه معادله و سه مجهول و هزار یک مزخرفی دیگری که در دبیرستان به زور دگنگ توی کله امان کردند و بعدها من هم همانها را توی کله بچه های مردم کردم افتادم. بگذریم از درس احمقانه ای به نام محاسبات عددی و یا معادلات دیفرانسیل که عملا سعی داشتند از ما به عنوان ماشین حساب و کامپیوتر کار بکشند.

در آن سالهایی که ریاضیات تدریس میکردم، بارها بچه ها از من پرسیدند که آقا معلم، این چیزها به چه درد ما میخورد؟ و پاسخ این بود که بعدا خواهید فهمید! بعدا اما هرگز برای خود من هم نیامد! البته ریاضیات تازه بهترین قسمت ماجرا بود چون به هر حال کسی که ریاضی نفهمد به نظر من بعید است چیز دیگری هم بفهمد. آنهمه تاریخ تحریف شده و عربی و معارف اسلامی و غیره واقعا دردناک بود.

امروز در میانه عصر دیجیتال واقعا نظام آموزشی کشور ما چقدر همگام با نیازهای جامعه تعریف شده و چقدر در راستای تحول دیجیتال خود را آماده به تغییر میبیند؟

با مطالعه بسیار سطحی در مسیر طی شده کشورهای توسعه یافته خیلی سریع به این نتیجه میرسیم که آموزش و پرورش ستون فقرات توسعه یک کشور است. در واقع بخش مهمی از عقب ماندگی کشورها، مدیون سیستم معیوب آموزش و پرورش آنهاست. در ایران اما به نظر میرسد اوضاع خیلی وخیمتر از آنی است که به نظر میرسد.

بچه ها درگیر یک حجم عظیم از محفوظات به درد نخور شده اند که ظاهرا شبیه سواد است ولی کوچکتریم منفعتی برای حال و آینده آنها نخواهد داشت. به دلیل اینکه یک دختر دانش آموز دارم بارها و بارها درگیر این بحث شده ام که دانش آموزان مدارس خارجی در ایران و یا دانش آموزان شاغل به تحصیل در کشورهای دیگر بی سواد بار می آیند!!! جدول ضرب هم بلد نیستند و این دانش آموزان جان بر کف ایرانی هستند که کلی معلومات دارند و در ریاضی و سایر علوم دقیقه سرآمد هستند! نمیدانم اما چرا پس خروجی اینهمه علم و دانش چنین ماتم سرایی برای ما شده است و خروجی آن بچه های بی سواد خارجی اینهمه تکنولوژی و رفاه؟

ویدیوی گفتگوی برنامه خط قرمز با علی عبدالعالی را شاید ده بار دیده ام و هر بار هم حرص میخورم! شاید بد نیست شما هم حرص بخورید.

لینگ گفتگوی کامل در آپارات

درخت زندگی و سایه تحول دیجیتال

معمول است که وقتی کسی در کاری نیمچه تبحری دارد، هر بحثی با او بکنید نهایتا طرف بحث را به همان حوزه مورد نظر خودش سوق میدهد.

مثلا اگر طرف آرایشگر است و بحثی در زمینه دلیل زشت و بد رنگ شدن سیب زمینیهای این روزگار با او مطرح کنید، ظرف یک دقیقه به جایی میرسید که میبینید دارید در مورد نحوه کوتاه کردن موی آدمها پند و اندرز میشنوید.

حکایت ما و تحول دیجیتال هم به نوعی به همین وضعیت خنده دار دچار شده است. راستش این است که من عاشق حضرت خیام هستم و عصر جمعه ای داشتم با جناب ایشان سر و کله ای میزدم که رسیدم به این رباعی:

چون مرده شوم خاک مرا گم سازید                            احوال مرا عبرت مردم سازید

خاک تن من به باده آغشته کنید                                از کالبدم خشت سر خم سازید

درخت زندگی و تحول دیجیتال

به این فکر رفتم که این رند ریاضی دان و همه کاره، فکر دوره و زمانه ما را نکرده است که خبری از میخانه و خشت سر خم نیست و لاجرم ما باید به همین قبرستانهای معمول بسنده کنیم که یاد ویدیویی افتادم که اخیرا دیده بودم. دو برادر اسپانیایی به نامهای Gerard and Roger Moliné استارت آپی را به نام BIOS URN بنیان گذاشته‌اند که تحول شگفت انگیزی در حوزه کفن و دفن و قبرستان به بار خواهد آورد.

این دو برادر با استفاده از یک فناوری پیشرفته که در ویدئو زیر شرح داده شده جسد انسان را ظرف دو سوت به خاک تبدیل میکنند و سپس با استفاده از یک کیت باغبانی ساده ترتیبی میدهند که آن خاکستر بستر رشد درختی زیبا بشود. کیت را هم آنلاین دم منزل تحویل شما میدهند.

کافیست عملیات کاشت را مطابق دستورالعمل انجام دهید و چند هفته ای منتظر بمانید. گیاهی که خودتان قبلا انتخاب کرده اید از خاک عزیز از دست رفته سر برخواهد آورد.

برای نگهداری آن گیاه عزیز هم یک سنسور پیشرفته طراحی کرده اند که توسط یک اپلیکیشن به صورت آنلاین به شما میگوید که گیاه مورد نظر حالش چطور است و به چه چیزهایی نیاز دارد.

اینطوری، نه زمین برای دفن اموات اشغال میشود، نه اکوسیستم درگیر میشود و نه اینکه شما برای یادآوری عزیز درگذشته باید تا قبرستان بروید. تازه یک گیاه زیبا هم کنار خود دارید که میتوانید با او کلی حال کنید.

شعار این شرکت این است:

مرگ چیزی جز یک کلمه ساخته ذهن بشر نیست. چیزی که حقیقت دارد زندگی است.

داشتم با خودم فکر میکردم که وصیتی که اینجا کرده بودم را اندکی تغییر بدهم و استفاده از این ایده را در تبدیل خودم به یک گیاه به ورثه وصیت کنم!

ماجرای خانم موگرینی و کوزه های میان تهی عصر دیجیتال

داستان سلفی گرفتن نمایندگان مجلس با خانم موگرینی در جریان تحلیف آقای رییس جمهور، در این چند روزه حسابی در صدر اخبار و سوژه های مورد توجه قرار گرفته است.

بسیاری از چهره های مشهور سیاسی، اجتماعی و هنری و شخصیتها نسبت به این اتفاق موضع گرفته و انتقادات بعضا شدیدی را هم حواله نمایندگان مورد نظر کرده‌اند. در این میان اما به نظر میرسد قدری بی انصافی هم دارد صورت میگیرد که قصد دارم به آن بپردازم.

واقعیت این است که یکی از پیامدهای تحول دیجیتال توسعه بسیار زیاد شبکه های اجتماعی بوده است، در نتیجه همه مردم با هر سطح سواد و آگاهی به ابزارهایی دست پیدا کرده‌اند، که به آنها قابلیت انتشار آنی نظرات و محتوای مورد نظرشان را میدهد که البته این فی نفسه پدیده مبارکی است و قطعا به توسعه کمک خواهد کرد.

از سوی دیگر گوشیهای هوشمند در کشور ما ضریب نفوذی حدود ۵۰% پیدا کرده‌اند و هر روز هم مجهزتر از دیروز به بازارهای مصرف عرضه میشوند.

در این میان مردم برای تغذیه شبکه های اجتماعی خود سخت به پیسی محتوی برخورد کرده‌اند. در واقع آدمها به این دلیل که قابلیت تولید محتوی به درد بخور به قدر کفایت در خود نمیبینند، لاجرم رو به گرفتن عکسهای سلفی صد تا یک غاز و یا عکس گرفتن از سالاد و آبمیوه و یا کارتونهای وی چتی می آورند.

برخی دیگر هم در توهم جذابیت و خلاقیت تا عمق اطاق خوابشان در زندگی خصوصی خود عقب رفته‌اند تا جلب توجه مخاطبان کیلویی (این نوشته محمدرضا واقعا ارزشمند است) خود را بکنند.

در این میان سوژه هایی مانند خانم موگرینی غنیمتی گرانبها خواهند بود. در نتیجه تعجب کردن از رفتار نمایندگان همان مردمی که برای سلفی گرفتن خودشان را به کشتن میدهند و حتی از جسد افراد مشهور و یا بیماران در حال احتضار هم برای تولید محتوی نمیگذرند، برای من قدری عجیب است.

به قول شیخ بهایی، از کوزه همان برون تراود که در اوست. این نمایندگان اتفاقا نماینده واقعی همان مردمی هستند که شبانه روز در فاضلاب محتوی دست و پا میزنند و جرمی ندارند مگر اینکه در یک رویدادی که زیادی مورد توجه بوده، همان کاری را کرده‌اند که رای دهندگانشان دائما در کوچه و خیابان مشغول انجام آن هستند. قبول کنیم که این دوستان واقعا عصاره فضائل خود ما هستند.

پلتفرمهای آنلاین فرصت یا تهدید

این روزها به نظر میرسد که کسب و کارهای مختلف به شدت تحت تاثیر پلتفرمهای آنلاین قرار گرفته‌اند که ناگهان کل بازار را به سیطره خودشان درآورده اند و واقعا غیر قابل دستیابی به نظر میرسند.

Bookin.com در هتل داری، Amazon در خرده فروشی، فیسبوک در مدیریت روابط اجتماعی و ارتباطات، UBER در حمل و نقل درون شهری و علی بابا در تجارت و بسیاری پلتفرمهای آنلاین دیگر امروز بازارها را تسخیر کرده و بازیگران قدیمی این صنایع را عملا به خدمت خود درآورده اند.

پلتفرمهای آنلاین

در بسیاری شهرهای دنیا وقتی UBER بگیرید یک تاکسی رسمی و معمولی آن شهر به دنبال شما می آید. در واقع راننده تاکسی اگر میخواهد همچنان مشتری داشته باشد، چاره ای ندارد مگر اینکه از پلتفرم UBER استفاده کند.

تولیدکنندگان محصولات هم برای تضمین رشد کسب و کارشان، باید به Amazon متوسل شوند تا کالایشان را بفروشد. همین سرنوشت برای هتلداران هم رقم خورده است تا بتوانند با Booking.com اطاقهایشان را اجاره دهند. علی بابا هم بدون هیچگونه انبار یا محصولی در واقع تبدیل به یک بورس دیجیتال و یک پلتفرم برای تجارت عمده شده است.

در سایه تحول دیجیتال، پلتفرمهای آنلاین به رکن اصلی هر کسب و کاری تبدیل شده‌اند و البته غیر ممکن است که هر صاحب کسب و کاری برای خودش پلتفرمی راه بیاندازد و بخواهد که مشتریان خود را روی آن پلتفرم متمرکز کند، در نتیجه پلتفرمهایی که نفوذ عمیقی در بازار دارند به نوعی شریک اصلی همه کسب و کارها میشوند. البته شریکی که ریسکی هم تقبل نخواهد کرد.

پلتفرمهای آنلاین زودفود

در ایران هم عملا  زودفود، اسنپ، دیجی کالا و خیلی پلتفرمهای دیگر شریک کسب و کارها شده‌اند. یک رستوران با سرمایه‌گذاری میلیاردی روی ملک و تجهیزات و هزار و یک دردسر در بهترین حالت 50 درصد حاشیه سود خواهد داشت در حالی که زودفود و چیلیوری و غیره با پلتفرم خود 14% از همین کسب و کار را تصاحب خواهند کرد.

کسب و کارهای کوچک عمدتا این پلتفرمها را به عنوان تهدید شناسایی میکنند اما به نظر میرسد، این ناشی از عدم درک آنها از تحول دیجیتال و روند تغییرات است.

یک هتل در یک روستا و یا یک تولید کننده در گوشه ای از دنیا چقدر باید خرج بازاریابی کند تا بتواند به مخاطبان و مشتریان موجود روی این پلتفرمها دست یابد؟ مسلما چاره ای باقی نخواهد ماند مگر اینکه این کسب و کارها نگاه خود به پلتفرمها را تغییر داده و از آنها به عنوان یک فرصت استفاده کنند و سعی کنند محصولات و خدمات خود را به گونه ای طراحی کنند که پلتفرمهای آنلاین به عنوان بزرگترین شعبه یا نماینده فروش آنها عمل کند. بدیهی است که این فرصت به رایگان به آنها داده نخواهد شد و آنها مقداری از حاشیه سود خود را از دست خواهند داد.

پلتفرمهای آنلاین وی چت

حالت بالغتر شده اقتصاد پلتفرمها میتواند به Economy Operating System سیستم عامل اقتصاد منتهی شود.

ممکن است در اروپا و آمریکا شما بدون فیسبوک و یا UBER و سایر پلتفرمها هنوز بتوانید زندگی شهری داشته باشید اما در چین ممکن نیست بدون WeChat بتوانید زندگی شهری داشته باشید.

در چین اگر بخواهید میزی در یک رستوران رزرو کنید باید از طریق WeChat این کار را انجام دهید! اگر بخواهید جایی را روی نقشه پیدا کنید از طریق  WeChat  باید اقدام کنید! اگر میخواهید پول جابجا کنید، غذا سفارش دهید، برای نامزدتان گل بخرید و یا خدمات منزل دریافت کنید هم WeChat  بهترین و ارزانترین راه موفقیت است. مسلما از سوی دیگر این پلتفرم هم کسب و کارها حیات و توسعه را بدون WeChat در دسترس نخواهند دید.

با توجه به جمعیت کشور چین از WeChat به عنوان پلاتفرم حائز بیشترین اثر اقتصادی و اجتماعی در دنیا نام برده میشود و البته در ایران این عنوان به تلگرام خواهد رسید.

استونی پیشروترین کشور در تحول دیجیتال

استونی

شاید اسم کشور استونی را نشنیده باشید و یا اصلا به آن فکر نکرده باشید. اما آستونی «آینده جهان» است! چرا که اولین کشور تماما دیجیتال دنیاست. ممکن است بپرسید کشور تمام دیجیتال یعنی چه؟ آن را در هفت تصویر توضیح می دهم:

یک: به هرشهروند استونی در لحظه تولد یک کد دیجیتال ۱۱رقمی می دهند که تا پس از مرگ با وی همراه است: این کد جایگزین کارت ملی، شناسنامه، کارت بانکی و دفترچه بیمه است. مقایسه کنید با ما که هر اداره ای که می رویم هم کارت ملی باید همراهمان باشد هم شناسنامه به همراه سایر مدارک! البته کپی از پشت و رو فراموش نشود!

دو: با ورود به پایتخت استونی با پدیده ای عجیب روبرو می شوید: اینترنت بی‌سیم مجانی‌ در سراسر شهر برای همه. در سال ۲۰۰۰ استونی اولین کشور جهان بود که دسترسی به اینترنت را مثل دسترسی به غذا و سرپناه جزو حقوق اولیه انسان ها قلمداد کرد اینترنت مانند آب و غذا و سرپناه اهمیت دارد. جالب است بدانید این کشور در سال 1991 مستقل شد و در آن زمان فقط نیمی از مردم تلفن داشتند آن هم با دسترسی محدود!

استونی

سه: امضای دیجیتال به اندازه امضا روی کاغذ ارزش دارد. پرکردن فرم‌های مالیاتی، بازکردن حساب بانکی، دریافت وام، یا حتی تاسیس شرکت کاملا غیرحضوری و مبتنی بر هویت دیجیتال و با امضای الکترونیک است. مدیر شرکت سرمایه‌گذاری فاندربیم می‌گوید: من شرکتم را ۲۰ دقیقه‌ای تاسیس کردم! اصلا از خانه بیرون نرفتم! ما تا حالا کارمندان اداره مالیات را ندیده‌ایم. همه‌چیز اینجا آنلاین است.

چهار: استونیایی‌ها اولین ملت دنیا بودند که در سال ۲۰۰۵ در انتخابات آنلاین شرکت کردند. وقتی خبرنگاری از رئیس‌جمهور سابق استونی پرسید در انتخابات کجا رأی خواهد داد، با تعجب گفت: در خانه، پای کامپیوتر! به کمک همان کد ۱۱ رقمی تقلب در این سیستم امکان ندارد. مقایسه کنید با ما که در همین انتخابات اخیر چهار ساعت پای صندوق ماندیم و چندین میلیون از رای دادن باز ماندند.

پنج: همه چیز به کد یازده رقمی وصل است. بنابراین خیلی از کارها ساده می شود: مثلا پر کردن فرم آنلاین مالیاتی در استونی ساده‌تر از چیزی است که فکر می‌کنید و فقط چند دقیقه طول می‌کشد. بعد از وارد کردن کد دیجیتال و رمزتان وارد صفحه‌ای می‌شوید که اطلاعات مالی‌تان در سال گذشته به صورت خودکار جمع آوری شده و فقط شما آن ها را کنترل می کنید و تغییرات لازم را انجام می‌دهید و دکمه «بفرست» را می‌زنید. تمام! مشهور است که نخست‌وزیر سابق استونی اوراق مالیاتی‌اش را در فرودگاه در لپ تاپش پر کرد.

استونی پیشرو در تحول دیجیتال

شش: در استونی یک کارآفرین می تواند شرکت خود را بدون هر گونه کاغذبازی اداری و تنها از طریق کامپیوتر خود در خانه به ثبت برساند. رکورد ثبت شرکت در این سیستم ۱۸ دقیقه است.

هفت: استونی اولین کشوری است که شهروندی الکترونیک را به مردم خارج از کشور ارائه داد. با ایده کشور بدون مرز حتی شهروندان دیگر کشورها نیز می‌توانند برای اقامت الکترونیک اقدام کنند. آنگلا مرکل، صدراعظم آلمان نیز از جمله کسانی است که دارای این شهروندی است. با این طرح یک کارآفرین استرالیایی می تواند بدون حضور در این کشور، شرکتش را ثبت کند، حساب بانکی باز کند و با یک دفتر مجازی شرکتش را اداره کند.

تجویز راهبردی:

دراین ارتباط دو تجویز می توان داشت: اولی برای شهروندان و دومی برای دولتمردان

1- برای شهروندان: دیر یا زود ایران و جهان شبکه ای تر و دیجیتالی تر خواهد شد. در این میان آنانکه سواد دیجیتالی ندارند مانند کسانی هستند که با تیر و کمان به جنگ تیربار می روند. همان قدر که چنین جنگی خنده دار است، عدم تسلط به مهارت های دیجیتالی فردا تاسف بارست.

2- برای دولتمردان: تمام اعضای کابینه به علاوه معاونین تمام وزرا، تمام نمایندگان مجلس و تمام مدیران ارشد قوه قضائیه به پول بیت المال همراه تمام خانواده هایشان یک هفته بروند استونی. باور دارم این هزینه نیست. یکی از بهترین سرمایه گذاری هاست. بعد از این سفر دیگر امضا دیجیتال، انتخابات الکترونیک و … ترس آور نخواهد بودو اینهمه کپی گرفتن از شناسنامه و کارت ملی بابت هر کاری نخواهیم داشت

وقتی استونی در عرض یک دهه از کشورداری کلنگی به کشورداری دیجیتال رسیده است چرا ما نتوانیم؟ دقت کنیم که ایران پتانسیل فوق العاده ای برای رشد جهشی در زندگی دیجیتالی دارد. نمونه اش اینکه ما رکوردار سرشماری اینترنتی در جهان هستیم. جوانان پرشور ، متخصصان کاربلد و اشتیاقی وصف ناشدنی برای پیشرفت. اما مهم ترین مانع پذیرفتن پارادایم کشورداری دیجیتال توسط قانون گذاران و دولتمردان است. خداوند فرموده بروید و در زمین سیر کنید. چه بهتر این سیر به سرزمین هایی باشد که همراه با عبرت باشد نه صرفا لذت. سرزمین هایی از جنس آینده

این نوشته از کانال دکتر لشکربلوکی(@Dr_Lashkarbolouki) نقل گردید.

روزگار سخت واعظان بی عمل در عصر دیجیتال

این روزها به طور مرتب تشت رسوایی است که یکی پس از دیگری از بام آسمان بر سر عده ای فرو میافتد.

یک طرف مدیر فراری بانک ملی است که عکسهای چفیه به گردنش پشت میز ریاست و در راهپیمایی در کنار عکسهای حضورش در قمارخانه های تورنتو مونتاژ میشود.

آن طرفتر، مداحانی هستند که شغلشان ارشاد مردم و سیاسیون است و اشک گرفتن از عزاداران و ناگهان تصاویر لهو و لعب و پارتیها و ارتباطاتهای آنچنانیشان مثل دم خروس از تلگرام بیرون میزند.

آن یکی خانمی که چادری بودنش را افتخار میداند و در جلوی دوربین تصویربرداری خانم محترم دیگری را به حفظ حجاب توصیه میکند، ناگهان تصاویر بی حجاب آبجو خوردنش در کنار دریاچه ژنو عالم گیر میشود.

سیاسیون ما که صراحتا میگویند اگر گندکاریهای فلانی را علنی نکردم، به این دلیل بود که هم دسته و حزب بودیم والا اگر به دور دوم انتخابات میرفتیم خدمتش میرسیدم!

آقازاده های رنگارنگی که به تاسی از پدران خوش ژن و نابغه‌اشان در علن تظاهر به دیانت میکنند و در خفا آن کار دیگر میکنند.

این وسط یکی مثل محمدعلی ابطحی و خیلیهای دیگر میایند و مینویسند:

انتشار تصاویر بی روسری خانم فلانی با همسرش و فرزند کوچکش که دزدکی گرفته شده اوج رذالت اخلاقی است. البته که همسر هیچ ادمی در مقابل شوهرش روسری سر نمی کند. کاش ما اخلاق داشتیم و این تصاویر خصوصی را منتشر نمی کردیم. کاش عقل هم داشتیم و میفهمیدیم زن در مقابل همسر کار بدی نکرده اگر روسری ندارد. و مهمتر کاش بفهمیم زندگی خصوصی هرکسی به خودش مربوط است.

من اما میخواهم از ایشان و سایر کسانی که انتشار دهندگان عکسهای ایشان را تخطئه میکنند سوالی بپرسم، آقای ابطحی شما آن روزی که در نماز جمعه سخنران پیش از خطبه‌ها صراحتا کسانی که میترا و سیترا و …. نام دارند را خارج از دین دانست، چه موضعی گرفتید؟ آیا انتخاب اسم بچه در حیطه زندگی خصوصی نیست؟

آن زمان که همین خانمی که امروز دارید از حریم خصوصی او دفاع میکنید، در مقابل دوربین به بهانه حفظ همین چادر ریاکارانه حریم خصوصی کس دیگری را متعرض شد، شما چه موضعی گرفتید؟

آن زمان که یک خانم منتخب مجلس را به بهانه عکسهای مشابه از حق خود محروم و رای دهندگانشان را آزردند شما چه موضعی گرفتید؟

آیا فقط مردم عادی هستند که باید بفهمند زندگی خصوصی هر کس به خودش مربوط است یا مسئولان و سیاست گذاران کشور هم باید این را بفهمند؟

شخصا با انتشار تصاویر خصوصی آدمها به هر دلیلی مخالفم اما دو نکته در این میان باید دیده شود.

اول اینکه تک تک ما باید یاد بگیریم که این روزها، در سایه تحول دیجیتال و گسترش شبکه های اجتماعی هر کاری که میکنیم، هر جمله ای که میگوییم و یا هر عکس و فیلمی که میگیریم، قابلیت این را دارد تا در ابعاد جهانی منتشر شود. پس چیزی را نگوییم، عکسی را نگیریم و کاری را نکنیم که نتوانیم از آن دفاع کنیم.

دوم اینکه، به شخصه درمورد مجری خانمی که امروز مظلومانه با همان حجاب ریا در مقابل دوربین مینشیند و به شعور همه توهین میکند، فکر نمیکنم مردم کار بدی کردند که پته ایشان را بر آب ریختند.

ایشان و امثالهم، عمری ریا کرده‌اند و شبانه روز همه را نصیحت به کارهایی کرده‌اند که خود اعتقادی به آن ندارند. مردم حق دارند تا این تعفن ریا را کنار بزنند تا شاید این نفرین ابدی دست از سر کشور ما بردارد.

عکسهای ایشان هیچ جذابیت معمول دنیای آنلاین برای به اشتراک گذاشته شدن را ندارد مگر همان به تصویر کشیدن دورویی ایشان، والا کیست که منکر شود که آنچه ایشان میکنند حق طبیعی و انسانی هر آدم دیگری است. خیلی از انتشار دهندگان خودشان عکسهایی به مراتب قابل توجه‌تر دارند اما آنها نمی‌آیند در تلویزیون مردم را نصیحت کنند و ریا بورزند.

واعظان کاین جلوه بر محراب و منبر میکنند

چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند

گوییا باور نمیدارند روز داوری

کین همه قلب و دغل در کار داور میکنند.

یارب این نودولتان را بر خر خودشان نشان

کاین همه ناز از غلام ترک و استر میکنند.

ما را رها کنید از این رنج بی حساب

دیر وقت شبی از شبهای پریشانی، در حال قدم زدن، دیدم کودکی در پیاده رو کنار مجتمع مسکونی ما خوابیده است. بدون هیچ بالش یا رواندازی، وسط پیاده رو با دسته فالهایش که زیر سر گذاشته بود.

ترسیدم که نکند مرده باشد اما، زباله گردی که در آن نزدیکی بود گفت: نترس خوابیده است. دلم نیامد بیدارش کنم. شاید هم میدانستم که تاب گفتگو با او را ندارم. گذاشتم و گذشتم.

دیگر شبی، همان حوالی و همان زمان، همان پسرک را دیدم که لب جدول کنار خیابان نشسته بود و منتظر کسی بود. اینبار نگاهم به نگاهش گره خورد و از او نگذشتم و شد آنچه میدانید و اینجا نوشتم.

باری، دوستی در فرانسه ویدیو را در فیسبوک به اشتراک گذاشت و ناگهان کلیپ بهمن وار وایرال شد. هر دقیقه کسی از جایی آنرا برایم فوروارد میکرد و اظهار لطف و همدردی و چاره جویی.

میرخان

کودکی که نمیدانست آرزو چیست و شغل ایده‌آلش در بزرگسالی زباله گردی بود، میلیونها بار روی تلگرام دیده شد. از دکتر فیروز نادری عزیز گرفته تا هنرپیشه‌گان داخلی و ورزشکاران و هر آنکس که فکر کنید ویدیو را در فیسبوک و اینستاگرام به اشتراک گذاشتند و موجی از محبت ایجاد شد.

خیلیها به دنبال منبع اصلی این ویدیو و پیدا کردن کودک افتادند. هر ساعت کسی از گوشه ای از دنیا پیام میداد. از امریکا تا فرانسه و افغانستان و اتریش و نخجوان گرفته تا هر جای دیگری که فکرش را بکنید. چندین جمعیت خیریه تماس گرفتند و درخواست کمک برای یافتن کودک کردند. چندین نفر خواستند تا کمک کنم و کودک را برای سرپرستی به خارج از ایران بفرستم.

میرخان

در این میانه من هر شب سری به او میزدم و گپی میزدیم اما او هنوز خبر نداشت که چه اتفاقی افتاده است. خوشحال بود که این روزها بیشتر فال میفروشد و مردم دوستش دارند. تا اینکه یکی از شبهایی که به دیدارش رفتم احساس کردم از من دوری میکند. سمج شدم و فهمیدم برادرش که زباله گرد است، کلیپ را در فیسبوک دیده و کتکش زده است به سزای این دهن لقی به ابعاد جهانی.

دو ساعتی در کنارش بودم برای دلجویی و حتی در فال فروشی هم کمکش کردم تا اینکه من را بخشید. فهمیدم که برادرش علاقه ای به تغییر زندگی او ندارد. دانستم که میرخان هویت ندارد. نه افغانی و نه ایرانی. او فقط یک موجود زنده است. نه پاسپورتی دارد و نه کارت ملی و هیچ چیز دیگری. تاریک شبی پشت لندکروزر قاچاقچیان مواد مخدر از مرز عبور کرده و تحت الحفظ به تهران آمده و صاف افتاده وسط دنیای بی سر و صاحب ما.

میرخان

خرسند از اینکه بخشیده شدم با او به محوطه ساختمان آمدیم. همسن و سالهایش که دوچرخه سواری میکردند توجهش را جلب کردند و از من پرسید در ایران همه بچه ها بایسیکل دارند؟ گفتم چطور؟ گفت آخر در افغانستان فقط بچه های خان بایسیکل دارند. فردا شبش بایسیکلی برایش تهیه کردم و تحویلش دادم. پرواز میکرد از خوشحالی و باور نمیکرد که مال اوست. دسته فالهایش را گرفتم و دوچرخه خودم را هم برداشتم و خواستم سواری کنان با هم نزد برادرش برویم که بارها کارت ویزیتم را از میرخان گرفته و پاره کرده بود و به من زنگ نزده بود.

من را برد به فضای سبز دور افتاده ای با درختهای بلند که محل تجمع زباله گردها بود. آنجا چندین میرخان دیگر هم بودند. نه یکی و دو تا! شاید ۱۰ تا. چندین برادر دیگر هم بودند. از هرات و مزار و کابلستان و بجنورد و شیروان.

فهمیدم که اینها همه برای یک باس (رییس) ایرانی کار میکنند که ماهی هشتصد هزار تومن از اینها میگیرد تا مراقبشان باشد تا اداره بازیافت شهرداری دستگیرشان نکند. هر روز هم با ماشین خاوری اینها را از شهرری به بالای شهر می آورد و شبها برشان میگرداند. یک مافیای نامرئی و غیر قابل تصور!

مافیایی که میوه جنگ ناتمام ولایت مجاور را از دست کودکان بی هویت و بیگناه افغان میچیند و زیر پوست این شهر کنار من و شما نفس میکشد. ارتش آدمهای بی هویت را هر روز سان میبیند و بر سر چهارراههای این شهر دسته دسته سرباز دارد تا شیشه ماشین ما را پاک کنند و فال بفروشند و گدایی کنند.

همیشه پشت چراغ قرمزهای بی پایان شهر تهران که هستم، از پشت شیشه دودی شده ماشین، این بچه ها را که میبینم از خودم میپرسم که آیا باید به اینها کمک کرد و از آنها چیزی خرید و پولی داد یا خیر؟ منطقم میگوید که هرگز! چون واضح است که این پول به جیب پدرخوانده میرود و نه این بینوا! قلبم اما نمیتواند از اینهمه ظلم بگذرد و در این کشاکش چراغ سبز میشود و تا چهارراه بعدی به امید سبز بودن چراغ میرانم و این داستان هر روزه ماست.

حکایت میرخان اما عبرت بزرگی است. با همه وجودم فهمیدم که خشونت و پستی روزگاری که خودمان برای خودمان ساختیم از مهربانی و انسانیتمان خیلی بیشتر است. این عبرت را از آن رو مینویسم و به اشتراک میگذارم تا شاید شنیده شود.

برای شماهایی مینویسم که میخواستید میرخان را به مدرسه بگذارید! شماهایی که میخواستید برایش پول بفرستید یا به فرزندی بپذیریدش! برای عالیجناب فیروز نادری که انرژی محبتش را از هزاران کیلومتر دورتر گرفتم.

میرخان چند روزی سوژه جالبی برای ما بود و بعد هم همه میخواستیم یک پایان خوش برایش رقم بزنیم که بعللللللللللللللله ملت قهرمان و نوع دوست ایران این کودک بی آرزو را سر و سامان داد و حالا برویم سراغ سوژه بعدی و عکس سالاد و سلفیهای احمقانه همیشگی!

همزبانان عزیز، این بچه ها هویت ندارند. این بچه ها را به چشم انسان نمیبینند، که اینها نیروی کار و منبع درآمد باس هستند! باسهایی که میگویند این بچه ها اگر معنای بازی را بدانند دیگر کار نخواهند کرد. به مدرسه گذاشتن کسی که با ۱۲ نفر دیگر در اطاق ۱۵ متری زندگی میکند و لباس حداقلی هم بر تن ندارد دردی را دوا نمیکند پول دادن به اینها چاره کار نیست چون به جیب خودشان نمیرود.حتی بچه های ایرانی را هم کم و بیش درگیر همین فاجعه انسانی میبینیم! ایرانی و افغانی ندارد. جای بچه ها در مدرسه است و بس.

آنچه امروز بر سر همه چهارراههای این شهر بی رحم میبینیم یک جرم سازمان یافته و وسیع است. استفاده برنامه ریزی شده از کودکان بی هویت برای کسب درآمد با استفاده از تحریک احساسات و عواطف من و شما. آیا مسئولان کشور ما که یک دختر را وسط صد هزار تماشاچی پسر پیدا میکنند و دستگیر میکنند، نمیتوانند یک روز کنار یکی از چهار راههای شهر به کمین خاورهایی بنشینند که این جرم غیر انسانی را سازمان دهی میکنند؟

واضح است که یک خلا قانونی بسیار بزرگ وجود دارد! اینها هویت ندارند و به بهزیستی و شهرداری و تامین اجتماعی و شورای شهر و هیچ جای دیگری ربطی ندارند. هیچکس مسئول این وضع فاجعه بار شهر و ابعاد غیر انسانی آن نیست.

گیرم که میرخان را هم به مدرسه بردیم و لباس نو بر تنش کردیم با هزاران هزار میرخان دیگر چه میکنیم؟ اگر میخواهید کاری بکنید، از قدرت شگفت انگیز شبکه های اجتماعی استفاده کنید و مطالبه ای را مطرح کنید.

مطالبه منع قانونی به کار گرفتن کودکان زیر سن قانونی و وضع مجازاتهای بسیار سنگین برای متخلفان جرایم سازماندهی شده در این وادی.

بیایید مسئولان را مجبور کنیم که ما را رها کنند از این رنج بی حساب دیدن صورت معصوم این کودکانی که نمیدانیم چطور بدون اینکه شکم باس گنده تر شود به آنها کمک کنیم. جای بچه ها در مدرسه و جای جنگ زدگان در کمپ است و ما وظیفه انسانی داریم به کمپها کمک کنیم، سازمان ملل هم کمک میکند. جای جنگ زدگان بر سر چهارراههای شهر نیست تا در سرما و گرما روزی ۱۸ ساعت برای باس کار کنند.

باور کنید که شبکه های اجتماعی این قدرت را دارند تا مسئولان را وادار به شنیدن کنند. اگر میخواهیم مساله را به صورت سیستمی و از ریشه حل کنیم باید وادارشان کنیم قوانین لازم را تصویب و اجرا کنند. کمپ بسازند و آنوقت به کمپها کمک کنیم.

کارآفرینی به شیوه الیانا تقوی

کلاس اول راهنمایی که بودم (کلاس ششم امروز) مادر یک دوقلوی کاملا همسان به نامهای سعید و فرید از مادرم خواسته بود که من به بچه هایش در درس ریاضی کمک کنم،حالا بماند که روی چه حسابی فکر کرده بود که من قادر به کمک هستم.

باری، چندین جلسه من با این دو برادر سر و کله ای زدم و در روز آخر قبل از خروج از منزلشان، صد تومان پول و یک جفت جوراب حوله ای سفید به من داده شد.

تا آنجا که خاطرم هست، این نخستین باری بود که پول درآوردم. از آن به بعد تا امروز که ۳۰ سال از آن روزها گذشته، دست به کارهایی زده ام که این روزها وقتی برای کسی تعریف میکنم، کاملا غیر قابل باور به نظر میاید.

بگذریم از اینکه در گفتگویی یکی از دوستانم میگفت، که این روزها ادعای کودکیهای عجیب و غریب و کارهای سخت تبدیل به یک مد شده و نوعی کردیت محسوب میشود. اگر چه این نازنین طناز، به شوخی میگفت تا آنجا که به خاطر دارد در پارکی که او در آن گل میفروخته هیچیک از مدعیان امروزی را نمیدیده است.

آخرین بار برای همکار جوانی که به تازگی به یکی از پروژه های ما اضافه شده تعریف میکردم که تجربه چه کارهایی را در دوران کودکی دارم و او باور نمیکرد. به قول خودش در مخش فرو نمیرفت که این آدمی که الان میبیند، روزی در یک ساندویچ فروشی کثیف شاگردی میکرده و یا کنار خیابان بلال و یا بستنی قیفی می‌فروخته است. شاگرد چاپخانه بوده و یا فروشنده یک کتابفروشی قدیمی.

تا چند سال پیش گمان میکردم که نیازمندی مالی انگیزه و موتور محرکم برای اینهمه کارهای عجیب و غریبی که از کودکی تا حالا کرده ام بوده است. این روزها اما به نظر میرسد که موضوع چیز دیگری بوده است.

خاطرم هست که در کلاس دوم راهنمایی از یکی از دوستانم عکسهای خوانندگان لس آنجلسی را به ۱۰ تومان میخریدم و به بیست تومان به سایرین میفروختم. در واقع آن روزها اگر با این عکسها در مدرسه گیر میافتادی حسابت با کرام الکاتبین بود و دوست تامین کننده من جراتش را نداشت که دست به چنین ریسکی بزند. در نتیجه من از او میخریدم و در مدرسه به قیمت بالاتر میفروختم و این شده بود ارزش افزوده من. (این عکس داریوش عکس مورد علاقه من در آن روزها بود چون فروش بیشتری داشت)

این روزها اما به این نتیجه رسیده ام که بعضی آدمها بی قرار به دنیا میآیند. مهم نیست که وضع مالیشان خوب باشد و یا بد. به پولی که برایش کار میکنند نیاز داشته باشند و یا خیر. برایشان جالب است که خودشان پول دربیاورند و چیزهای مختلف را به هم بچسبانند و از آن چیز بهتری بسازند.

آنکه من را به این نتیجه رساند دخترم الیانا است. الیانا سیزده سال دارد و امسال در دومین تجربه کاریش با ۲ تا از دوستان دیگرش با هم یک کانال تلگرام راه انداخته اند و اکسسوریهای مورد علاقه تین ایجها را میفروشند. جالب اینکه اجناسی که دارند میفروشند را هم موجود نداشته و فقط سفارش میگیرند تا بعدا تحویل بدهند. خیلی هم در کارشان جدی هستند! در این حد که در حال قانع کردن من برای سفر به دوبی برای خرید اجناس مورد نیازشان هستند!

اولین تجربه او دو سال پیش بود که دستبندهایی با کشهای پلاستیکی میساخت و به صغیر و کبیر میفروخت! آن روزها اینستاگرام و تلگرام نداشت و صاف میآمد در دفتر من مستقر میشد و به همه همکاران نفری چند تا دستبند میفروخت و میرفت. عصرها هم در محوطه ساختمان بازاریابی میکرد، در حدی که مجبور شدم برایش کارت ویزیت درست کنم. بعدتر هم با هم معامله ای کردیم که تا ۱۸ سالگی هر چقدر پول در بیاورد، همان مقدار از من جایزه نقدی بگیرد.

این روزها خوب که به او نگاه میکنم، ورژن بهتری از خودم را میبینم و بیش از همیشه مطمئنم که خیلی چیزها با ژنتیک منتقل میشود و دنیا هر چه بیشتر در مسیر تکامل آهسته و پیوسته خود قرار دارد.

کتاب سرگذشت پنجاه کنشگر بزرگ اقتصادی ایران، سرگذشت فعالان بزرگ اقتصاد ایران در ۱۰۰ سال اخیر را روایت میکند و یکی از نکات مشترکی که بین همه آنها دیده میشود، این است که از کودکی پرتلاش و بی قرار بوده اند. از خیامی ها گرفته تا عمید حضور و گرامی و غیره.

پانوشت: اگر دوست دارید سه تا نوجوان را در مسیر یادگیری حمایت کنید، عضو کانالشان بشوید(https://t.me/EHYACCESORIES). گاهی نکات آموزنده ای هم برای فهم نسل جدید دستگیرتان میشود.