میخواهیم زندگی کنیم

مردم ایران بیشتر طرفدار اصلاح طلبان هستند یا تمایلات اصولگرایانه دارند؟ آنها در انتخابات آینده به کدام جریان رأی خواهند داد؟ نگاه شان به مسأله فلسطین چیست؟ درباره ماندن یا رفتن بشار اسد چه فکر می کنند؟ چه دغدغه هایی درباره دولت آینده عراق دارند؟ یمنی ها چند پهپاد عربستان را ساقط کردند؟ افت یا افزایش محبوبیت حسن روحانی چقدر برایشان مهم است؟ تا چه اندازه برایشان مهم است که چه کسانی از کابینه دوازدهم حذف می شود و چه افرادی جایشان را خواهند گرفت؟ آمار بازدید کنندگان از نمایشگاه قرآن امسال، نسبت به سال قبل، بالا رفته یا پایین آمده است؟ تغییر و تحولات فراکسیون های مجلس شورای اسلامی چگونه است؟ و … ؟

بسیاری واقعاً فکر می کنند، این ها و نظایر این ها، دغدغه های مردم ایران هستند! نگاهی به سخنرانی ها، رسانه ها، نوشته ها و حتی دعواهایشان بیندازید! چنان در این دایره محدودی که خود ساخته اند دور می زنند که انگار در بیرون دایره فرضی شان، دنیایی و مردمانی وجود ندارد! مشکل اینجاست که اینان، صدا و رسانه دارند ولی دهها میلیون نفری که جنس دغدغه هایشان متفاوت است، یا بی صدا هستند یا اگر هم صدایی از ایشان بلند شود، گوش شنوایی منتظرشان نیست!

اما دغدغه اغلب مردم ایران چیست؟ زیاده گویی نمی کنم و کوتاه ترین پاسخ را می دهم: اکثر مردم ایران، فقط یک چیز می خواهند و آن، “زندگی عادی” است.


ایرانی ها نه مانند مردم آلمان دوران هیتلر، دچار خود برتر بینی نژادی اند و نه مانند متوهمان داعش، در اندیشه بسط ایدئولوژی خود بر جهان به ضرب و زور شمشیرند و نه همانند امثال ترامپ، داعیه قلدری جهانی دارند؛ آنها فقط یک چیز می خواهند و آن، زندگی عادی است، مانند میلیاردها انسان دیگر که در این جهان زندگی می کنند.

زندگی عادی یعنی زندگی ای که بخش عمده آن را شعار و شعارزدگی پر نکرده باشد. ایرانی ها از صبح علی الطلوع که پیچ رادیو را باز می کنند، تلویزیون هایشان را روشن می کنند، سراغ اینترنت که می روند، سایت و روزنامه و خبرگزاری که می خوانند، به در و دیوار که نگاه می کنند و … خود را در محاصره شعار و شعار و شعار می بینند. واقعاً یک ملت تا چه اندازه می تواند شعار زدگی را تحمل کند؟!

زندگی عادی یعنی این که با همه جهان دوست باشیم، هر روز برای خود دشمن جدیدی نتراشیم، کاری نکنیم که حتی شهروندان عادی جهان هم با شنیدن نام کشورمان، فکرهای نامربوط درباره ایرانی ها بکنند، جوری رفتار نکنیم که داشتن رابطه عادی با ما برای جهانیان غیرعادی باشد، کاری کنیم که نام ایران مترادف با فرهنگ و تمدن چند هزار ساله باشد نه مفاهیم عجیب و غریب.

زندگی عادی یعنی این که تاجر ایرانی بتواند مثل تاجر افغان و تاجیک و هندی و بنگلادشی در جهان امروز کار کند و برای کشورش سود بیاورد نه این که مدام پشتش بلرزد که چون من ایرانی ام، همه درها به رویم بسته است و مگر گناه من چیست؟!

زندگی عادی یعنی این که با روزی 8 ساعت و حتی با 10 ساعت کار، بتوان معیشتی متعارف داشت، مسکنی تهیه کرد، خورد و خوراکی در حد نیاز داشت، نگران بهداشت و درمان نبود، سالی یکی دو سفر داخلی و یک سفر خارجی کوتاه رفت و درباره آینده فرزندان، نگرانی نامتعارف نداشت.

زندگی عادی یعنی این که شب نخوابی و صبح بیدار شوی و ببینی ارزش پول توی جیبت، نصف شده است.

زندگی عادی یعنی این که هوایی که تنفس می کنی، پر از سرب نباشد، خودروی زیر پایت را سه برابر قیمت جهانی نخری، همه اش نگران نباشی میوه ای که می خوری، آیا سموم کشاورزی رویش مانده یا نه؟ حرفی که در دل داری را بدون هیچ گونه نگرانی در عرصه اجتماعی مطرح کنی، همه اش دنبال این نباشی که کدام کشور با چه شرایطی اقامت می دهد، انواع مواد مخدر در اطرافت پرسه نزند، نیاز نباشد مدام روی فرمان ماشینت قفل بزنی و تازه نگران هم باشی، بر در و دیوار آگهی فروش کلیه و قرنیه نبینی، زنان و دخترانی که از عصر به بعد کنار خیابان منتظر تاکسی اند، با انواع مزاحمت ها مواجه نشوند، اگر جمعی از شهروندان تغییر قانونی را بخواهند، بتوانند آن را از مجاری قانونی شفافی پیگیری کنند، مردم هر روز خبرهای نگران کننده درباره وضعیت جهانی کشورشان نشنوند، افسردگی، فراگیر نباشد و … .

این ها، هیچ کدام مطالبات عجیب و غریبی نیستند؛ مگر آن که عده ای زندگی عادی را غیرعادی بدانند! زندگی عادی نه با عزت در تضاد است و نه با منافع ملی و مگر این همه انسان که در کشورهای مختلف جهان، زندگی عادی دارند و بدون استرس های ملی زندگی می کنند، عزت ندارند و به فکر منافع شان نیستند؟! زندگی عادی، حق مسلم ماست و اگر هم روزی، بیگانه ای بخواهد به خاک مان تعرض کند، با او خواهیم جنگید؛ جنگ دائمی، اما عادی نیست!
مردم ایران، زندگی عادی می خواهند، زندگی عادی.

پانوشت:

بنا نداشتم در این زمانه (به قول محمد علی بهمنی) پر های و هوی لال پرست که پر شده است از کلاغان قیل و قال پرست، چیزی بنویسم اما این نوشته از جعفر محمدی مدیر سایت عصر ایران را واقعا دوست داشتم و دریغم آمد از اینکه تعداد بیشتری آنرا نبینند. هر چه میگذرد بیشتر به این نتیجه میرسم که عصر ایران وزین ترین سایت تحلیلی – خبری حال حاضر کشور ماست.

خیام و گل لاله و بهشتی به نام پارک کوکنهوف

در تعطیلات نوروزی فرصتی دست داد تا مهمان پارک زیبای Keukenhof در کشور شگفت انگیز هلند باشم. علیرغم اینکه خیلی اهل عکس گرفتن در مواقع اینچنینی نیستم دریغم آمد که از اینهمه زیبایی تنهایی لذت ببرم و در نتیجه از حاصل عکاسیهای کج و کوله ام این کلیپ را درست کردم.

برای دیدن نمونه ایرانی باغ لاله ها میتوانید به باغ ایرانی واقع در ده ونک و یا خیابان زرافشان تهران واقع در شهرک غرب بروید و صد البته که عمر لاله هم مثل طول زندگی کوتاه است.

به قول خیام عزیز:

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

برخیز و به جام باده کن عزم درست

کاین سبزه که امروز تماشاگه توست

فردا همه از خاک تو برخواهد رست.

نگرش سیستمی به رانندگی در ایران

یکی از مهمترین و اعصاب خردکن ترین معضلات زندگی کردن در ایران طرز رانندگی کردن مردم است. عموما هم این موضوع را به بی‌فرهنگی و نادانی مردم نسبت میدهند، که البته قابل بررسی است اما قصد من این است که با بررسی علت و معلولی که زیر بنای نگرش سیستمی است به بررسی موضوع بپردازم.

از دیدگاه من علل اصلی ایجاد ترافیک بعضا عبارتند از: عدم رعایت حق تقدم، پارک کردنهای دوبله، عدم رانندگی در بین خطوط، فقدان آموزش موثر ترافیکی.

نگرش سیستمی به چراغ قرمز

تعداد کم چراغهای راهنمایی

یک قانون ساده وجود دارد مبنی بر اینکه سر هر تقاطع باید یک چراغ راهنمایی باشد تا ترتیب تردد معلوم باشد. به همین سادگی. در تهران خودمان اما، صدها تقاطع وجود دارد که چراغ ندارند. به عبارت دیگر تعیین ترتیب تردد در آن معلوم نیست.

صرفا به قانونگذاری برای ترتیب حق تقدم بسنده شده و بدون تعبیه هیچ مکانیزم اجرایی، همه چیز به عهده آدمیزاد خودخواه گذاشته شده است . در واقع قوانین فقط به درد تعیین مقصر در موقع بروز تصادف و اداره بیمه میخورند. نتیجه هم این شده است که آدمها خودشان به روش و زبان خودشان باید مساله را حل کنند. این زبان وقتی داخل خودرو باشید تبدیل به زبان بوق میشود، چون به هر حال باید با زبانی با راننده مقابل حرف بزنیم و چون همه تله پاتی بلد نیستند در نتیجه بوق میزنند که یعنی تو نیا تا من عبور کنم. به عنوان مثال برای رانندگی در تقاطعهای فرعی ظفر و نفت شمالی در تهران، عملا فلسفه بکش تا زنده بمانی حاکم است.

نتیجه دیگر این کمبود چراغهای راهنمایی، این است که رعایت حق تقدم از طرف راننده ها عملا غیر ممکن میشود چون جریان تردد خودروها هیچگاه متوقف نمیشود. یعنی راننده‌ای که از مسیری که تقدم ندارد میخواهد وارد مسیر اصلی شود در صورتی که بخواهد حق تقدم را رعایت کند، احتمالا تا آخر عمر منتظر خواهد ماند. در بسیاری از کشورهایی که رانندگی در آنها مثال زدنی است تعداد چراغهای راهنمایی که ممکن است در یک کیلومتر مسیر به آن بر بخورید گاهی تا ۱۰ تا هم میتواند باشد.

چراغهای احمقانه چشمک زن

باور کنید در هیچ کشوری که اندکی درست و حسابی باشد چراغهای چشمک زن وجود خارجی ندارند. چراغ چشمک زن یعنی من قانون را به تو گفتم اما تو مختاری که آن را رعایت کنی یا نکنی! واقعا در کدام جامعه بشری وضع قانون بدون مکانیزمهای اجرا جواب داده است؟ من هرگز درک نمیکنم که با چه منطقی پلیس ما هزینه خرید و نصب و نگهداری این چراغهای بی خاصیت را میدهد که روی اعصاب ما چشمک بزنند؟ واقعا اگر کسی بتواند یک خاصیت برای این چراغها پیدا کند جایزه نوبل باید به او داد.

تنگ و گشاد شدن معابر و بزرگراهها

میلیاردها تومان خرج میکنیم و بزرگراه میکشیم. سالها خون ملت را به شیشه میکنیم تا یک تونل افتتاح شود و بعد هم با کلی سر و صدا مدعی حل مشکل ترافیک میشویم. معبر افتتاح میشود و به دو روز نرسیده متوجه میشویم که ای داد و بیداد ترافیک حذف نشده بلکه از جایی به جای دیگر منتقل شده. چرا؟

به یک دلیل ساده، عرض معابر کم و زیاد میشود و همین یعنی دستی دستی ترافیک تولید کردن برای شهر. ورودی تونل توحید، ورودی تونل نیایش، باند جنوبی بزرگراه همت حد فاصل شهرک غرب تا پل گاندی، ورودی بزرگراه صدر از مدرس شمال و دهها نقطه دیگری که همیشه در صدر اخبار ترافیکی هستند نتیجه طراحی نادرست مهندسین جان بر کف ایرانی است.

اتوبان شیخ زاید در دوبی با طول بیش از ۵۵۸ کیلومتر طول هرگز گرفتار این طراحی نادرست نیست و در نتیجه از شر ترافیک از پیش طراحی شده در امان است به همین سادگی.

دوربین

دوربینهای قدیمی و کم

قانون گذاری حتی در ممالک مترقی بدون ابزار اجرا و نظارت بر آن یعنی کشک. در نگرش سیستمی ابزار اجرای قانون بعضا از خود قانون مهمتر میشود. در همه کشورهای توسعه یافته وجب به وجب خیابانها تحت نظارت دوربینهای ترافیکی و امنیتی هستند. در واقع قوانین سخت گیرانه با ابزارهای به روز اجرا میشوند اما در ایران کمتر از ۱۰ درصد معابر و چهار راهها تحت پوشش دوربینها هستند که این خود فراغ بال بیشتری به همه ما رانندگان عزیز برای قانون شکنی میدهد.

پارکینگ

عدم رعایت قانون پارکینگ توسط شهرداری

در حالیکه طبق قانون در مناطق مسکونی احداث یک واحد پارکینگ، به ازاء‌ هر واحد مسکونی ضروری است دوستان جهادگر، با یک جریمه سر و ته موضوع را به هم میاورند. از منظر نگرش سیستمی انگار که، قانون به عنوان رکن اصلی هر سیستم نه برای اجرای دقیق که برای پول در آوردن از آن وضع شده است.

بدتر آنکه با تغییر کاربری املاک مسکونی که به ازای هر واحد ممکن است ۲ خودرو داشته باشند به واحدهای اداری و تجاری عملا تعداد خودروهای مراجعه کننده به هر واحد را از ۲ به میانگین ۱۰ میرسانند. عجیب نیست که در این شرایط مشکل پارکینگ وجود داشته باشد و شهروندان به پارک کردن دوبله و سوبله و غیره رو بیاورند.

کمبود امکانات و یا توجه پلیس

چرا پلیس ما اقدام به اجرای قانون و جریمه متخلفین نمیکند؟ چون نیرو کم دارد! واقعا اگر نحوه هزینه کرد درآمد ۳۰۰۰ میلیارد تومانی ناشی از جرائم را بازنگری کنیم معضل رانندگی ما همینگونه لاینحل باقی میماند؟

آموزش ترافیکی

فقدان آموزش موثر ترافیکی

در همه کشورهای پیشرفته آموزش قوانین ترافیک و زندگی روزمره جزیی مهم از نظام آموزشی از سنین ابتدایی است اما در ایران مطلقا به این موضوع پرداخته نمیشود. به جای صرف وقت اندکی در سنین پایین برای آموزش زیربنایی مردم با صرف میلیاردها تومان هزینه به آدمهای گنده خودخواه میخواهیم آموزش تمدن بدهیم. بلا اثر بودن موضوع البته جای تعجبی نخواهد داشت.

همه موارد فوق در کنار موارد ریز و درشت دیگر، آنارشیزمی را در فرهنگ ترافیکی ما تولید کرده است که قانونمندترین آدمهای روی کره زمین را هم در کمتر از یک ربع تبدیل به یک راننده تهرانی میکند.

واقعا خود جناب فرمانده راهنمایی و رانندگی میتواند در اتوبان همت بین خطوط براند؟ این در حالی است که مسافرکشهای محترم ونک – رسالت را اگر به آلمان ببریم از خود آنگلا مرکل بهتر و قانونمندتر رانندگی میکنند. تفاوت در سیستمها است و بس.

توضیح: این نوشته قبلا در همین وبلاگ منتشر شده و در قالب یک تمرین برای مهارت نوشتن، بازنویسی و منتشر میشود.

چرا اینستاگرام ندارم؟

در روزهای پایانی سال گذشته دعوت شدم تا در مورد آثار انقلاب دیجیتال بر یادگیری و آموزش سخنرانی کنم. اینگونه سمینارها را که از سال پیش به برنامه زندگی خودم اضافه کردم بسیار دوست دارم. باعث میشود تا مطالعه کنم و هم اینکه در تعامل نزدیک با اقشار مختلفی از جامعه که به هر دلیلی امکان ارتباط با آنها را از دست داده ام قرار بگیرم و خودم را محک بزنم.

در پایان برنامه وقتی قصد ترک سالن را داشتم، یک خانم محترمی از مدعوین ضمن ابراز لطف گفتند که نیم ساعتی به دنبال اکانت اینستاگرام من گشتند و پیدا نکردند و از من مشخصات اکانت اینستاگرامم را خواستند.

وقتی گفتم که در اینستاگرام نیستم، سوال به فیسبوک و توییتر و لینکدین رسید و هر بار که میگفتم ندارم ایشان با تردید زیادی با پاسخ منفی برخورد میکردند. آخرالامر عرض کردم که با یک جستجوی ساده در گوگل وبلاگ من پیدا میشود و نیاز نبود اینهمه وقت به دنبال من در شبکه های اجتماعی بگردید. با شگفتی گفت: آقای دکتر شما ۴۵ دقیقه در باب فواید اینترنت و فضای مجازی حرف زدین بعد چرا خودتون در هیچ جا نیستید؟ آدم باید به حرفی که میزنه عمل کنه!

از آنجا که من دکتر نیستم و خیلی هم علاقه ای ندارم باشم و از آنجا که کلا از دهان من کلمه منحوس دنیای مجازی خارج نمیشود و از آنجا که ایشان وبلاگ را جز دنیای دیجیتال به حساب نمیآوردند و از آنجا که کلا اهل بحثهای بی حاصل نیستم، مودبانه گفتم چشم. امشب درست میکنم و سریعا از محل دور شدم.

اگر چه نوشته بردگان عصر دیجیتال خودم را بسیار دوست دارم (قبلا در بردگان عصر دیجیتال نوشته بودم که اینستاگرام و فیسبوک ما را به عنوان عمله های بی جیره و مواجب آقای زاکربرگ تبدیل کرده اند که به صورت بیمارگونه ای در حال تولید محتوی و دیتا بیرون دادن هستیم تا حضرات هر چه بیشتر ما را بشناسند تا بتوانند بهتر سرمان کلاه بگذارند.) اما از آن روز با خودم قرار گذاشتم که در باب اینستاگرام و اینکه چرا حساب کاربری در شبکه های اجتماعی را مدتهاست حذف کرده ام پستی بنویسم و امروز در هنگامه چند طوفان نابهنگام فرصتی دست داد.

اینستاگرام

ابتدا بد نیست تیتروار نگاهی بیاندازیم به این دستاورد نه چندان دوست داشتنی انقلاب دیجیتال.

اینستاگرام در سال ۲۰۱۰ توسط آقای اریک سیستروم برای به اشتراک گذاشتن عکس و در ابتدا فقط برای سیستم عامل iOs به بازار آمد و تا امروز که ۸ سال از حیاتش میگذرد و به مالکیت فیسبوک درآمده ، بسیار زیاد تکامل یافته است.

درآمد اینستاگرام از تبلیغات در سال ۲۰۱۸ بالغ بر ۷ میلیارد دلار خواهد شد. مزید اطلاع عرض کنم که این مبلغ معادل ۱۰ درصد درآمد نفت ایران در سال ۹۶ خواهد بود.

روزانه ۹۵ میلیون عکس توسط ۸۰۰ میلیون کاربر فعال اینستاگرام به اشتراک گذاشته شده و حدود ۷۰ درصد کاربران به طور روزانه اکانت خود را چک میکنند. تقریبا دو سوم پستهای اینستاگرام منتشر شده توسط کاربران اصلا دیده نمیشوند.

میانگین مدت زمان استفاده از این قوطی بگیر و بنشان برای کاربران زیر ۲۵ سال ۳۲ دقیقه و برای کاربران بالای ۲۵ سال معادل ۲۴ دقیقه است.

تقریبا ۷۰ درصد کاربران خانمها هستند و کلا ۶۰ درصد کاربران زیر ۲۹ سال سن دارند.

کاربران اینستاگرام

کشور قهرمان پرور ما ایران، با هشتاد میلیون جمعیت حدود ۲۴ میلیون کاربر در اینستاگرام دارد و صد البته که کشورهایی که کاربران بیشتری دارند به جز دو کشور اقلا ۴ برابر ایران جمعیت دارند. این یعنی این که ما ایرانیها اینستاگرام را خیلی دوست داریم.

این داده ها را از این باب مطرح کردم که کمی ذهنمان شکل بگیرد و بدانیم در مورد چه چیزی میخواهیم حرف بزنیم و چرا من اینهمه با اینستاگرام و امثالهم موضع مخالف دارم.

اول اینکه، مستقل از اینکه اصلا دوست ندارم کسی بداند که کجا هستم و چکار میکنم و چه چیزی میخورم و یا به چه چیزهایی علاقه دارم یا ندارم، کلا با برداشتهای اسلایدوار از موضوعات خیلی حالم خوب نیست و برداشتهای فیلم گونه را ترجیح میدهم. برای همین هم آپشن لایو فوتو آیفون در ثبت چند ثانیه قبل و بعد عکس را بیشتر دوست دارم.

دوم اینکه، اینستاگرام یعنی بیا من را ببین و قضاوت کن، من نمیدانم از کی بشر اینهمه محتاج دیده شدن شده که حتی حاضر است کثیفترین برخوردها را تحمل کند ولی دیده شود. بیا من را ببین، حتی اگر فحش هم میدهی بده فقط بگو من را دیده­ ای. اینکه کسی مثل نیلوفر لاری پور با آنهمه شعر و ترانه زیبایی که سروده هم به این التماس رو آورده واقعا عبرت انگیز است.

 

سوم اینکه، اینستاگرام یعنی به دنبال سلیقه مخاطب رفتن و نتیجه آن این است که کار مردم به اینجا میرسد که هر روز عریان تر و مبتذل تر از دیروز بشوند.

بی شعوری محض

توضیح: ضمن پوزش از خوانندگان محترم جهت بازنشر اینهمه بی شعوری و ابتذال، این شاهکار تولید محتوی صرفا برای تشریح عمق فاجعه ای که بوجود آمده استفاده شده است.

چهارم اینکه، اینگونه نیست که همه چیز در اینستا مبتذل و بد باشد. خیلی آدمها هم هستند که حضور محترمانه ای دارند و عموما حرفهای خوبی هم میزنند و متنها و عکسهای بعضا جالبی هم قرار میدهند اما واقعا معتقد نیستم که این متنها و عکسها به اندازه کافی جدی گرفته شده و یا حتی خوانده میشوند. این یعنی برای کسانی وقت بگذاری و محتوی تولید کنی که فاصله دیدنشان (اگر ببینند) تا لایک کردن و یا عبور کردنشان ۳ ثانیه هم نیست.

به قول محمدرضا شعبانعلی: آیا کسی که به سراغ کامپیوترش میآید سایت من را باز می‌کند. اسم و آدرس ایمیلش را می‌زند و پیغامش را می‌نویسد، نباید در مقایسه با کسی که در لابه‌لای ده‌ها عکس خانه و خیابان و سگ و گربه و مهمانی و شور و شراب، جمله‌ای هم زیر مطلب من نوشته و گفته: “آقای دکتر شعبانعلی. این مطلب چرا دکترا نمی‌خوانم را شما نوشته‌اید؟” در اولویت باشد.

رهش ، داستان تهران امروز و خودبس

دوستی داشتم که خانه اش در خیابان فرشته مشرف بود به باغ سفارت روسیه و یک تراس بی نظیر داشت که رو به این باغ زیبا باز میشد. معدود دفعاتی که در این تراس زیبا نشستم با خودم فکر میکردم که ای کاش همه الهیه و فرشته را میدادند دست خارجیها تا همینجور ناب و دست نخورده برایمان نگهش دارند.

نقل الهیه و فرشته نیست، همه جای تهران چنین شده است و تنها جاهایی که زورمان نرسیده در آن برج و مرکز خرید بسازیم، همین املاک تحت مالکیت اجانب خونخوار هستند. شما فکر کنید، ملک سفارت آمریکا در خیابان طالقانی و یا ملک سفارت انگلیس در خیابان فردوسی و باغش در خیابان شریعتی و چندین ملک ممتاز دیگر، قابل تغییر کاربری بود. معلوم نیست چند سال پیش همه را بنه کن کرده بودیم که هیچ بسازیم به جایش.

راستش این است که همه ایران شده تهران و تهران هم شده مجموعه ای از بی قاعدگی ها و بی عشقیهای پایان ناپذیر با مردمی که در این هزارتوی بی عشقی و بی قاعدگی که فقط و فقط پول در آن حرف میزند، سخت در تلاشند تا ادای زندگی را دربیاورند.

رهش

رضا امیرخانی در کتاب جدیدش به نام رهش ، چنان قلم زده است که وقتی کتاب را برداشتم نتوانستم زمینش بگذارم تا تمام شود و وقتی تمام شد، حیرت زده این بودم که پنداری من و نویسنده هر دو از یک پنجره به موضوع نگاه کرده­ ایم و من هم اگر قلم او را میداشتم و هوشش را، حتما همینها را قلمی میکردم.

امیرخانی آنچه ما با تهران و خودمان میکنیم را به مجازاتی قدیمی به نام خودبس تشبیه میکند، که طی آن اعضای بدن محکوم را بریده و به خوردش میدهند تا به حیات رنج آورش ادامه دهد. او مینویسد:

از جسمش ببرانید و بر جانش بخورانید… و همین ماند تا رسید به من. حک شد و ماند روی دیوارهای کاهگلی منازل و سنگچین باغها تا از ایشان ببرند و مجوز صد و بیست درصدی و صد هشتاد درصدی و بالاتر بدهند که از جسمم ببرانند و بر جانم بخورانند.

و من نمیفهمیدم که این عذابی است تاریخ مند به نام نامی خودبس که زجرآورترین عذابهای دربار بوده است. و همین امروز در جلسات اداری و شورایی و تشکیلاتی آن بالا مینویسند که “عالم محضر خداست” و “ما شیفتگان خدمتیم” و …. اما اگر گوش بسپاری به دیوارها، صدای میشنوی که میگوید از “جسمش ببرانید و بر جانش بخورانید…

کتاب نقل داستان مادری است که فرزندش در هیاهوی خودبس در تهران امروز، ساکن خانه ویلایی موروثی پدری است با فرزندی که آسم دارد و همسری که معاون شهرداری است. داستانی به شدت واقعی که در صفحاتی از کتاب بی تاب میکند خواننده را از فرط اینهمه واقعیتی که هر روز نمیبینیم.

“چه فرقی دارد فرزند من با جانباز شیمیایی که در جنگ آسیب دیده است؟ صدام فرزند من کیست؟ ایلیا را چه کسی به این روز انداخت. آن صدام گوشت داشت و پوست و استخوان، اما این صدام کاغذ است و آیین نامه شهرسازی و قانون ترافیک و شماره گذاری پلاک و معاینه فنی و این شهر آلوده …. ”

آنها که “ارمیا” ی امیرخانی را هم خوانده ­اند، دمی را هم با ارمیای رهش خوش خواهند بود که پایان بندی داستان را هم رقم میزند و کودک مسلول را وا میدارد تا شماره یک بکند به همه این شهر بی قاعده و مریض و همه ما.

هرگز فکر نمیکردم که بعد از نفحات نفت بتوانم نوشته دیگری از امیرخانی را همانقدر دوست داشته باشم، اما رهش را امسال عیدی خواهم داد و بارها خواهم خواندش.

رحمان گلزار و یک داستان کوتاه از بغضهای او و ما

جوانی بیست و چهار ساله به نام رحمان گلزار شهرکی میسازد به نام اکباتان، با دست خالی و با تکیه بر اعتماد مردم. انقلاب میشود و اموالش مصادره میشوند. چرا؟ چون آپارتمانها را پیش فروش کرده بوده و با پول خودش نساخته بوده است.

رحمان به آمریکا میرود و شهرکهای دیگری میسازد. میلیاردر میشود و به راهش ادامه میدهد. در این میانه برادرش با جعل سند به دادگاه لاهه شکایت میبرد که اکباتان مال او بوده است و چون او پاسپورت آمریکایی دارد، ایران اگر محکوم شود باید یک میلیارد دلار غرامت به او بپردازد. رحمان گلزار به عشق کشورش به دادگاه میرود و شهادت میدهد که سند جعلی است و ایران را از یک خسارت بزرگ رهایی میدهد.

در سال 1373 دولت آقای هاشمی از او میخواهد که با سرمایه گذاری 400 میلیون دلاری آزاد راه تهران شمال را ظرف مدت 4 سال برای ایران بسازد و او میپذیرد که با سپرده گذاشتن نزد بانک مرکزی ایران کار را آغاز کند و در ازای پروژه هم مقادیری زمین در اطراف آزادراه را برای شهرک سازی استفاده کند.

رییس جمهور به معاون اول دستور اجرایی شدن میدهد و همزمان پیش بینی میکند که  «نمی گذارند این کار انجام شود. گفتم چرا؟ گفتند در ایران نمی­گذارند کارهای بزرگ انجام شود. همین که کار شروع شد، با یک نطق قبل از دستور در مجلس و یا با یک مقاله در روزنامه ها و یا با احضاریه یک دادگاه او را از کشور می رانند.»

تقریباً همین طور شد و موفق نشدیم پروژه را با آن همه مقدمه شروع کنیم و آقای گلزار یکبار دیگر ایران را ترک کرد. در ماه های پایانی دولت آقای هاشمی اجرای طرح به بنیاد مستضعفان واگذار شد و پروژه­ای که باید ظرف چهار سال به پایان میرسید هنوز بعد از بیست و اندی سال به میانه خود هم نرسیده است.

(نقل از مصاحبه حسین مرعشی با روزنامه سرمایه)

امروز بعد از 40 سال وقتی رحمان گلزار از ایران حرف میزند و ما نیز وقتی یاد این همه فرصت سوزی میافتیم بغض میکنیم.

سمینار آنلاین بلاک چین ، بیت کوین و آینده پیش رو

آکادمی تحول دیجیتال، در یک نوآوری جالب سمیناری آنلاین را در مورد بیت کوین و بلاک چین که این روزها با پرواز قیمت بیت کوین تبدیل به سوژه داغ این روزهای بازارهای مالی و تکنولوژی دنیا گردیده است برگزار خواهد کرد.
مدیر این آکادمی در مصاحبه با ما گفت: دیگر دوره آن گذشته است که برای برگزاری یک سمینار ، سالن بزرگی را اجاره کنیم، صدها نفر را از راههای دور و نزدیک گرد هم آوریم و بعد سعی در انتقال محتوی داشته باشیم.
امیر تقوی افزود: امروز با پلتفرمهای دیجیتال میتوان بهترین محتوای ممکن را به صورت آنلاین به مخاطب انتقال داده و به او این انتخاب را بدهیم که مطابق با شرایط زمانی و محیطی خود از محتوای سمینار استفاده کند. آکادمی تحول دیجیتال نیز با درک صحیح از امکانات موجود و نیازمندی مبرم جامعه به افزایش سطح آگاهی در مورد دنیای دیجیتال، با استفاده از نخبگان جهان در هر حوزه اقدام به برگزاری سمینارهای آنلاین در مورد موضوعات مختلف خواهد نمود.
او همچنین گفت: در روز ۱۸ دی ماه نخستین سمینار آنلاین این آکادمی با موضوع بیت کوین، بلاک چین و آینده پیش رو با شرکت مدیر بازرگانی BITPAY (بزرگترین شرکت تسهیل کننده معامله با بیت کوین در جهان) و به صورت رایگان برای اعضای آکادمی برگزار خواهد شد.
آقای سینگ به عنوان مدیر بازرگانی شرکت BITPAY که بزرگترین شرکت تسهیل کننده معامله با بیت کوین است در این سمینار به تببین دلایل بالا رفتن قیمت بیت کوین و نیز ترسیم افقهای جدیدی که با توسعه معاملات بر مبنای بیت کوین برای توسعه تجارت و رفاه مردم دنیا پدید خواهد آورد میپردازد.
همچنین امیر تقوی نیز به ترسیم مفاهیم بلاک چین و کاربردهای آن در زندگی دیجیتال خواهد پرداخت. (نقل از سایت آکادمی)

لینک ثبت نام رایگان

جشنواره گل لاله و چند نکته

اینجا نوشته بودم که یک آقای محترمی هر سال خیابان زرافشان تهران را به هنگامه ای از زیبایی بی بدیل گلهای لاله تبدیل میکنند.

امسال نیز ظاهرا قرار است همین جشنواره زیبایی به پا شود و البته ظاهرا مساحت بیشتری از کنارگذر خیابان را به این کار اختصاص خواهند داد. مسلما اینکه ایشان با هزینه و همت شخصی چنین هدیه زیبایی به شهر ما میدهند جای ستایش دارد، اما آدمیزاد که احتمالا ما باشیم مریضی غر زدن و فضولی دارد و ترک عادت هم لابد موجبات مرض است.

من اما در گذر هر روزه ام از این خیابان، متوجه شدم که دو سه نفر دائما در کنار محوطه ای که زیر کشت پیاز  گلها است، قراول میروند! هر ساعت روز و هر ساعت شب! عاقبت کنجکاوی قافیه را بر من تنگ کرد و از یکی از آنها پرسیدم که شبانه روز آنجا چه میکنند؟ داستان این است که این آقایی که در تصویر میبینید و دو نفر دیگر توسط همان آقای محترم برای جلوگیری از سرقت پیاز گلها آنجا به نگهبانی مشغولند!

اینجا چند نکته باریک وجود دارد که شاید بد نباشد گفته شود.

اینکه مردم جامعه ما به پیاز گل لاله کاشته شده رحم نمیکنند نشانه چیست؟

اینکه که یک نفر حاضر شده در سرمای زمستان بدون هیچ امکاناتی (واقعا هیچ امکاناتی) وسط خیابان نگهبانی بدهد نشانه چه وضعیتی در اشتغال کشور است؟

اینکه آقای دکتر عزیز ما چاره ای جز اینکار نداشته اند قابل درک است، اما وجود امکان استخدام کردن آدمها برای کار در شرایط غیر انسانی (ولو اینکه داوطلب داشته باشد) در مورد قانون کار و نظام حمایت اجتماعی کشور ما چه میگوید؟

صد میلیون دلار بیت کوین در میان 200 هزار تن زباله

جیمز هاول

این آقای محترمی که در تصویر میبینید اسمشان جیمز هاول است. این طفل معصوم در سال 2009 که داستان بیت کوین به تازگی وارد زندگی دیجیتال بازها شده و استخراج آن نیازمند سخت افزارهای تخصصی نبود، با یک دستگاه لپ تاپ قراضه دل شروع به ماینینگ میکند و از قضای روزگار به 7500 بیت کوین هم میرسد. معلوم نیست بعدا چه مرگش میشود که لپتاپ مربوطه را از هم جدا کرده و در eBay میفروشد اما هارد دیسک آنرا در کشوی میز خود نگه میدارد.

4 سال بعد در یک جابجایی خانه هارد دیسک نازنین را هم در زباله ها رها میکند و بعدتر که قیمت بیت کوین یکباره سر به آسمان میکشد متوجه میشود که ای دل غافل! 100 میلیون دلار پول ناقابل را به زیر 200 هزار تن آشغال فرستاده است.

او وارد مذاکره با شورای شهر میشود تا اجازه جستجو در میان رباله ها را بگیرد اما شورای شهر به دلیل مشکلات زیست محیطی و برخی ملاحظات این اجازه را نمیدهد. حضرت بدشانس هم هر روز با Public Key خود حسابش را چک میکند و هنوز میبیند که کسی آنها را از حساب خارج نکرده است! این یعنی 100 میلیون دلار پول در حسابی داری که دست خودت به آن نمیرسد ولی هر روز میتوانی مطمئن شوی که کس دیگری هم خدمتش نرسیده است!

او در مصاحبه ای میگوید: حتی اگر بیت کوین ها را از دست نمیدادم، در سال 2013 وقتی قیمتشان به 1000 دلار رسید سی تا پهل درصدشان را میفروختم و خانه میخریدم ولی باقی را نگه میداشتم! او ابراز امیدواری کرد با رسیدن قیمت بیت کوین به صد هزار دلار مسئولان شهر اجازه جستجو در میان زباله ها را به او بدهند.

بلاک چین و حریم شخصی و توضیح من در مورد کافه دیجیتال یازدهم

قسمت جدید کافه دیجیتال با موضوع بلاک چین و حریم شخصی که منتشر شد، متوجه شدم که سوال اصلی را که آرش سروری عزیز از من پرسیده بود را پاسخ ندادم! در واقع میخواستم ابتدا نگرانی حریم شخصی را تبیین کنم و بعد سوال را پاسخ دهم که موضوع کلا به جای دیگری رفت و سوال بی جواب ماند.

اگر چه فکر میکنم بحث مطروحه در این قسمت هم بحث به درد بخوری بود اما ضروری است پاسخ سوال را اینجا مطرح کنم. سوال این بود که وقتی ما میگوییم بلاک چین یک دفتر دیجیتال توزیع شده و شفاف است، معنی آن این است که رکوردهای مربوط به ما در این دفتر برای همه قابل مشاهده است و این با امنیت حریم شخصی در تضاد است.

پاسخ ساده این است که هر کس از یک Public key و یک Private Key منحصر بفرد استفاده میکند که کل شبکه او را با همین دو رشته کد الفانیومریک میشناسند و در واقع هویت واقعی ما پشت کیف پول الکترونیکی که بر اساس این دو رشته کد کار میکند قرار دارد. در نتیجه نگرانی امنیت حریم شخصی وجود ندارد.

سوالات زیادی برای ما ارسال شده است که با دسته بندی آنها برنامه ای را به پاسخگویی به این سوالات اختصاص خواهیم داد.

لینگ برنامه یازدهم کافه دیجیتال روی آپارات